این هفته ، هقته

این هفته ، هقته شدیدا شلوغی بود ! سه شنبه که وقت سر خاراندن هم نداشتم ! 11 صبح تا 3 بعد از ظهر رصدخانه بودم ، بعد از آن جا مستقیم به فروشگاه آسمان شب رفتم . برای تهیه گزارشی از این Astronomy Shop که به راستی بسیار هیجان انگیز است ! این که وارد مغازه ای شوی و بدانی که هر چه در زمینه نجوم بخواهی می یابی ، از عروسک های ماه و ستاره ( و یا هر چیز نجومی دیگر ) گرفته تا شهاب سنگ ! و دوربین های دوچشمی و تلسکوپ های مختلف !!! پوستر ها و کارت پستال هایش را که دیگر نگو ! خلاصه حدود 2 ساعت با آقای ناظمی که در آن جا حضور داشت صحبت کردیم ! ( این فروشگاه در مجتمع پایتخت ، طبقه دوم ، فروشگاه پرشیا ، تحت عنوان آسمان شب برقرار است. )
بعد هم که پروژه شازده کوچولویم را تا حدی جلو بردم … این سومین باریست که دارم این کار را انجام می دهم ! نسخه اول را آقای نوروزی پسم ندادند ، نسخه دوم را مدرسه لطف کرد دور انداخت ! حالا من مجبورم دوباره از سر تمام آن مراحل را انجام دهم ! جالب این است که هر دفعه به نتایج جالب تری می رسم !
شب هم کتاب انجمن شاعران مرده را خواندم … البته گویا قبلا هم یک بار آن را خوانده بودم … نمی دانم ، گویا یکی از بچه ها آن را نشانم داده بود … کتاب جالبی بود ، البته شاهکار نبود ، اما جالب بود . کلی آخرش گریه کردم ! دیوانه ! نمی دانم این چه مدلی است که من دارم ! چندان کتاب غم انگیزی نبود !
و اما چهارشنبه ، صبح طبق معمول سر کلاس آقای شکوهی دیر رسیدم !!! حدود یک ساعت !!! من که آبرویی برایم نمانده!!! ( کلاس جامعه شناسی تاریخی )
بعد هم که کلاس کامپیوتر مان برگزار شد …. دفعه قبلی آقای نعیمی قصد جان من را کرد ! یک نگاه از روی عصبانیت به من کرد و گفت : ” اگر این جا مدرسه پسرونه بود می دونستم چی کار کنم !!! ” من دیگر امنیت جانی ندارم ! قرار است ساراBody Guard من بشود ! … نمی دانم چرا آقای نعیمی با این موضوع که ما جلو جلو ، گزینه های Photo shop را امتحان می کنیم مشکل دارد !! خوب این خیلی هیجان انگیز است که خودت امتحان کنی ! حدس بزنی ! بعد یک نفر برایت توضیح دهد !
این دفعه هم یک وای !!! اندوهناک گفت !!! مبنی بر این که از دست شما ها چی کار کنم ؟
حدودهای ساعت 4:30 رفتم تخت طاووس تا عینکم را بگیرم ، بعد هم تجریش ! روسری و کفش خریدم .. بدو بدو رفتم خانه ، کوله پشتی ام را آماده کردم و باز هم بدو بدو رفتم رصدخانه ! حدودهای ساعت 9 به رصدخانه رسیدم .. البته این وسط اتفاقات … ای هم رخ داد ! که فکر کنم از آن ها بگذرم خیلی بهتر است !
رصدخانه مملو از آدم بود !!! مملو یعنی لبالب !!!! N نفر جلوی در رصدخانه صف کشیده بودند !! اوضاع به مرور زمان بدتر هم شد …. سیل جمعیت به سمت رصدخانه هجوم آورده بودند و متاسفانه اکثرشان هم معنای صف و نوبت و … را نمی دانستند و هنگامی که برای هزارمین بار برایشان توضیح می دادم که : ” متاسفانه نباید روی بام رصدخانه برید ، چون دارن تلسکوپ رو تنطیم می کنن تا تصویر رو براتون روی پرده بندازند .. تا همه به راحتی ببینن ! ” جواب های هیجان انگیزی می شنیدم !!! “حالا ما که تا این جا آمدیم !!! ” یا ” من می خوام هوا بخورم ” و … نمی دام چرا همه مرا به صورت درازگوش می دیدند !!! اوایل خیلی مؤدبانه از همه خواهش می کردم که بالا نروند .. که خوب همه می رفتند !!! اما زمانی که به اندازه ای حرصم در آمد که داد بزنم !!!! حدود دو سوم جمعیت را مهار می کردم … اما قسمت هیجان انگیزش اینجا بود که آقای نوروزی می گفت دیگر نگذارم آدم بالا بیاید ، من با زحمت فراوان جمعیت را مهار می کردم .. بعد این سرایدار احمق رصدخانه می آمد می گفت … بابا بذارید همه برن بالا ، دیگر کنترل از دستم خارج می شد !!! برگشتم گفتم آقای نوروزی گفتند : ” کسی نیاید بالا ” و این آدم ابله در جوابم گفت :” اقای نوروزی زیر دست من کار می کند !!! ” من نمی دانم !!! واقعا سرایدارهای ایرانی نوبرند !!!!
