مترو هم پدیده ای است

مترو هم پدیده ای است ! اصلا به نظر نمی رسد که می تواند این همه جذاب باشد ! البته مسلما خود قطار یا نحوه حرکتش و … را نمی گویم . این ها پس از یک مدتی عادی می شوند. ( گرچه من هنوز کشف نکرده ام که این چیز !!! های زرد رنگ بین دو ریل که رویشان نوشته :” برق فشار قوی ” دقیقا چه کار می کنند ! ). به طور مشخص تر منظورم مردمی است که در مترو می بینم ! …..
بارزترین موضوع این است که مردم ما فرهنگ استفاده از مترو را ندارند. باز هم تکنولوژیمان زیادی جلوتر از فرهنگمان است . متأسف می شوم هر گاه که به این موضوع فکر می کنم …. آخر ما تکنولوژی چندان بالایی هم نداریم …. پس در مورد فرهنگ …. !!!!
نمی دانم اجازه دارم ازکلمه فرهنگ استفاده کنم یا نه …. و این را هم در نظر داشته باشید که منظورم از فرهنگ به طور مشخص ، فرهنگ استفاده از ابزار ( مترو ) است.
ابتدای خط ، به جرأت مناسب ترین جا برای مشاهده این بی فرهنگی است …. و البته برای درک کردن این موضوع که مردم ما چقدر خسته اند ! و چقدر زیر پرس زمانی اند … همه کارشان را باید با شتاب انجام دهند …. به هر قیمتی که شده باید سوار همین قطار شوند ….. خودخواهی ها به چشم می آید ….. وااای من کلی خجالت می کشم هنگامی که مردم برای سوار شدن ، پشت در ازدحام می کنند .. مسابقه می دهند و به تمام معنای کلمه هم دیگر را هول می دهند ! سر جا بگومگو می کنند ! آقایان عزیز هم که گاهی کارشان به کتک کاری می کشد ! …. خانم ها متین ترند !! چرا ؟؟؟؟ احتمالا چون روسری سرشان است و نمی تواند گیس و گیس کشی راه بیندازند! 😀 این ها از نظر من زشت است … زشت ! مایه تأسف است برای یک ملت !!!!
هول دادن خیلی خیلی عادی است ! اگر اعتراضی هم بکنی فکر کنم یقه ات را بگیرند که :” چیه خوب هول دادم !” .. یعنی در این حد !
اما این چند وقت ، چند تا موضوع توجهم را جلب کرده ….. یکی این دست فروش هایی هستند که هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود …. از این بچه هایی که فال می فروشند گرفته تا خانم هایی که سفره دست دوز خارجی می فروشند !!!! و یا برای هیأتی پول جمع می کنند !!! ( کدام هیأت ؟؟؟؟ کسی از خودش می پرسد ؟؟؟ ) ……. نمی دانم آیا آقایانی هم هستند که چیزی برای فروش بیاورند یا نه ! چون من همیشه سوار دو کوپه اول می شوم … ورود آقایان اکیدا ممنوع است ! لطفا رعایت فرمایید !!!
دوم هم کتاب هایی است که گاهی ، دست بعضی ها می بینم …. دقت می کنم ببینم چه می خوانند ….. اکثرا جزوات درسی اند … حالا یا دانشگاهی یا دبیرستانی و کنکوری ! …. دانش آموزان و دانشجویان زیاد از مترو استفاده می کنند … مخصوصا صبح ها.
رتبه دوم مربوط به کتاب های دعاست …. شاید به خاطر این که انتهای یکی از خطوط به حرم مطهر می رسد ! امروز دست یکی تاریخ تحلیلی اسلام ( یا یک چیزی توی همین مایه ها ) دیدم … کمی خوشحال شدم ! روزنامه نمی خوانند ! ( خانم ها ) می تواند به بازه زمانی که من در مترو می گذرانم هم مربوط باشد …. شاید بازه خوبی برای روزنامه خواندن نیست … اما خودمان را گول هم نزنیم بد نیست !!!!
یک موضوعی که باید در نظر گرفته شود هم این است که احتمالا ما فقظ زمانی که مجبور هستیم در مترو چیزی می خوانیم .. مثلا وقتی امتحان داریم و ….. عادت نداریم در صورت عادی …. این کار را انجام دهیم ! خانه و زمان های دیگر را برای چه گذاشته اند ؟؟؟؟ بعضی ها هم مثل خودم حالشان بد می شود …….. این موضوع جای بررسی بیشتری دارد .. اما مشکل من وقتی است که می توان از آن بهتر استفاده نمود …. این همه آدم !
خلاصه فعلا نمونه های در دست بررسی و مشاهده من ! این دو موضوع هستند ! ( اگر خواب نباشم !!!! ).
جند وقت پیش هم یک تضاد طبقاتی را با تمام وجودم درک کردم … دو خانم با دخترهای کوچکشان که تقریبا هم سن بودند ( هر کدام یک دختر ! ). یکی از خانواده ای ثروتمند و دیگری .. نمی گویم فقیر .. نه .. اما مادر عزیز معلم بود ….. از قشر کارمند جماعت .
هر دو هم بغل دست من نشستند …… وقتی این دو را با هم مقایسه می کردم ، زیاد حس خوشایندی بهم دست نداد ….. گرچه از این جور مسائل گریزی نیست و یا حتی گزیری نیست!!!! … اما خیلی تفاوت داشتند … طرز صحبت کردن مادرها با دخترهایشان … لباس پوشیدنشان ….. و حتی شیطنت های آن دو دختر . به راحتی قابل تشخیص بود که کدام دختر کدام است .

