..خیلی بد است که

..خیلی بد است که یک همایش به درد بخور در دانشگاهتان برگزار شود … و تو نه تنها عضو کادر اجرایی نباشی … بلکه در همایش هم شرکت نکنی ! …. فقط به خاطر این که از هفته بعد یک عالمه امتحان داری … بدتر از آن هم این بازی های Blogrolling است که هنوز ادامه دارد!

نمایشگاه کتاب یک سری

نمایشگاه کتاب یک سری داستان کوتاه خریدم و این چند وقت سرم به آن ها مشغول بوده …. در مترو … کلی کیف می دهد کتابت را در می آوری ، می نشینی زمین! کتاب می خوانی ! … خیلی حس خوبی دارد ! احساس بهره وری زمانی بهم دست می دهد … گرچه وقتی در ذهنم مرور می کنم که چه زمان های کلانی را تلف کرده و می کنم … این حس خوشایند خیلی کم رنگ می شود … اما چه کنیم .. آدم است دیگر … وقت تلف می کند! …
اولین کتاب که به پیشنهاد انارام عزیزم خریده ام … “شنل جردانو برانوی مرتد ” نوشته ” برتولت برشت ” است. یک نویسنده آلمانی که نمایش نامه های معروفی دارد … در اصل نمایشنامه نویس معروفی است. یک نوآور …یک متفکر بزرگ ….. متن پشت جلد کتاب کلی جذبم کرد :
پیشانی صاف
نشان بی دردی است.
آن که آهسته در خیابان قدر بر می دارد .
خبر هولناک را نشنیده است هنوز. راستی که به دورانی سخت تیره روزگار می گذرانم.
… من
برتولت برشت
از جنگل های سیاه می آیم.
جلد کتاب را که نگاه کردم فهمیدم نویسنده اش آلمانی است! .. چرا ؟ … خوب اول توصیفش می کنم … زمینه اش سیاه است ، نام کتاب ، نویسنده ، مترجم و دیگر توضیحات با یک رنگ صورتی – قرمز ، نوشته شده اند. و روی جلد با فاصله صلیب های سفید رنگ کشیده شده … البته صلیب ها تو پر نیستند ها! … فقط مرز شکل سفید است. نشانی از آلمانی بودن ندارد ؛ اما به زیبایی این موضوع را القاء می کند!
( کاش با این Spymac کنار آمده بودم و می توانستم عکس کتاب را Upload کنم و این جا لینک بدهم! … وقت نداری است دیگر!)
این کتاب را چند وقت پیش تمام کردم … دوستش داشتم ! … زیبا بود. داستان ” جوانک بی فریادرس ” از زیباترین هایش بود. و ” اگر کوسه ماهی ها انسان بودند” از پر مفهوم ترین هایش.


جوانک بی فریادرس
آقای ک. درباره این عادت بد که انسان بی عدالتی را تحمل کند و دم بر نیاورد سخن می گفت.
آقای ک. درباره تحمل بی عدالتی و دم نزدن سخن می گفت و داستان زیر را تعریف کرد:
شخصی از خیابان می گذشت، از جوانکی که سر راهش بود و گریه می کرد علت ناراحتی اش را پرسید ، جوانک گفت: ” برای رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانی آمد و یک سکه را از دستم قاپید” سپس با دست به جوانی که کمی دورتر از آن ها ایستاده بود اشاره کرد. آن مرد از او پرسید :” برای کمک فریاد نزدی ؟” جوانک گفت :چرا ، و صدای هق هق او شدیدتر شد. مرد که با مهربانی او را نوازش می کرد ، ادامه داد:هیچ کس صدای تو را نشنید ؟ جوانک گریه کنان گفت : نه مرد پرسید : دیگر بلندتر از این نمی توانی فریاد بزنی؟ جوانک گفت :نه! و از آن جا که مرد لبخند می زد با امید تازه ای به او نگاه کرد .
“پس این یکی را هم بی خیال شو! ” این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بی توجهی به راهش ادامه داد و رفت.
.

فکر کنم خیلی وقت

فکر کنم خیلی وقت باشد که چیزی ننوشته ام! (خیلی وقت البته نسبی به نظر می رسد! مثلا برای کسی که روزی سه بار وبلاگش را Update می کند ، چند روز ننوشتن خیلی وقت است! )
چه خبر ها از من ؟ … سلامتی ! …. اما جدای سلامتی …خوب باید بگویم که امتحان آزفیزیک دو هم تمام شد رفت پی کارش! … فکر کنم از امروز دیگر پایم را هم این دانشگاه لعنتی نگذارم! … ای بابا! … امروز هم کار کلاسی استاد بخیر عزیزم!!!! را تحویل دادم ! در نتیجه تنها درگیری ذهنی- دانشگاهی ام این تحقیق اخلاق … است ! … خدا مددی کند! من که حوصله اش را ندارم! :))
و اما از این دنیا چه خبر؟ می گردد! زمین را می گویم ! …البته زیاد به من ربطی ندارد که چرا می گردد … یا این که احتمالا دور چه کسی می گردد و یا هر چیز دیگر …. یک توجه بدهم ! سرم حسابی درد می کند! .. که خوب چند دلیل دارد!!! …. 1- خستگی مفرط دیروز که با خواب نصفه نیمه دیشب رفع نشد! ( دلیل آن خستگی هم .. بماند!!!! ) … 2- هول هولکیLecture نوشتن توی ماشین!!! …. در واقع کپی کردن از روی کتاب هالیدی ! …. ( این هالیدی هم از آن آدم هایی است که سر کلاس فیزیک می خواهم سر به تنش نباشد! .. اما صبح کلی دعا به جانش کردم! ) .. 3- زیادی پای کامپیوتر نشستن( امان از این Orkut )
4- که از همه مهمتر است 2800 تومانی که پول آژانس صبحم شد! …. یعنی یک کارت اینترنت !!!
خلاصه اگر می بینید که لنا دوباره در حال بافتن زمین و زمان به هم است …. دلیلش فقط همان سردرد کذایی است!…

