لبخند ناب زندگي
هديه تولد ناتوشا يک خرس کوچولو بود، جيزي که هميشه آرزوياش را داشت، چشمان مشکي رنگاش سرشار از برق زندگي بود، شادي در آنها موج ميزد، نگاهاش که ميکردي انگار دارد به تمام دنيا لبخند ميزند، شاد و قبراق!
ناتوشا خرساش را خيلي دوست ميداشت، يا حداقل اينطور ميگفت، شده بود دنياي عجايب کشف نشدهاش، شبها بغلش ميکرد و براياش داستان ميگفت، گاهي هم به داستانهاي او گوش ميداد، به زمزمههاياش ...
صبحها اول از همه صبح به خيرش به او بود، آخر او خرس شاديبخش دنياياش بود،
روزها گذشت، ناتوشا خرساش را گاهي با خودش بيرون ميبرد، گاهي ميانداختاش توي گلها، شبها گاهي ميان کابوسهاياش او را از تختخواباش به بيرون پرت ميکرد، گاهي خرس بيچاره روي کاکتوسهاي کنار پنجره فرود ميآمد، گاهي روي چراغخواب ميافتاد و پوستاش ميسوخت، اما اينها که براي خرس کوچولو چيزي نبود، او ناتوشا را داشت، صبح که ميشد دوباره از نو لبخند ناباش را از سر ميگرفت و به روي ناتوشا لبخند ميزد، آخر ناتوشا عاشق همان لبخنداش بود.
گذران زمان روي همه چيز تأثير ميگذارد، حتي شخصيتهاي داستانها هم با زمان تغيير ميکنند، در حقيقت بايد تغيير کنند تا داستانها شکل بگيرند، شايد به همين خاطر باشد که در دنياي داستانها سالها به چشم بر هم زدني ميگذرند، ميگذرند تا پيش از آنکه خواننده حوصلهاش سر برود به بخش مهم ماجرا برسند. ناتوشا و خرس کوچک داستان ما هم تغيير کردند، گذر زمان خرس کوچولوي ما را زخم خورده کرد، کهنه شده بود. کاکتوسها پوستاش را پاره کرده بودند، روي دست و پاياش جاي سوختگي به چشم ميخورد اما همچنان لبخند هميشگياش روي لباناش بود.
و اما ناتوشا، او هنوز هم صبحها از خواب بيدار ميشد و به خرس کوچولو سلام ميکرد، يک روز به نظرش آمد شايد بهتر است بعد از صبحانه به خرس کوچولو سر بزند، چند روز بعد فکر کرد شايد اگر اول کمي از کتاباش را بخواند و بعد با خيال راحت برود به خرس سري بزند بهتر باشد و ...
خرس اوايل تلاش ميکرد خود را به نفهمي بزند يک روز طاقتاش تمام شد و به ناتوشا گفت چرا دير آمدي سراغ من؟! ناتوشا براياش توضيح داد که گرسنه بوده، روزها به همين روال گذشت و خرس گاهگاهي که دلاش ميگرفت ميپرسيد: ناتوشا نبايد از من سراغي بگيري؟! کمکم لبخند معروفاش از لباناش پريد، بود. آن روز صبح منتظر ناتوشا بود، خيلي دير کرده بود، وقتي آمد توي اتاق، خرس به چشمهاي ناتوشا نگاه کرد و پرسيد: ناتوشا دلات برايام تنگ نشده بود؟ ناتوشا گفت: من خرسي دوست دارم که شاد باشد، لبخند بزند و من را از قهقهههاي مستانهاش لبريز کند، خرس کوچولو هرچه تلاش کرد گوشه لبهاياش را از جا تکان بدهد نتوانست ...
لنا عباسي بروجني