دوشنبه صبح می روم

دوشنبه صبح می روم شیراز . سال ها آرزوی رفتن به این شهر زیبا را داشتم . گرچه این مسافرت چندان طولانی نیست ، اما مطمئنم خیلی خوش می گذرد ! جمعه می بینمتان !
البته این مسافرت فایده های جانبی زیادی هم دارد ! مثلا این که از امتحان پایان ترم رصدخانه فرار می کنم !
اما بدی های زیادی هم دارد … کاش می شد هم خر را به دست می آوردی .. هم خرما را !

این هفته ، هقته

این هفته ، هقته شدیدا شلوغی بود ! سه شنبه که وقت سر خاراندن هم نداشتم ! 11 صبح تا 3 بعد از ظهر رصدخانه بودم ، بعد از آن جا مستقیم به فروشگاه آسمان شب رفتم . برای تهیه گزارشی از این Astronomy Shop که به راستی بسیار هیجان انگیز است ! این که وارد مغازه ای شوی و بدانی که هر چه در زمینه نجوم بخواهی می یابی ، از عروسک های ماه و ستاره ( و یا هر چیز نجومی دیگر ) گرفته تا شهاب سنگ ! و دوربین های دوچشمی و تلسکوپ های مختلف !!! پوستر ها و کارت پستال هایش را که دیگر نگو ! خلاصه حدود 2 ساعت با آقای ناظمی که در آن جا حضور داشت صحبت کردیم ! ( این فروشگاه در مجتمع پایتخت ، طبقه دوم ، فروشگاه پرشیا ، تحت عنوان آسمان شب برقرار است. )
بعد هم که پروژه شازده کوچولویم را تا حدی جلو بردم … این سومین باریست که دارم این کار را انجام می دهم ! نسخه اول را آقای نوروزی پسم ندادند ، نسخه دوم را مدرسه لطف کرد دور انداخت ! حالا من مجبورم دوباره از سر تمام آن مراحل را انجام دهم ! جالب این است که هر دفعه به نتایج جالب تری می رسم !
شب هم کتاب انجمن شاعران مرده را خواندم … البته گویا قبلا هم یک بار آن را خوانده بودم … نمی دانم ، گویا یکی از بچه ها آن را نشانم داده بود … کتاب جالبی بود ، البته شاهکار نبود ، اما جالب بود . کلی آخرش گریه کردم ! دیوانه ! نمی دانم این چه مدلی است که من دارم ! چندان کتاب غم انگیزی نبود !
و اما چهارشنبه ، صبح طبق معمول سر کلاس آقای شکوهی دیر رسیدم !!! حدود یک ساعت !!! من که آبرویی برایم نمانده!!! ( کلاس جامعه شناسی تاریخی )
بعد هم که کلاس کامپیوتر مان برگزار شد …. دفعه قبلی آقای نعیمی قصد جان من را کرد ! یک نگاه از روی عصبانیت به من کرد و گفت : ” اگر این جا مدرسه پسرونه بود می دونستم چی کار کنم !!! ” من دیگر امنیت جانی ندارم ! قرار است ساراBody Guard من بشود ! … نمی دانم چرا آقای نعیمی با این موضوع که ما جلو جلو ، گزینه های Photo shop را امتحان می کنیم مشکل دارد !! خوب این خیلی هیجان انگیز است که خودت امتحان کنی ! حدس بزنی ! بعد یک نفر برایت توضیح دهد !
این دفعه هم یک وای !!! اندوهناک گفت !!! مبنی بر این که از دست شما ها چی کار کنم ؟
حدودهای ساعت 4:30 رفتم تخت طاووس تا عینکم را بگیرم ، بعد هم تجریش ! روسری و کفش خریدم .. بدو بدو رفتم خانه ، کوله پشتی ام را آماده کردم و باز هم بدو بدو رفتم رصدخانه ! حدودهای ساعت 9 به رصدخانه رسیدم .. البته این وسط اتفاقات … ای هم رخ داد ! که فکر کنم از آن ها بگذرم خیلی بهتر است !
رصدخانه مملو از آدم بود !!! مملو یعنی لبالب !!!! N نفر جلوی در رصدخانه صف کشیده بودند !! اوضاع به مرور زمان بدتر هم شد …. سیل جمعیت به سمت رصدخانه هجوم آورده بودند و متاسفانه اکثرشان هم معنای صف و نوبت و … را نمی دانستند و هنگامی که برای هزارمین بار برایشان توضیح می دادم که : ” متاسفانه نباید روی بام رصدخانه برید ، چون دارن تلسکوپ رو تنطیم می کنن تا تصویر رو براتون روی پرده بندازند .. تا همه به راحتی ببینن ! ” جواب های هیجان انگیزی می شنیدم !!! “حالا ما که تا این جا آمدیم !!! ” یا ” من می خوام هوا بخورم ” و … نمی دام چرا همه مرا به صورت درازگوش می دیدند !!! اوایل خیلی مؤدبانه از همه خواهش می کردم که بالا نروند .. که خوب همه می رفتند !!! اما زمانی که به اندازه ای حرصم در آمد که داد بزنم !!!! حدود دو سوم جمعیت را مهار می کردم … اما قسمت هیجان انگیزش اینجا بود که آقای نوروزی می گفت دیگر نگذارم آدم بالا بیاید ، من با زحمت فراوان جمعیت را مهار می کردم .. بعد این سرایدار احمق رصدخانه می آمد می گفت … بابا بذارید همه برن بالا ، دیگر کنترل از دستم خارج می شد !!! برگشتم گفتم آقای نوروزی گفتند : ” کسی نیاید بالا ” و این آدم ابله در جوابم گفت :” اقای نوروزی زیر دست من کار می کند !!! ” من نمی دانم !!! واقعا سرایدارهای ایرانی نوبرند !!!!
