جمعه خانه آقای نوروزی و

جمعه خانه آقای نوروزی و خانم !!! دعوت بودیم ، کلی خوش گذشت !!! با 10 نفر دیگر از بچه ها کلی شلوغ کردیم ! اول فقط خودمان بودیم ، اما کم کم سر و کله آقای محسنی و جعفرزاده هم پیده شد !!! آقای تفرشی هم دعوت بودند که نیامدند ! شهرک دانشگاه خیلی دور است … جاده مخصوص کرج ، کیلومتر 12 ، نمی دانم آقای نوروزی چطور سر کار می رود !!!
تابلوهای مریم بسیار زیبا بودند ، دوتایش پنجره ای رو به آسمان بودند … محشر …. زیبا ….. کلا تا آنجایی که من دیدم همه شان نقاشی های نجومی بودند .
شام هم یک نوع غذای مکزیکی خوردیم ، دست پخت آقای نوروزی ! و بسیار خوشمزه ، پلو بود که در یک سس مخصوص پخته شده بود ، نارنجی بود و تند …. ، تخم مرغ بود … در واقع همان نیمروی خودمان ، لوبیا چیتی بود که باز هم در سس مخصوصی پخته شده بود ، تند !!!! و قارچ و مرغ …. باز هم پخته شده در سس مخصوص دیگر !!! البته قضیه پلو مثل پلوهای ما نبود ها !!! خیلی کمتر از آن پلو می خوردند ، این طوری نبود که هر کسی یک بشقاب پر کند و … خیلی خوشمزه بود …. این قدر که من بازم هوس کردم بروم جام جم ، اگر کسی پیدا شود … حتما باید بروم …. سیب فرانسه هم دیدیم … سبز ، ترش ، سفت و خوش مزه !!! البته یکی ما 11 نفر خوردیم ، یکی آقای جعفرزاده !!! یک سیب 11 نفر !! نفری یک گاز !!! خساست آقای نوروزی در مورد سیب است دیگر !!! البته در واقع یادشان رفت سیب ها را بیاورند ، آن دوتا را هم ما خودمان در آشپزخانه دیدیم و دزدیدیم !!!
عکس های عروسی شان را هم دیدیم ، آلبوم بامزه ای داشت !!! از این آلبوم های کوچکی که در شهر کتاب ها می فروشند. ساعت 11:30 هم رفع شر کردیم ، گرچه هیچ کس دلش نمی آمد …. همه خیلی دلشان می خواست بمانند ، اما خوب اولین دفعه ای بود که خانه معلممان می رفتیم ، یک خرده رویمان را کم کنیم بد نیست !!! ولی خودمانیم ، خیلی خوش گذشت ! بهمن به بهانه تولدشان باز هم خودمان را دعوت می کنیم !!! 15 بهمن تولد پژمان و 30 ام تولد مریم است ، احتمالا وسط این دو تاریخ ما دوباره یک جایی خراب خواهیم شد !

