باز هم و باز

باز هم و باز هم و باز هم … همان مشکل همیشگی …. همان مشکل همیشگی …. برای حل این مشکل دو راه وجود دارد …. 1- آدم های اطرافم را عوض کنم که یا شامل عوض کردن شخصیتشان می شود و یا عوض کردن آدم های دور و برم … یعنی جامعه اطرافم …. و 2- عوض کردن خودم …. فکر کنم کاملا واضح باشد که اولی ممکن نیست … و اما دومی …. فکر کنم پیش از این هم نیاز این تغییر را با تمام وجود حس کرده بودم … برایم بسیار ضروری می نمود … اما سخت است … گام اولش شناسایی ویژگی های شخصیتی ام است آن هایی که مرا “ویژه” این مشکل می کند … که خوب …. به نحوی قابل حل است … حل شده فرضش می کنیم …. گام بعدی … شناسایی آن دسته از آن ویژگی هاست که قابل تغییر به نظر می رسند … یعنی مرا به تناقض نمی رسانند …. و در نهایت ، گام سوم که سخت ترین قسمت است … ایجاد تغییر لازم است …. گامی که من در آن مانده ام … گامی که زمان بر است و قانون لنز !!! بر آن حاکم است ! … اگر مرا یک سلف در نظر بگیریم !!!!
خوب ؟؟؟ اینرسی هایم چه هستند ؟؟؟ … در درجه اول … عادت … من سال هاست که این گونه برخورد کرده ام …. سخت است برایم که بخواهم تغییری در نحوه برخوردم بدهم …. نه به این خاطر که به این تغییر معتقد نیستم … بلکه تنها به این دلیل که ” عادت ” کرده ام …. و دوم این که …. می ترسم از این که گاهی اشتباه کنم و به قول معروف ” بی جنبه ” به نظر برسم …. این موضوعی است که خیلی دچار تردیدم می کند …. اصلا دلم نمی خواهد که من بد برداشت کنم ! …. گرچه بعید به نظرم می رسد …. خیلی از اوقات ملت پس از این که به هدفشان نرسیدند برای کم کردن حس سرخوردگیشان مدعی می شوند که طرف بد برداشت کرده و آن ها اصلا منظوری نداشته اند !

این قضیه جسم نورانی

این قضیه جسم نورانی هم جالب شده است ها !!! … فاجعه است که تلوزیون تصویر زهره را به عنوان یک جرم ناشناخته نشان می دهد ! .. متأسفم !!! … راستی ! .. با خبر شدیم که آقای ناظمی در این باره خبری در سایت مجله نجوم نوشته اند ! .. اگر تمایل دارید یک نگاهی به این جا بیندازید !!!

درست زمانی که در

درست زمانی که در شرایطی قرار گرفته ای که همیشه آرزویش را داشته ای ، شرایطی که به گمانت با محقق شدن آن ، کلی لذت و آرامش به دست می آوری ، می بینی که هیچ چیزی برای لذت بردن پیدا نمی کنی … می روی ، صدای کامپیوترت را تا ته بلند می کنی و متالیکا گوش می کنی … اما لذت نمی بری ….

کتاب ” و حتی

کتاب ” و حتی یک کلمه هم نگفت ” را چند روز پیش تمام کردم ؛ کتاب جالبی بود … خیلی تحت تأثیرم قرار داد … یعنی خیلی احساساتم را انگولک کرد … نمی دانم … زیبا بود ! مخصوصا این که یک در میان فصل هایش از زبان دو شخصیت اصلی داستان ( بگنر و کته ) بیان می شد ؛ خیلی نو و هیجان انگیز بود … البته دیگر اواخر کتاب که بیشتر داستان حول صحبت های این دو نفر می گشت ؛ گاهی قاطی می کردم که راوی چه کسی است … و ناچار می شدم نگاهی به ابتدای فصل و یا چند خط پیشین بیندازم …. : )

پدرم همیشه می گوید

پدرم همیشه می گوید : مهم این نیست که آدم ها زمانی که راحت اند … زمانی که در بهترین وضعیت ممکن قرار دارند چگونه با تو برخورد می کنند … مهم این نیست که آدم ها زمانی که راحت روی صندلی شان نشسته اند … و هیچ کاری به غیر از تلفنی صحبت کردن با تو ندارند ، چگونه با تو صحبت می کنند …. مهم این نیست که آدم ها هنگامی که می خواهند کاری برایشان انجام دهی چگونه با تو برخورد می کنند … زمانی که به تو نیاز دارند … حتی روحی ….. مهم این نیست که زمانی که به خاطر تو چیزی از دست نمی دهند و یا بهتر بگویم ضرری نمی بینند ، چگونه می پذیرندت ..
… بلکه مهم زمانی است که تو مزاحمشان هستی …. مزاحمت به معنای این که برای مثال میان کارشان تماس گرفته ای و یا …. ببین چگونه با تو برخورد می کنند … زمانی که ناراحت اند … دعوا کرده اند …. زمانی که از دستت عصبانی هستند … زمانی که به ” نفعشان ” نیست ببین برخوردشان چطور است …. زمانی که برایشان ضرر داری نگاه کن ، ببین اوضاع چگونه است .. زمانی که سر حال نیستند … دل و دماغ ندارند ….. مشغول درس خواندن بوده اند و تو با کله وسط کارشان پریده ای … زمانی که درگیر حل یک مسئله سخت اند … زمانی که شاید منطقی تر باشد که تو در آن بازه حضور نداشته باشی … نگاه کن ببین چگونه جوابت را می دهند ….