فعلا که بدجوری کلاهمان توی هم رفته !! من اگر حال ابن بشر را نگیرم ، … !!!
تنها قسمت هیجان انگیز آن شب ، دیدن دو نفر بود! یکی کاوه ، از بچه های انجمن یوزپلنگ و دیگری آقای تقی بخش ، یکی از آشنایان قدیمی که گویا از کرمان آمده بود . و البته دوتا سارا ها هم بودند که از بس دیدمشان خسته شدم !!!!
نمی دانم ، امیدوارم دوستانم از دستم ناراحت نشده باشند ، چون من سرم بیش از اندازه شلوغ بود !!!!
و اما پنج شنبه هم که تمام وقتم را صرف استراحت کردم ، تا برای رصد انرژی کافی داشته باشم . از صبح هم آب نداشتیم ! کم کم به له له زدن افتاده بودیم …
بعدازظهر هم تولد آیدا رفتم … چه تولد رفتنی ! از ساعت 7 تا 10 توی راه بودم ! کفم برید ! اما کلی خوب بود ، تمام دوستانم را دوباره دیدم ، پس از مدت ها دوباره دوره هم جمع بودیم .
صبح جمعه هیجان زیادی برای رصدم داشتم .. خوب بعد از یک سال من دوباره رصد می رفتم ! کوله ام را بستم ، وقت هدر کردم ! تا ساعت 4 بعدازظهر به سمت دماوند حرکت کردیم .
در راه با آقای نوروزی در مورد پروژه تاریخ علممان صحبت کردیم … این جا هم دوتا سارا ها همراهم بودند ! آقای نوروزی با خاطراتشان سرگرممان کردند … البته تقریبا تمام آن خاطرات برای من تکراری بودند ! کم کم می خواهم بهشان پیشنهاد دهم که موصوع بدهند ، من از طرفشان خاطره تعریف کنم !
شب رصد از بهترین شب های رصدی بود که به عمرم دیده بودم ! کلی کار کردیم ! بعد از یک سال ! ( من و Saras !!! ) کلی آقای نوروزی را به کار گرفتیم ! آقای نوروزی خیلی برای ما وقت گذاشت ! اول شب کمی مسیه به Saras نشان دادم … خودم را کشتم تا بالاخره M4 را دیدند ! در کل با دوربینم ,M4, M6, M7 , M8 , M20 , M21 , M31 , Xو H و چوب لباسی را دیدیم . بعد با آقای نوروزی صورفلکی کوچک را دوباره مرور کردیم. خیلی لذت بخش بود ، خیلی از چیزهایی را که از یاد برده بودم دوباره به یاد آوردم . صورت فلکی های : زرافه ، چلپاسه ، سهم ، حوت ، حوت شمالی ، روباهک ، جدی ، حمل و …
بعد هم به صورت فلکی قیفاووس رفتیم و متغیر آن را تخمین قدر زدیم . یک کار هیجان انگیز دیگر !
عکاسی پیگی بگ کردم ! ( از M31 و راه شیری ! ) آفوکال از ماه عکس گرفتم . و چند تا عکس هم با منظره از ماه و مریخ و … از ایریدیوم هم عکس گرفتم . امیدوارم خوب افتاده باشد ، فوقش با Photo shop درستش می کنم !
و کار هیجان انگیز دیگری هم که برای اولین بار تجربه کردم ، اسکچ زدن از مریخ بود . آن هم با تلسکوپ 10 اینچ !!! باز هم کلی لذت بردم ! ( البته آقای وفا هم کلی بیخ گوشمان غر زدند ! کفرمان را حسابی در آوردند ! )
زحل دیدیم ، ISS دیدیم و … البته اوضاع من که خیلی هیحان انگیز بود ! سرم را بالا می گرفتم ، گردنم درد می گرفت ، پایین می گرفتم ، دندانم ! قرار شد من فقط افق را نگاه کنم !
و اما درمورد این که بچه های مقدماتی مزخرفند ! قاطع تر شدم ! همه این مشکلات ناشی از اخلاق خاص آقای نوروزی است … اصولا اوایل ، بچه های رصدخانه جنبه اش را ندارند … گذر زمان مسئله را حل می کند ! آن قدر حرصم را در آوردند که آخر سر آن چنان شیطنت عظیمی کردم ! که همه کسانی که موضوع را فهمیدند روده بر شدند !
صبح توی راه برگشت کلی پانتومیم بازی کردیم ! با بچه ها و آقای نوروزی !
ساعت 11 به خانه رسیدم ، صبحانه خوردم ! ( به زور بابام ! ) و خوابیدم تا ساعت 7 ب.ظ !!! از عواقب یک شب رصدی سنگین هم ! کمردردی است ! که نمی گذارد جنب بخورم !