فعلا که بدجوری کلاهمان توی هم رفته !! من اگر حال ابن بشر را نگیرم ، … !!!
تنها قسمت هیجان انگیز آن شب ، دیدن دو نفر بود! یکی کاوه ، از بچه های انجمن یوزپلنگ و دیگری آقای تقی بخش ، یکی از آشنایان قدیمی که گویا از کرمان آمده بود . و البته دوتا سارا ها هم بودند که از بس دیدمشان خسته شدم !!!!
نمی دانم ، امیدوارم دوستانم از دستم ناراحت نشده باشند ، چون من سرم بیش از اندازه شلوغ بود !!!!
و اما پنج شنبه هم که تمام وقتم را صرف استراحت کردم ، تا برای رصد انرژی کافی داشته باشم . از صبح هم آب نداشتیم ! کم کم به له له زدن افتاده بودیم …
بعدازظهر هم تولد آیدا رفتم … چه تولد رفتنی ! از ساعت 7 تا 10 توی راه بودم ! کفم برید ! اما کلی خوب بود ، تمام دوستانم را دوباره دیدم ، پس از مدت ها دوباره دوره هم جمع بودیم .
صبح جمعه هیجان زیادی برای رصدم داشتم .. خوب بعد از یک سال من دوباره رصد می رفتم ! کوله ام را بستم ، وقت هدر کردم ! تا ساعت 4 بعدازظهر به سمت دماوند حرکت کردیم .
در راه با آقای نوروزی در مورد پروژه تاریخ علممان صحبت کردیم … این جا هم دوتا سارا ها همراهم بودند ! آقای نوروزی با خاطراتشان سرگرممان کردند … البته تقریبا تمام آن خاطرات برای من تکراری بودند ! کم کم می خواهم بهشان پیشنهاد دهم که موصوع بدهند ، من از طرفشان خاطره تعریف کنم !
شب رصد از بهترین شب های رصدی بود که به عمرم دیده بودم ! کلی کار کردیم ! بعد از یک سال ! ( من و Saras !!! ) کلی آقای نوروزی را به کار گرفتیم ! آقای نوروزی خیلی برای ما وقت گذاشت ! اول شب کمی مسیه به Saras نشان دادم … خودم را کشتم تا بالاخره M4 را دیدند ! در کل با دوربینم ,M4, M6, M7 , M8 , M20 , M21 , M31 , Xو H و چوب لباسی را دیدیم . بعد با آقای نوروزی صورفلکی کوچک را دوباره مرور کردیم. خیلی لذت بخش بود ، خیلی از چیزهایی را که از یاد برده بودم دوباره به یاد آوردم . صورت فلکی های : زرافه ، چلپاسه ، سهم ، حوت ، حوت شمالی ، روباهک ، جدی ، حمل و …
بعد هم به صورت فلکی قیفاووس رفتیم و متغیر آن را تخمین قدر زدیم . یک کار هیجان انگیز دیگر !
عکاسی پیگی بگ کردم ! ( از M31 و راه شیری ! ) آفوکال از ماه عکس گرفتم . و چند تا عکس هم با منظره از ماه و مریخ و … از ایریدیوم هم عکس گرفتم . امیدوارم خوب افتاده باشد ، فوقش با Photo shop درستش می کنم !
و کار هیجان انگیز دیگری هم که برای اولین بار تجربه کردم ، اسکچ زدن از مریخ بود . آن هم با تلسکوپ 10 اینچ !!! باز هم کلی لذت بردم ! ( البته آقای وفا هم کلی بیخ گوشمان غر زدند ! کفرمان را حسابی در آوردند ! )
زحل دیدیم ، ISS دیدیم و … البته اوضاع من که خیلی هیحان انگیز بود ! سرم را بالا می گرفتم ، گردنم درد می گرفت ، پایین می گرفتم ، دندانم ! قرار شد من فقط افق را نگاه کنم !
و اما درمورد این که بچه های مقدماتی مزخرفند ! قاطع تر شدم ! همه این مشکلات ناشی از اخلاق خاص آقای نوروزی است … اصولا اوایل ، بچه های رصدخانه جنبه اش را ندارند … گذر زمان مسئله را حل می کند ! آن قدر حرصم را در آوردند که آخر سر آن چنان شیطنت عظیمی کردم ! که همه کسانی که موضوع را فهمیدند روده بر شدند !
صبح توی راه برگشت کلی پانتومیم بازی کردیم ! با بچه ها و آقای نوروزی !
ساعت 11 به خانه رسیدم ، صبحانه خوردم ! ( به زور بابام ! ) و خوابیدم تا ساعت 7 ب.ظ !!! از عواقب یک شب رصدی سنگین هم ! کمردردی است ! که نمی گذارد جنب بخورم !

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *