زماني براي گريستن ...

 

سرگرم کارش بود، روز شلوغي انتظارش را مي‌کشيد! پرکار و پردردسر!Ctr + P  را فشار داد و منتظر شد تا نسخه نهايي را بررسي کند، چنگي به دل نمي‌زد؛ دوباره مشغول تايپ‌کردن شد. " همين الان تمومش مي‌کنم عزيزم! " نگاهي به او انداخت و کارش را ادامه داد.

- مي‌داني ... زياد وقتي نداريم من ساعت 2 پرواز دارم ... مي‌داني که ...

برق گرفت‌اش، ميخ‌کوب از جا پريد، دست‌اش به کاغذهاي روي ميز خورد و صفحات پرينت‌شده روي زمين پراکنده شدند. نگاهي به ساعت‌اش انداخت ... ساعت 2؟!

دويد ... در آغوش‌اش گرفت ... بوييدش، در خود فشردش و اين اشک بود که چاشني احساس‌‌اش شده بود. همان‌طور که دست دور گردن‌اش انداخته بود در گوش‌اش زمزمه کرد: مي‌بيني عزيزم! سرانجام اين روز فرارسيد! و ما هيچ‌گاه در مورد‌اش حرف نزديم! جالب است نه؟!‌ ما حتي همين حالا هم نمي‌توانيم حرف‌اش را بزنيم حتي در اين لحظه هم زماني براي گريستن نيست ...

 

7ام بهمن‌ماه 83

 

پي‌نوشت: بيش‌تر از آن‌که داستان باشد؛ خواب است، خوابي ناشي از ترسي در آينده، ترس دوري از يکي از ارزش‌مندترين عزيزان‌ات، خوابي که شب‌هاي متوالي آزارت داده ... مشوش‌ات کرده، ...

 

لنا عباسي بروجني

Back Home Up Next

This site is designed and owned by Lena Abbasi
All rights reserved.