من حالم خوبه ! اصلا

من حالم خوبه ! اصلا هم عصبانی نیستم ! حالم هم خیلی خوبه ! اممم … به هیچ کسی هم تیکه نمی اندازم ! بداخلاق هم نشده ام ! از حس تغییر خواهی آدم سوء استفاده می کنید ها ! ( تو رو خدا به کسی بر نخوره اینم شوخی بود !!!!! OK ؟ )

مرسی وردانای عزیز از راهنمایی

مرسی وردانای عزیز از راهنمایی ات توی این چند سال خیلی ممنونم .. باشه ! تلاش می کنم اخلاقم رو عوض کنم ! … سعی می کنم موقعیت سنجی کنم …. باشه ! سعی می کنم اول آدما رو بشناسم ، بعد یک خرده بهشون رو بدم ! مانعی نداره ! من همه حرفات رو قبول دارم ! فعلا که من دارم توی این جامعه زندگی می کنم ! جامعه ای که باید مواظب لبخندات باشی تا مبادا ملت از عشقت تلف شن ! مبادا هزار تا خاطرخواه دور و برتو بگیرن !
باشه ! ….. اصلا هم سخت نیست ! … اصلا ! من که اصول اخلاقی خودم رو قبول ندارم !!!!!!! من که حداقل 4 سال با این اصول توی اجتماع نقش بازی نکردم ! شب می خوایم … صبح پا می شم می گم : خوب لنا جوووون ! عوض شوووو ! اجی مجی لا ترجی ! ( کیو جادوی سیاه کردم ؟؟؟ ببخشید … چوب دستیمو برعکس گرفته بودم ! منظورم شمایی که مردی نبودی !!! آی ولدومورت یادت به خیر !!! )

از شوخی بگذریم ! درست که فکر می کنم ، می بینم همه تان راست می گویید … همه تان … همه حرف هایتان قبول …… چیزی که از آن می ترسیدم رخ داد …. دوباره رسیدیم به گام اول ! رسیدیم به یک سال و نیم قبل … زمانی که موقعیت مشابهی داشتم …. آن زمان هر چه فکر کردم …. هزار تا اگر و اما ریختند سرم … نتوانستم تصمیمی بگیرم …. بد ذهنم آشفته شد ….. خوب ؟ ساده ترین راه در چنین موقعیتی چیست ؟؟؟ فرار کردن ! بهانه هم که دم دست است ! کنکور و درس و مشق و آینده و از این چیزهایی که اواخر سال سوم توی مخ هر سال سومی فرو می کنند ! …. خلاصه نشد که ادامه پیدا کند ! فراموشی …. بهترین بدترین درمان ها بود !!!!! گفتم به من چه ربطی دارد ؟ من مسئول رفتار آدم ها نیستم ! ( آره خوب نیستم ! ) … امیدوار بودم که نتیجه بدهد ! و داد ؟؟؟ یک سال و نیم ؟؟؟؟ مؤثر بود ! راحت بودم ! در کمال آرامش همه چیز را فراموش کردم ! … غافل از این که دلیل نهفته این مؤثر بودن … همان کنکور بود ….. و این که من عملا زندگی اجتماعی نداشتم ! من خارج از اجتماع بودم !
فکر کنم این بار فرق کند ! حداقل اش این است که یک سال بزرگترم ! اگر آن موقع یک بچه 18 ساله بودم ، الان یک بچه 19 ساله ام !!!! .. فقط کمی ننر تر !!!!!!
خوب ….. تصمیم گرفتم فراموشش کنم ؟ تصمیم می گیرم تغییر کنم ! رو به خودخواهی می ایستم ! … سلام !