امروز یکی از هیجان انگیزترین

امروز یکی از هیجان انگیزترین روزهای این اواخر بود. صبح ساعت 7:15 از خانه راه افتادم و در کمال خوش شانسی ساعت 8:40 شریف بودم . برنامه تازه شروع شده بود .خودمانیم !!! من چطوری می خواهم سر کلاس های ساعت 7 صبحم حاضر شوم ؟؟؟ این طوری باید ساعت 5 از خانه خارج شوم !!!! وای !!!
برنامه ابتدا مانند همه افتتاحیه ها بود . قرآن ، سخنرانی افراد مختلف ، دادن جایزه به افراد برتر کنکور و المپیادها ، دوتا مسابفه و چند برنامه موسیقی . اولین برنامه موسیقی ، سنتی بود .ایران من سرزمین من ، اجرایشان جالب بود. یعنی خوب بود ، گرچه میکروفون کمی اذیت می کرد ! . اینقدر این مسئولان در راستای اثبات عظمت شریف آمار و ارقام دادند ، مغزم دیگر سوت می کشید !!! هر ده نفر برگزیده کنکور در شریف ثبت نام کرده اند ، از 100 نفر اول هم ، 95 نفر … چه می دانم ، فلان کسک شریفی بوده ، این یکی N تا مدال ردیف کرده و …
بعد از اتمام این برنامه رفتیم بیرون تا پلاکارد گروهمان را پیدا کنیم و برویم دنبالشان . هیچگاه این صحنه را فراموش نخواهم کرد … هر دانشکده یک پلاکارد برای خودش ساخته بود و همه در حال پز دادن به بقیه بودند !!! ما قدم زنان می رفتیم سمت دانشکده مان و هر چند قدم می استادیم و داد می زدیم : ” میم شیمی ” پلاکاردمان هم یک مشعل بود که بسیار هیجان انگیز رنگ شده بود. مکانیکی ها یک آدم بزرگ ساخته بودند که لباس مکانیکی پوشیده بود … جالب تر زمانی بود که روی یک چیزی طبل می زدند و این عروسک را می رقصاندند !!!!! خیلی جالب بود !!! خیلی … همه در حال ابراز وجودیت بودند !!! نمی دانم … اما تا اینجا فهمیدم که برقی ها و شیمی ها با میم شیمی ها مشکل دارند !! جالب است … البته شیمی ها را درک می کنم !!!! آخر همین یک میم !!! ( مخفف مهندسی ) کلی خلقشان را تنگ کرده … گویا در کلاسهایی که در دانشکده شیمی برگزار می شود تلافی در می آورند !!!!
بعد از اینکه شریفی ها ، کلی به هم پز دادند !!!! رفتیم دانشکده خودمان و سال بالایی ها دسته بندی مان کردند و در مورد واحدها و … برایمان صحبت کردند.در مورد معلم ها توضیح دادند و … سپس رفتیم نهار و نماز
نهار … بد نبود اما خوب هم نبود ، اما گویا بهترین مدل غذایشان بوده !!!
سپس رفتیم سالن سبز ، یعنی یکی از سالن های دانشکده خودمان ، سال بالایی ها برایمان برنامه ترتیب داده بودند . چند تا استاد و … سخنرانی کردندو یک موسیقی برگزار کردند . و البته یک موضوع جالب هم رو شد و آن این که تست روانشناسی مسخره آخر ثبت نام دوربین مخفی بوده !!! خدای من عجب سر کاری رفتیم !!! گفتند این یک تست روانشناسی مهم است و از این حرف ها و مجبورمان کردند چشم هایمان را ببندیم ، پای راستمان را بالا بیاوریم ، دست راستمان را جلویمان دراز کنیم و … و ناظر مارا در نظر خواهد گرفت !!! این کارها را کردم اما بعدا کلی پیش