در ادامه مطالبی که

در ادامه مطالبی که از کتاب ایران 1427 می خواندم به موضوعی رسیدم که زمانی برای یکی از دوستان توضیح دادم … اما گویا مثل همبشه نتوانستم منظورم را درست بیان کنم … و بیچاره سردرگم شد ! وقتی این کتاب را خواندم متوجه شدم که دکتر منصوری چه راحت همان موضوع را در مورد مدیریت بیان کرده است . از این کتاب نقل قول می کنم و مطمئنم که تعمیم آن به مسائل اجتماعی کار دشواری نیست .
” در حرکت هیچ چیزمتحرک ار جمله پدیده های اجتماعی و چرخ جامعه ، نمی توان بدون هزینه کردن نیرو تغییر حاصل کرد.
اگر چرخی در جامعه به حرکت در آمد ، به صلاح جامعه نیست که آن را متوقف کند ، اگر هم صلاح را در گردش آن به طریق دیگری می بینیم باید این کار را به مرور انجام دهیم … تغییر مسیر در طول زمان ، انرژی کمتری می برد و کمتر در جامعه شکننده است. تا تغییر سریع یا توقف آن . ”
در ادامه دکتر منصوری گوشزد می کتد که تغییر سریع باعث هدر رفتن منابع و کاهش بهره وری می شود … و من معتقدم درمسائل اجتماعی و مخصوصا در مورد اعتقادات حاکم بر یک جامعه هم باید تغییرات با آرامش و به آرامی صورت بگیرد … در غیر این صورت همینی می شود که همگی داریم در کمال تاسف در جامعه مان تجربه می کنیم ، دو مشکل اساسی به وجود می آید :
1- مسائل تفکیک نمی شوند ، خوب و بد دیگر معنایی ندارد !!! همه چیز زشت می شود !!! از همه چیزهای وابسته به آن هم بدمان می آید ، دیگر از نظرمان امکان ندارد در ان زمینه هم موضوعی درست پیدا شود !
2- آدم بین زمین و آسمان می ماند ! این بعنی شوک فرهنگی !کلی نیروی مفید هدر می رود ، آدم ها این وسط تلف می شوند ، وقتی حس می کنند که انچه نسل گذشته به آنها ارائه کرده سراسر اشتباه است … و نمی توانند درک کنند که اشتباه دقیقا ار کجاست .. بعنی بهشان زمان داده نمی شود که بفهمند … فقط در گوششان هی می خوانیم که اشتباه است آی ملت !!! اشتباه است !!! آن موقع به اولین چیزی که از اطراف بهشان ارائه می شود روی می آورند … که اکثر اوقات به افراط کشیده می شود … کاری که پشت آن تفکر نباشد ، اگاهی نباشد ؛ خیلی سریع منحرف می شود …. خیلی سریع … عادت داریم همه چیز را از نو بسازیم ، قبلی ها را کاملا دور می ریزیم درست یا نادرست !!!! همه چیز از نو !
این بار خوب توضیح دادم ؟؟؟

