بي‌نام

 

هر زمان افکارش رنگ ناخودآگاه به خود مي‌گرفتند به سراغ‌اش مي‌آمد؛ تا کمي در خود فرو مي‌رفت، تصاوير ذهني‌اش به سرعت از پس هم مي‌گذشتند تا صحنه آن شب در پس ناخودآگاه ذهن‌اش ميخ‌کوب مي‌شد. نمي‌توانست فراموش کند! تکان‌هاي سرش هم فايده‌ نمي‌کرد! خاطره آن روز با پوزخند آزاردهنده‌اي در مغزش مي‌چرخيد! آن روي‌داد با دقيق‌ترين جزئيات بر صفحه ذهن‌اش حکاکي شده بود، مي‌توانست خطوط چهره‌اش را با انگشتان‌اش رسم کند، هيجان چشمان‌اش را، همين بود که آزارش مي‌داد، هيجان چشمان‌اش ... استرس و تمنايي که چشمان‌اش را پر کرده بود، به ياد آورد که چه ناشيانه تلاش کرده بود ناديده گرفته نشود و چه ماهرانه محو شده بود. در لايه‌اي از رکود، در غباري از اندوه و خشم، در ناديده‌ گرفته شدن دست‌و‌پا مي‌زد... پوزخند، پوزخند، پوزخند! آري! در برهه‌اي از زمان هرچه مي‌گشت او را تهي از خود مي‌يافت، .... تکان، تکان، تکان! چرا نمي‌توانست فراموش کند؟! نه ... نبايد فکر مي‌کرد!

زنگ تلفن به خود آوردش! مي‌دانست! ... چه کسي غير از او؟!‌ شوق، هيجان و تپش قلبي آميخته با حس آزردگي، يک حس ملس!‌

آري عزيزم! آري! مي‌دانم دوست‌ام داري!‌ همين چند لحظه پيش داشتم به تو فکر مي‌کردم! فقط به تو ... به تو و چشمان‌ات .... ( در لحظه‌اي که مرا ناديده گرفتي)

 

 

پي‌نوشت: يک خاطره تلخ که هيچ‌گاه از زمينه ذهن‌ات پاک نمي‌شود؛ يک خاطره تلخ که با نوشتن‌اش تلاش کردي فراموش‌اش کني؛ چه تلاش بيهوده‌اي ...

 

 

لنا عباسي بروجني

 

Back Home Up Next

This site is designed and owned by Lena Abbasi
All rights reserved.