امان از دست این

امان از دست این Orkut بد جوری تبش ملت را گرفته! …. ای بابا! …. بدیش این است که من هم بدجوری داخل این ملت شده ام! …. همه اش در حال کنکاش در این سایت هستم! …. گاهی هم دست و پا می زنم! … عجب سیستمی ! …. خلاصه این که ساعات Connect شدنم ، خیلی زیاد شده …. و این در حالی است که فقط 15 روز به بمباران امتحاناتم مانده! … و من در این 15 روز باید فیزیک ، شیمی ، موازنه و ریاضی ام را دریابم! …. ای بابا … همین27 ام بود که آخرین امتحان میان ترم ام را دادم ها! … هنوز نفس نکشیده خرداد شروع شد! … خرداد که نه … بدبختی!
ملت هم که چقدر تنبل هستند! …. خوب عضو شوید دیگر! … من Add تان می کنم یعنی باید سریع عضو شوید! … هر چه سریعتر بهتر! … در ضمن! Karma را هم پر کنید….و برایم جالب خواهد بود که نظرتان را در مورد خودم بدانم! … نه این که فکر کنید خیلی به این نظر اهمیت می دهم ها! …. نه ! فقط برایم جالب است!
در ضمن ! من دو Community برای فرزانگانی های عزیز ساخته ام … خودتان بروید عضو شوید دیگر! من که نباید التماستان کنم!
Farzanegan و Farzanegan82 ….بروید ببینیم به کجا می رسیم!
این هم آدرس این سایت معروف !

ای بابا !!! از

ای بابا !!! از دست این BlogRolling من دیگر نمی فهمم مشکلش چیست !!! … کمک!!! بابا یک Copy کردن کد که دیگر این حرف ها را ندارد ! … نمی دانم چرا Code اش را که در Template ام می گذارم ، صفحه نصفه بالا می آید !!! از هر نظری استقبال می کنم ! کمککککککک !!!!

وه !!! …. آمدم

وه !!! …. آمدم ابروی وبلاگم را بر دارم !!! زدم چشمش را هم کور کردم !… البته در حال حاضر مشکل رفع شده!!!! … تا من باشم اصول ایمنی رارعایت کنم ! …مثلا دست مامانم را بگیرم و از خیابان رد شوم !!!

فیلم کما را دیدم

فیلم کما را دیدم ! … ای بابا ! …. این دفعه یکی به من بگوید کما خنده دار است .. یک چیزی بهش می گویم ! ….. بابا این چه فیلمی بود ؟…. سر ؟ ته ؟ … نه! سر و ته چه است ؟ ……. خوشم نیامد ! … اصلا ! … خوب یک جاهایی اش خندیدم .. اما این خندیدن ، دفعات خیلی کمی بود …و حتی همان دفعات کمش هم نشانی از محتوا نداشت!
فقط می توانم بگویم بازیگر ها درست انتخاب شده بودند. کاملا به نقششان می آمدند! …. عالی ! … اما موضوع فیلم اصلا معلوم نبود ! … احساس می کردم فیلم نامه نویس خودش را به در و دیوار کوبانده تا یک چیز بنویسد ! … فرار مغزها؟ رابطه یک پدر و یک پسر ؟ …. دورویی ؟ …. تهاجم فرهنگی ؟ …. چه ؟ واقعا صحنه های فیلم حول کدام موضوع می گردند؟ …. خیلی احساس مبتذل بودن کردم ! (بی ذوق خودتانید!)
آخرش هم که این دختره چسبید به آن پسره !!! و لیسانیش را گذاشت دم کوزه آبش را بخورد! … کدام دختری چنین کاری می کند؟با نگاه اول آن هم ! آه نکند به خاطر عشق پاک آن پسره بوده ؟ اه اه اه ! کمدی ! دوست ندارم فیلمی ببینم که فیلم است ! فیلمی که مثلا دارد سنگ یک اجتماع را به سینه می زند … اما صحنه هایش در همان اجتماع تعریف نشده اند ! … بوتیک بهتر بود …. نمی گویم عالی بود …. فقط بهتر بود! واقعی تر بود! تقریبا! گرچه آن هم خودش جوکی بود! در ضمن .. تازگی ها احساس می کنم این ها فیلم هایشان را در کاخ نیاورانی …. جایی ! بر می دارند ! این چه وضعش است؟ جمعش کنید!