این و آن مسخره شان کردم !!! اما گویا خودم مسخره تر بودم !!! عجب رسوایی !!!! سپس شخصی به نام دکتر فلاح ، برایمان حرف زد. با آن ژستش . در معرفی اش گفتند که 16 ساله وارد شریف شده ، طی دو سال کارشناسی گرفته ، سپس در MIT ادامه تحصیل داده ، اما به کشورش برگشته ، در حال حاضر هم معاون وزیر نفت است . این آقا سر کلاس ما هم آمده بود . رتبه ها را پرسید و گفت که می خواهد بورسیه کند و …. و اسم دو نفر را یادداشت کرده بود …. خیلی ازش بدم آمده بود . با تسبیحش آمد سر میز و گفت : ” یه تئاتر هم اجرا می کردید بعد به ما می گفتید بیایم سخنرانی ، ما اینو می ذاریم به حساب بی تجربگی تون ، بگذریم … ” و یک سری حرف مفت دیگر ! تقریبا تمام سالن در حال فحش دادن به این بشر بودند !
بعد یک مسابقه نقاشی برگزار شد که هر کس باید تصویر یکی از اعضای داخل سالن را می کشید ، یکی از بچه ها تصویر دکتر فلاح را کشید … او هم عصبانی شد و کتش را در آورد و سریع یقه طرف را گرفت و بردش بیرون سالن . آنقدر سریع و خشن این کار را انجام داد که ونوس دوستم وحشت کرده بود …. و ناگهان یک خبر تکان دهنده دیگر شنیدیم !!! ما باز هم سر کار بودیم !!!! این آفای فلاح ورودی 78 بوده و .. این ها همه اش نقش بازی کردن بود !!! عجب هنرمندانه بازی کردند و همه را سر کار گذاشتند !!! هیچ کس فکرش را هم نمی کرد ! خلاصه خیلی بچه های سال بالایی مان با حالند !!!! از سال خودمان زیاد خوشم نمی آید … خیلی بیغند !!!! و .. صد البته دهاتی !!!! وای … اصلا قابل توصیف نیستند !!! خدا رحم کند !
سپس بازدیدی از آزمایشگاه ها داشتیم ، روی چمن جلوی دانشکده نشستیم و یکی از سال بالایی ها برایمان گیتار زد و آواز خواند، بعد خودمان را معرفی کردیم و در مورد این که چقدر به رشته مان علاقه داریم و … گفتیم.
در نهایت عکسی دسته جمعی گرفتیم و نخود نخود ، هر که رود خانه خود !!! ( البته جاهای دیگر هم عکس گرفتیم اما این خیلی دیگر دسته جمعی بود !!! )
به جشن پابان دوره هم نرسیدم ، یعنی وقتی همه از سالن آمدند بیرون من رسیدم !!! راستی … من اصلا داخل آدم نبودم که !!! در واقع فرد برترشان را از بین پیشرفته های جدید انتخاب کرده بودند !! خوب به من چه ربطی دارد که من سه سال است پیشرفته شده ام ؟؟؟ و زمانی که اولین سالم بوده ، از این جشن ها نداشتیم ؟؟؟؟ آخر این ظلم نیست ؟؟؟؟ آی مردم !!! چرا هیچ کس منو توی نجوم تشویق نمی کنه ؟؟؟؟ فقط انتقاد نصیب من میشه !!! من تشویق می خوام مردم … بابا یکی به من توجه کنه !!! : )) جدای از شوخی دارم جدی این حرف را می زنم … دفعه بعد این موضوع انتقاد من از آقایان نوروزی و تفرشی خواهد بود . یک نفر هر چقدر هم که با اراده باشد .. هر چقدر هم که از خودش مطمئن باشد ، گاهی … فقط گاهی دوست دارد اطرافیانش مطمئنش کنند که این ها ناشی از همان حس مسخره خودپسندی نیست … فقط گاهی ….

