لباسآبي
از درون آينه نگاهي به
لباس آبي روي تخت انداخت؛ لبخند کم رنگي روي لباناش نشست و بليزش را در آورد. مدتي
به بدن برهنهاش در آينه خيره شد؛ لباس آبي، پشت تصويرش، مهربانانه چشمکي زد.
کمي رنگ و روياش رفته اما کهنه نشده... دخترک زمزمه کنان لباس آبي را به تن کرد و
با نوازشي خاص، دکمه ها را يکي از پس ديگري بست. سرش را که بلند کرد خودش را ديد که
او را در ميان بازواناش گرفته... گفت :" هوممم... بوي خوب هميشگي ات را ميدهي!
"... لباس آندکي تنگتر شد... گويي او را از سر شعف ميفشارد... کمي براياش بزرگ
بود... آستينهاياش به طور مشخصتر... اما کمي بزرگتر بودن مشکلي ايجاد نميکند؛
حتي گاهي لازم است! دکمههاي لباس هوسبرانگيزترين دکمههاي قابلمهايي بودند که تا
به حال ديده بود.
دوباره در آينه نگاه کرد؛ ميدانم به چه فکر ميکني وروجک من! دو طرف لباس را گرفت
و با کششي سريع دکمههايش را گشود... لباس آبي خندهکنان بوسهاي بر گردنش زد...
لنا عباسي بروجني