معلمی در مکتب حکابت می

معلمی در مکتب حکابت می گفت :” نظامی دقیق در بدن آدمی است ، چشم انسان می بیند ، گوش او می شنود ، بینی انسان بو می کشد ، و پایش راه می افتد و … ”
شاگردی عرض کرد : ” جناب استاد مال من بر عکس است ، پاهایم بو می کند و دماغم راه می افتد . پس چندان نظم دقیقی در بدن آدمی نمی باشد !!! ”
( دوچرخه )

Scientist کیست ؟ Science چیست

Scientist کیست ؟ Science چیست ؟
Science دقیقا مترادف یا کلمه علم نیست اما بیشتر اوقات در ترجمه با این کلمه مترادف قرار داده می شود. اماScientist چه ؟ این کلمه می تواند به یک دانشمند اطلاق شود اما به یک عالم نه . Scientist یعنی دانشگر . یعنی کسی که علم حرفه اوست و از این راه پول به دست می آورد.
علم کاریست که یک دانشگر انجام می دهد . مجموعه دانش های بشری نیست، یک فرآیند است همراه با روش و نتایج . نتیجه علم فقط دانش و قانون های علمی نیست بلکه روش نیز هست.
ویلیام وول در سال 1833 در جمع انجمن پیشبرد علم حاضرین را عالم نامید و کلمهScientist پا به زبان انگلیسی گذاشت . البته بعضی از آن حاضرین ترجیح می دادند Philosopher نامیده شوند !
و اما دانشمند و عالم هم معنای متفاوتی دارند .. درست مانند علم و دانش … این تفاوت را هنوز خودم درست درک نکرده ام … یک نفر برایم توضیح خواهد داد … احتمالا !!!
(برگرفته از” کتاب ایران 1427 ” نوشته دکتر رضا منصوری )