امروز روز خیلی خسته کننده

امروز روز خیلی خسته کننده ای بود ، از ساعت 12 تا 5 شریف بودم ، برای ثبت نام ، خیلی شلوغ بود . باشگاه دیر رسیدم … گرچه دیگر باشگاه نخواهم رفت ، کم کم مسخرگی اش حالم را به هم می زند. وای !!! فردا ساعت 8:30 باید شریف باشم … و از آنجا بکوب برای جشن می روم ، حتی اگر برنامه آشنایی با دانشگاه تمام نشده باشد !!!

من امروز خورشید را با

من امروز خورشید را با یک فیلتر H-Alpha رصد کردم ، فیلتری که در سرتاسر ایران یافت می نشود !!!! در واقع با تلسکوپ یک آقای آلمانی بر بام رصدخانه رصد کردیم ، قسمت هیجان انگیزش این است که با این فیلتر می شود زبانه ها را دید …. و البته مشعل ها و لکه ها .. هیچ وقت این صحنه بی نظیر را فراموش نمی کنم !!! زبانه ها محشر بودند ….

عجب روز سختی !!! قرار

عجب روز سختی !!!
قرار بود برویم تنگه واشی … اما نمی دانم چطور شد سر از شاهان دشت درآوردیم !!! شاید چون حدس می زدیم که حسابی شلوغ است !!!!
کوهنوردی سختی نبود اما خسته کننده بود … از صبح ساعت 7 تا حدودهای 10 شب ، که بالاخره رسیدم خانه .و با استقبال گرم خانواده مواجه شدم که نوید می دادند امشب نتایج سراسری اعلام می شود !!!
پانتومیم بازی کردن در مینی بوس هم که … !!! آقای جعفرزاده در حال اجرا کردن … !!!! واقعا دیدنی بود !!! این آقای نوروزی بدجنس هم که تمام مدت در تلاش بود کلماتی پیدا کند که موقع اجرا کردن تا بناگوش سرخ شده باشی !!!! وهر وقت تلاش می کردیم متقابلا عمل کنیم ، نمی دانم چرا نوبت آقای جعفرزاده می رسید !
در طول راه هم که همه اتوبوس سرم خراب شده بودند که باید به ما نهار بدهی ! عجب آدم های پررویی این دوره و زمانه پیدا می شوند !!!! دوبار بهشان شیرینی داده ام !!!! دست از سرم که بر نداشته اند … هچ !!!! حالا نهار می خواهند !!!
شاهان دشت زیبا بود … مخصوصا آبشارش …. بالا رفتن مثل همیشه لذت بخش بود. بعد از نهار که همان سوسیس های معروف بود که کبابشان کردیم ، در مورد بازی های مختلف حرف زدیم ، البته قرار بود بازی هم بکنیم اما فقط حرف زدیم !!! بعد رفتیم کمی بالاتر حسابی آب بازی کردیم ، مثل یک موش آب کشیده شدم !!! البته آقای نوروزی معتقد بود شبیه اسبش شده ام !!!! آخر موهای خیسم توی صورتم ریخته بود و من هم کاری از دستم بر نمی امد !!! البته از نظر ایشان !!! وجه نمایز من و اسبشان این بود که اسب عزیز عینک نمی زده است !!!
آقای نوروزی ساز دهنی اش را آورده بود … کلی حال کردیم !!!! من باید پی این کلاس ساز دهنی را زودتر بگیرم !!!!
در راه بازگشت هم که دوستان لطف کردند برایمان آواز خواندند ، دوست مریم( خانم آقای نوروزی )، که گویا به طور جدی آواز می خواند و صد البته به نظر من اصلا صدایش زیبا نبود ….. نمی دانم … باز هم من بی ذوقم ؟؟؟؟؟ من نمی توانستم آواز خواندنش را تحمل کنم !!! حرصم را در می آورد !!! برایمان ترکی ، شیرازی و فارسی خواند . سیما ، فرانسوی ، آقای جعفرزاده کردی . همان شعر معروف شیرازی و یکی از بچه ها ارمنی !!! خلاصه جمع آواز خوانان جمع بود …. و ما انواع صداهای ناهنجار را تجربه کردیم !!!
و این بار بعد از مدتها یک خرده عادی تر با آقای محسنی برخورد کردم ، فکر کنم یک سال گارد گرفتن کافی است . هر آدمی یک زمان هایی اشتباه می کند و یک زمانی هم نوبت آن می رسد که تو او را ببخشی … فکر کنم حالا خیلی راحت ترم .
شب خسته ، ساعت 10به خانه رسیدم و این ندا در گوشم پیچید که نتایج نهایی سراسری ، از ساعت 12 شب اعلام می شود ، من خوابم می آمد !!! اما مادر خیلی دلش می خواست که همان شب نتیجه را ببیند … توضیح دادم که خط ها شلوغ خواهد بود … اما … گفتم من می خوابم شما 12 بیدارم کنید و برای اولین بار همان کاری را کردند که بهشان گفته بودم !!! نمی دانم چطور دلشان آمد !!! من شب قبل حتی 1 دقیقه هم نخوابیده بودم … روز سختی هم داشتم … اما گویا این که نتیجه را هر چه سریعتر بفهمی مهم تر است !!! شب ساعت 2 خوابیدم ، نمی دانم فردا را برای چه ساخته اند !!!! کلی بداخلاقی کردم … خوب من وقتی خوابم بیاید بدجوری سگ !!! می شوم !!!!!!!!!!! …. گرچه صبح مجبور شدم با مادرم نماس بگیرم و ازش معذرت بخواهم … حقم بود نه ؟؟؟

سرماخوردگی هم که دیگر جزوی از زندگی من شده است … پس من کی خوب می شوم ؟؟؟؟ راستی … دکتر را برای چه ساخته اند ؟؟؟؟ یکی منو ببره دکتر …. من دارم می میرم !!!!  ارتوپد هم باید بروم … وای !!!
امروز ( شنبه ) نتوانستم مدرسه بروم ، سارا مرا خواهد کشت !!! گرچه خودش کوه نیامد وگرنه به او می گفتم که مدرسه نمی روم ، صبح هم هرچه با مدرسه تماس گرفتم کسی جواب نداد ، خودشان هم که تلفن ندارند … او هم تماس نگرفت .. من باید چه کار می کردم ؟؟؟؟