شاهدان گواهي دادهاند…
داستاني تعريف ميکنم، شخصيتها را شکل ميدهم و نقشها را واگذار ميکنم، من داستانپرداز بيطرفي هستم؟! نميدانم … اما ميدانم که تلاش ميکنم بيطرف باشم … گرچه هميشه همه چيز ممکن نيست:
X و Y دو کاکتوس عاشق هستند، روزي هزاران بار قربان صدقه هم ميروند و خود را فداي همديگر ميکنند؛ هدف ما بررسي زمزمههاي عاشقانه اين دو کاکتوس گمنام نيست، هدف ما بررسي يک موضوع اخلاقي و يا حتي رواني است. X و Y يکديگر را ميپرستند، شاهدان گواهاند که آن دو دلداده هماند، ... روزها ميگذرند، خورشيدها طلوع ميکنند و روزها به پايان ميرسند، ثانيهها طي ميشوند، سالها گذر ميکنند تا جناب Z پا به داستان ميگذارد و نقطه عطفي براي آن رقم ميزند، البته نه اينکه اين Z عزيز پيش از اين وجود نداشته، نه ... قدمت او به همان قدمت پيوند X وYاي است، اما در اين نقطه عطف است که صبرها به پايان ميرسد، يک تصادف، يا يک اشتباه و به نوعي يک فضولي نقش Z را در اين داستان تغيير ميدهد، از او ميخواهيم خودش را معرفي کند، ميگويد من خانم Z هستم، دوست اينترنتي محترم آقايY، ... بقيه موارد به ما ربطي ندارد، همين ميزان آشنايي داستان ما را به پيش ميراند، کلمهها از پشت کلمه نوشته ميشوند و ذهنيتها روي کاغذ آورده ميشوند، دردها در ميان نوشتهها حبس ميشوند و چشمها به نهايت ماجرا خيره ميشوند،Z دوست اينترنتي آقاي Y است که علاقه نابي به ايميل زدن، آن هم از نوع سرتاپا عاطفياش، آن هم به شخص محترم آقاي Y دارد و البته اين تنها ايميلهاي عاطفي و سرشار از قربانصدقه نيست که روانه ميلباکس آقاي Y ميشود، اين دوستي نمودهاي اينترنتي ديگري هم دارد که در اين داستان لزومي به بيان آن ديده نميشود، باري ... زماني .... در همان نقطه عطف کوچک، در همان نقطه بدون بعد، خانم X سري به ميلباکس آقاي Y ميزند تا کمکي به او کرده باشد او بارها برايام قسم ياد کرده که ابتداي ورودش تنها هدفاش کاري خير براي محبوباش بوده است، از اين لحظه به بعد حتي خود او هم خودش را انجام دهنده کاري نادرست ميداند، او نبايد ميلهاي آقاي Y را ميخواند و نبايد بخواند، خودش خوب ميداند، ميگويد من آدم بدي هستم که اين کار را ميکنم، اما آيا Y عزيز من هم آدم بدي نيست که در مقابل اين مدل ميلها واکنشي نشان نميدهد؟!
داستانپرداز ماجرا به دلجويي X دلشکسته مبادرت ميکند، ميگويد با خود Y مطرح کن، X ميگويد و چه پيشنهاد بهجايي ... مگر من و او عاشق هم نيستيم؟! خندههايمان با هم، چرا غصههايمان نه؟!
آقاي Y بسيار نازنين است، او يک روشنفکر امروزي است، او چشم بر گناهان حواياش به راحتي ميپوشد و ميگويد اي ناقلاي وروجک رفتي توي ميلباکس من فضولي کردي؟! کسي از اين فضوليها ميکند که تحمل ديدن ميلهاي ناخواسته را هم داشته باشد، ... او راست ميگويد؟! نميدانم، از ابتداي اين داستان کرسي بيطرفي نصيب من شده و خيلي جاهاي داستان بايد تلاش کنم فريادهاي درونيام را فرو دهم، نظرهاي شخصيام را وارد نکنم تا بعدا خوانندههايام گريبانام را نگيرند که اي تحريفکننده! نميتواني بيطرف باشي ادعا نکن!
X ميگويد نميتوانم ببينم Z چنين ميلهايي به Y من ميزند، اين به نوعي توهين به من است، ناراحتام ميکند، اصلا من يک متحجر .. نميتوانم ببينم اين Z [...] قربانصدقه Y من ميرود، اين کاري است که من بايد بکنم، نه کس ديگر، جرا بايد دختري به پسري از اين مدل ميلها بزند، اگر قصد به خصوصي ندارد؟! چرا نبايد از حريم من دفاع شود؟! چرا بايد اين مدل ارتباط ادامه داشته باشد، نه يک ايميل، نه دو ايميل، نه ...
من کوتهفکر ... من عقبمانده اجتماعي ... او مگر ناراحتي من را نميبيند؟! او مگر مرا دوست ندارد؟ مگر بودن من از ارزشمندترين چيزهاي زندگياش نيست؟! مگر نميبيند که اين رويدادها دارد به بودنمان لطمه ميزند؟! مگر نميبيند که من دچار بحران ميشوم؟! مگر نميبيند که از بحران من او دچار بحران ميشود؟!
Y ميگويد خوب چه کار کنم که Z از من خوشاش آمده، خوب من دوستداشتني هستم! چه کنم؟! نميتوانم آزادي انسانها را از آنها بگيرم؟! من که کاري نميکنم! اين اوست که دارد کاري که حتي معتقد نيستم اشتباه است انجام ميدهد... چرا بايد اشتباه باشد؟! من که نميتوانم به او ميل بزنم و فحش بدهم!
X ميگويد اين کار Z از نظر من طبيعي نيست، من نميگويم به او فحش بده اما وقتي چنين آدمي ميلهاي عاشقانه به تو ميزند چرا بايد به او ميل بزني و از او بپرسي که چرا چند وقتي است نامه بلندتر برايات ننوشته، چرا بايد به او چراغسبز نشان دهي؟! چرا؟! چرا بايد به او بگويي که از فلان نوشتهاش خوشات آمده و آيا اجازه داري آن را براي ديگران هم بفرستي؟! ...چرا؟!
احساس ميکنم X دلاش شکسته است، آنقدر که دلاش ميخواهد برود در همان سطر ابتدايي اين داستان و فقط به جملات اوليه اين متن خيره شود، دلاش ميخواهد به پيش از نقطه عطف که هميشه با يک رنگ تند قرمز جلوي چشماناش است پناه ببرد، به خاطرهها ....
X ميگويد او مرا دوست ندارد، اگر داشت به خاطر من کاري ميکرد و Y ميگويد اگر تا به حال نفهميدي که يک دنيا برايام ارزش داري هيچگاه نخواهي فهميد، X ميگويد به من اثبات کن ... Y ميگويد کافي است چشمانات را باز کني، نگاهي به دور و برت بيندازي، به خاطرههايات، ميبيني که دوست داشتن من در بيت بيت اين خاطرهها به تو چشمک ميزنند .... Yميگويد اين مدل برخورد تو دارد شخصيت اجتماعي مرا از من ميگيرد، تو نميگذاري من خودم باشم، آزاديهاي من را ميگيري، برايام هول و استرس ايجاد ميکني، تو دنياي من را با اين کارهايات پيچيده ميکني ... شده من توي ميلباکس تو فضولي کنم؟!
X دل اش شکسته است، حساس شده ... خودش ميداند، نگاهي به من مياندازد و ميگويد، نميدانم که من دارم اشتباه ميکنم يا او، نميدانم من بايد تغيير کنم يا او؟! نميدانم من بايد کنار بيايم يا او ... تنها چيزي که با تمام وجودام ميدانم اين است که اين مسئله به بودنمان لطمه خواهد زد، همانطور که همين الاناش هم کلي تغيير و تحول در احساسات و تفکرات من به وجود آورده، دلشکسته من به اين راحتيها ترميمپذير نيست و به گمانام دلاو هم ....
کلمهها را يکي يکي تايپ ميکنم، دوباره باز ميگردم به ابتداي خط و به دو کاکتوس عاشقي که نوشتهام مينگرم، نگاهي به زمزمههاي عاشقانه مياندازم، دوباره ميخوانمشان، اين دو کاکتوس عاشق دل به هم دادهاند، شاهدان گواه اين موضوع خواهند بود .... شاهدان ...
لنا عباسي بروجني