همواره از اینکه با افراد

همواره از اینکه با افراد مختلفی از سراسر جهان ، با فرهنگ های متفاوت آشنا شوم … لذت می برم. Chat بهترین وسیله برای رسیدن به این هدف است. کافی است کمی به اوضاع اطراف مسلط یاشی و ترفندها و امکانات Yahoo messenger را بشناسی. در این صورت می توانی مطمئن باشی که همه چیز به خوبی پیش می رود اینگونه Chat به ابزاری مفید و کاربردی برایت تبدیل می شود ، اگر فقط اراده کنی …
ساعت 3 صبح پنج شنبه روزی است. جستجویی در زمینه نجوم (Astronomy) انجام می دهم و او را Online می بینم. خودم را معرفی می کنم و از او می پرسم که آیا مایل است در زمینه نجوم با هم صحبت بکنیم؟ … صمیمانه پاسخم را می دهد و ابراز علاقه می کند.از او می پرسم : ” آیا به ستاره شناسی علاقه داری ؟ ”
می گوید : ” بله البته من در این زمینه مدرکی هم دارم … ”
از او می پرسم چه مدرکی و در پاسخ می شنوم : ” مثل یک مدرک دانشگاهی می ماند…. و در ادامه می پرسد : ” شما ایرانی هستید ؟ ” پاسخ مثبت می دهم و از او می خواهم که کشورش را معرفی کند… امریکا … او اهل امریکاست … بمباران سؤالاتش بر سرم می ریزد …. ” دانش آموز هستی ؟ ” در پاسخ می گویم : ” امسال از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و تا چند ماه دیگر وارد دانشگاه می شوم ” می پرسد : ” شما تعطیلات تابستانی دارید ؟ اینجا تعطیلات تابستانی دارد به پایان می رسد . ” برایش توضیح می دهم که اینجا هم همان طور است . می پرسد چطور به نجوم علاثه مند شدم . پاسخ می دهم که در این زمینه کلاس فوق برنامه ای در دبیرستانمان داشته ام و سپس با ثبت نام در رصدخانه زعفرانیه تا به امروز که 4 سال می شود آن را ادامه داده ام .
تشویقم می کند و به ناگاه می پرسد ساعت در ایران چند است و هنگامی که در جوایش می گویم ساعت 3 صبح است تعجب می کند و می پرسد : ” آیا والدینت تو را مجبور نمی کنند زودتر بخوابی ؟ ” برایش توضیح می دهم که خوابم نمی آید پس از نظر پدر و مادرم مشکلی وجود ندارد و در ضمن به او یاد آوری می کنم که 19 سال دارم و دیگر کمی بزرگ شده ام !
معذرت می خواهد و می گوید همواره علاقه داشته بداند دیگر ملت ها چگونه زندگی می کنند . و باز شروع به پرسیدن می کند ….
– آیا مریخ را دیده ای ؟
– بله بارها از پنجره اتاقم … در پهنه آسمان … با چشم غیر مسلح …. گاهی هم با یک تلسکوپ 4 اینچ .
می گوید در دانشگاهشان تلسکوپ 21 اینچ دارند . پاسخی نمی یابم و به لبخندی اکتفا می کنم و برایش توضیح می دهم یزرگترین تلسکوپی که در تمام زندگیم دیده ام 10 اینچ بوده است! در مورد تلسکوپ پالومار که با آن رصد کرده است حرف می زند … در مورد Mount Willson … مجله Astronomy و Sky & Telescope و می پرسد که نام آنها را شنیده ام ؟؟؟ در پاسخ می گویم که من هم گاهی آن مجله ها را می خوانم . به ناگاه می پرسد :” در زمینه نجوم تحقیقات زیادی در کشورت انجام می شود ؟ ” کاملا واضح است که اطلاعات فراوانی در مورد پیشینه نجوم در ایران دارد . می گویم : ” نه چندان … کمی اما نه زیاد ….”برایش توضیح می دهم که بیشتر نخبگان ایرانی به خارج می روند . از او می پرسم که آیا می داند چند ایرانی در Nasa کار می کنند ؟ یا می داند که مخترع لیزر ایرانی بوده است ؟ پاسخ منفی می دهد .
می پرسد :” پس چرا حکومت ایران بیشتر از علم حمایت نمی کند ؟ ” مسئولیت سنگینی بر دوشم می افتد …. می پرسد آیا می توانی این سؤال را از آنها بپرسی ؟
جواب می دهم بله …. متعجب می پرسد … چگونه ؟ توضیح می دهم : ” به رئیس جمهور کشورم نامه می نویسم و یا در مجلس مطرح می کنم …. ” احساس می کنم وقت آن رسیده است که سؤالاتم را از او بپرسم … اعتماد متقابل به وجود آمده است.
به آرامی نظرش را در مورد جنگ عراق می پرسم . می گوید : ” دوست نداشتم مسائل این طور پیش رود بوش می توانست بیشتر دیپلماتیک باشد متاسفم که جنگ به راه افتاد و امیدوارم که سرانجام خوبی داشته باشد . ”