دوست ندارم … من عذاب

دوست ندارم … من عذاب می کشم ، من رنج می برم ، من نمی توانم تحمل کنم ، من نمی خواهم تحمل کنم ، من نمی خواهم .
چرا ؟ چرا آدم ها این چنین اند ؟ می گویند دوستت دارند … می پرسی چرا ؟ می گویند عاشقند ! می گویی چرا ؟ می گویند نمی دانند ! تو باشی خوشحال می شوی ؟ … من نمی شوم …..
می گویند دوستت دارند .. می گویی پس به خاطر من هم که شده کمی در مورد احساست فکر کن .. در مورد چیزی که آن را عشق می نامی … احساست را با منطقت همراه کن …. می گویند که چنین کاری نمی کنند ….. خواهش می کنی …. قبول نمی کنند … خواهش می کنی ….. قبول نمی کنند …… خواهش می کنی … قبول نمی کنند …. قبول نمی کنند …. قبول نمی کنند …..و تو همچنان خواهش می کنی … خواهش می کنی …. تا به این نتیجه می رسی که این همه التماس برای چه ؟در حالی که تو از التماس متنفری …..
می گویند می شناسندت ! و تو در عجب می مانی ! تو خود را نمی شناسی ! تو خودت را نمی شناسی ! اما او تو را می شناسد …… اوضاعی است ….. این چه ادعایی است ؟؟! تو ؟
تو زیبایی .. زیبا می بینندت … زیبایی ؟؟؟؟ نیستی …. هستی ؟؟؟ مهم است ؟؟؟ وای نه … مهم نیست ؟؟ هست ؟ …. نمی دانی .. تا دیشب می دانستی ها … اما حالا ؟ .. نمی دانی ؟ یا ؟ می دانی ؟ می دانی که می دانی ؟ یا نمی دانی که ….. حالت از زندگی به هم می خورد ……
می گویند راحت ترند اگر … می گویی تو اینگونه که پیش می رود راحت تری …..اصرار می کنند که آن گونه راحت ترند … اصرار می کنی که اینگونه راحت تری .. و در خلال این بحث ، گاهی عاشق بودنشان را به یادت می آورند! و تو تعجب می کنی !
نمی توانم … نمی خواهم ! آی ملت ! آی دوستان من ! آی همکلاسی هایم ! آی اطرافیانم ! نمی خواهم .. نمی خواهم مرا دوست بدارید .. نمی خواهم ، نویسنده این کلمات از انسان ها متنفر است. نمی خواهم به نظرتان زیبا باشم، نمی خواهم احساس کنید آدم جالبی هستم ، نمی خواهم عاشقم شوید ، از عشقتان متنفرم …….. این جا کسی پاسخگوی احساسات عاشقانه شما نیست …… این جا من مرده ام …..

ااحساس ! احساس بد چیزی

ااحساس ! احساس بد چیزی است ! مخصوصا زمانی که عقلت برخلاف موضوع حکم کند ! چطور ممکن است هنوز هم گاهی به او فکر کنم ؟ خودم هم در عجبم! چطور ممکن است برایم مهم باشد که حالش چطور است ؟ وقتی برای او مهم نیست …
می دانی … هر چه دوستی ات با کسی عمیق تر باشد … هر چه بیشتر طرف را دوست داشته باشی ، زمانی که به تو بدی می کند ( یا کاری می کند که حداقل تو فکر می کنی به تو بد کرده است ) ، بیشتر صدمه می خوری.
نمی دانم، از زمانی که به این نتیجه رسیدم که بس است !، من و او دیگر نمی توانیم دوست باشیم ، ( یا بهتر است بگویم به خاطر شرایط دوران کنکور ، ابتدا او به این نتیجه رسید و خوب شما در چنین موقعیتی چه می کنید ؟؟؟ ) همواره به خودم گفته ام که هرگز نمی توانم او را ببخشم … چرا ؟ چون از او انتظار نداشتم .. انتظار نداشتم که در این حد جو گیر کنکور شود که خیلی راحت دوستی چند ساله مان را زیر پا بگذارد و دوستش را نادیده بگیرد، هم خودش را هم احساساتش را. دوستی را که همیشه تلاش می کرده به او روحیه بدهد …. کمکش کند ، مشکلاتش را رفع کند …. و او این ها را نمی دانست ؟؟؟ بعید است ! پس چرا ؟؟؟ چرا طوری رفتار کرد که انگار اصلا برای این دوستی ارزشی قائل نیست ؟؟؟؟ و از آن روز تا به حال ، اصلا به روی خودش هم نیاورده که زمانی چقدر با هم دوست بودیم … زمانی چقدر به هم کمک می کردیم ؟؟؟؟ …. نمی دانم ! دوست ندارم کسی فکر کند اگر دوستش دارم ، اگر کمکش می کنم ، اگر از او کمک می خواهم ، وظیفه ام است … چرا ؟؟ چرا ؟؟؟
او احساس پشیمانی نمی کند ، این آزارم می دهد ! این یعنی دوستیمان از ابتدا اشتباه بوده است این یعنی اشتباه کرده ام … اشتباه ….. دوستی ارزشمند است …. کاش آدم ها این را می دانستند ….

این هم از کلیسای جامع

این هم از کلیسای جامع ، نوشته ریموند کارور ! چند مجموعه از داستان های این نویسنده . خوب بعضی ها را دوست داشتم ، بعضی ها را نه و در مورد یک تعدادشان هم نظر خاصی نداشتم.
چیزی به پایان امتجانات نمانده است ها ! یوووووهوووووو !