باز هم محتاطانه از او می پرسم به نظرش دلیل اصلی جنگ چه بوده است ، نظر خودم را می پرسد … می گویم نفت …. در جوابم می گوید :” به نظرم نفت قسمتی از دلایل بود اما نه دلیل اصلی …. ” برایش توضیح می دهم که یکی از اهداف امریکا ارسال نفت به اسرائیل بوده است. … اعراب با اسرائیل میانه خوبی ندارند ، بهترین و ارزانترین راه ارسال نفت به اسرائیل ، عراق بوده است . تصدیق می کند که امریکا حتما اهدافی سودجویانه داشته است … از نظرش کاملا منطقی است .
به او می گویم که چقدر دوست دارم مردم امریکا بدانند در عراق واقعا چه رخ داده است …. به او می گویم مردم امریکا هیچ وقت تجربه جنگ نداشته اند …. هیچگاه در سرزمینشان بمب بر سرشان نریخته اند …. هیچگاه دغدغه اشغال کشورشان را نداشته اند …. به یاد جنگ ایران و عراق می افتم … برایش توضیح می دهم که من چقدر به جنگ نزدیک بوده ام ….
می گویم سال هاست امریکا تجربه جنگ در سرزمینش را نداشته اما آتش بسیاری از جنگ ها را شعله ور کرده است . تصدیق می کند که مردم امریکا واقعا نمی دانند جنگ چگونه است …
از او می خواهم به موضوعات زیباتری بپردازیم ، می ترسم زیاده روی کرده باشم . خیلی علاقه مند است بداند انگلیسی را چگونه آموخته ام . پاسخش را می دهم می پرسد سخت نیود ؟ و وقتی پاسخ منفی مرا می شنود با تعجب می گوید : ” اما انگلیسی قواعد گیج کننده ای دارد !!! ” شاید من هم در مورد فارسی اینطور فکر می کنم !! نمی دانم ! ناگهان می پرسد : ” چرا اعراب از اسرائیل خوششان نمی آید ؟ ” می گویم : ” به خاطر فلسطینیان ، آنها مسلمانند ، اسلام همواره می گوید پشتیبان برادرانتان باشید… به آنها کمک کنید .. همچنین آنها هم عرب هستند . ” منظورم را می فهمد … دوباره می پرسد : ” اگر اینطور است پس چرا عربستان صعودی و یا عراق به آنها کمک نمی کنند تا مدارس و خانه های نو بسازند ؟ ” می گویم تا زمانی که جنگ تمام نشود مدرسه و خانه نو به درد نمی خورد ! و یادآوری می کنم که ایران برای آنها غذا ، لباس و … می فرستد . پیروزمندانه می گوید : ” پس نظرت در مورد امریکا که می خواهد صلح را بین اسرائیل و فلسطین برقرار کند چیست ؟ ” توضیح می دهم که امریکا به دنبال منافع خودش است ، امریکا دوست اسرائیل است . می گوید تمام کشور ها به دنبال منافع خودشان اند ، حتی ایران . پاسخ می دهم که البته همین طور است اما ایران هیچگاه برای منافعش به کشوری حمله نکرده است … سکوت می کند. می گوید درست است که مخالف جنگ است اما اگر صلح برقرار شود خیلی خوب است . از او می پرسم به چه قیمتی ؟ به قیمت اینکه فلسطینیان کشورشان را از دست بدهند ؟ می گوید آنها کشوری ندارند . تأکید می کنم که این کشور فلسطینیان است که توسط اسرائیلی ها اشغال شده است. می گوید پس چرا ایران پا در میانی نمی کند ؟ می گویم به خاطر اسرائیل … ” حداقل باید امتحان کند ” … از او می پرسم که آیا مطمئن است که این کار را نکرده است ؟ باز هم آرزو میکند که اوضاع بهتر شود .
بحث به موضوعات لذت بخش تری معطوف می شود . خیلی علاقه مند است در مورد خانواده های ایرانی بداند ، در مورد خانواده ام برایش توضیح می دهم … می پرسد : ” با خانواده ات خوب کنار می آیی ؟ ” می گویم : ” اصولا بحث هایی داریم .. خوب همواره با آنها موافق نیستم ”
– در چه مسائلی ؟
– سیاست ، اقتصاد ، لباس پوشیدن جوانان ، روش صحبت کردنشان ، شیمی !!!! و …
– می توانی مثال بزنی ؟
– مثلا در نام گذاری مواد آلی روش هایمان متفاوت است و در مورد مسائل اجتماعی نظرات متفاوتی داریم .
از او در باره شغلش می پرسم ، می گوید : ” به دانش جویان نجوم درس می دهم. البته تازه این کار را آغاز کرده ام و کمی هیجان زده ام ! ” دانشجویانی هم سن من و نه چندان کوچکتر از او !
می گوید دانش جویانش از تلسکوپی 24 اینچ برای پروژه هایشان استفاده می کنند .
ساعت 5 صبح است. کم کم خوابم می گیرد . به او می گویم که چقدر از آشنایی با او شادمان هستم و اجازه می خواهم تا از گفتگویمان مقاله ای بنویسم . مثل همشه با خوشرویی ابراز علاقه می کند …. مطمئن هستم ادوارد امشب کمی بیشتر به مسائل اطرافش می اندیشد …