کلی برای این روز (نه

کلی برای این روز (نه چندان بزرگ! و البته نه چندان کوچک!) نقشه کشیده بودم! … هر روز تاریخ را نگاه می کردم ببینم زمانش رسیده یا نه. اما 23 July گذشت و من فراموش کردم بگویم
Skies Princess تولدت مبارک! …”
یک سال شد … یادت می آید زمانی را که می خواستم وبلاگ درست کنم؟ … سایت ” سردبیر، خودم” را بسته بودند… راهنمای فارسی وبلاگ سازی ! را برایم Mail کردی …فکر می کنی Mail اش را داشته باشم؟! …. دنبال اسم وبلاگم بودم … نخستین چیزی که به ذهنم رسید شازده کوچولو بود … یادت هست که من شازده کوچولوی دبیرستانی بودم! … URL اش را ID ام انتخاب کردم و نامش را Little Princess. گفتم هر زمان نظرم تغییر کرد عوضش می کنم (و کردم! یک روز صبح، دلم خواست نام وبلاگم همان آدرسش باشد …) بعد… یک وبلاگ نارنجی ساخته شد …آخر آن زمان ها هویج محافل! بودم! مامانم هم که دستش درد نکند در همین گیر و دار برایم مانتوی نارنجی خریده بود!!! (مامان گلم!)
اولین پستم یک سلام کوچک بود! نخستین کلامی که در ذهن آدمی نقش می بندد! … نتوانستم وبلاگم را ببینم … بسته بودندش! … و می دانم که در خاطرت هست که یادم دادی چه بکنم …
وبلاگ من متولد شد … اوایل واقعا نمی دانستم قرار است چه بنویسم و بعدها یاد گرفتم که به چه نوشتن نیندیشم … بعدها دیگر برای وبلاگ ننوشتم … نوشتم و گاهی قسمت هایی را در وبلاگم گذاشتم … تو و سارا در مراحل مختلف و به سبک های مختلف “عمومی نویسی” ام را تحریک کردید … دفتر صورتی ام هنوز جای گاه ویژه ای دارد … وبلاگ من پا گرفت … نوشتم … شروعش کنجکاوی بود؟ … شاید … اما نمی توانستم این واقعیت را نادیده بگیرم که ممکن است تو در این وبلاگ چه بخوانی … یادت هست؟ کتاب ایران 1427؟ اولین مطلبی بود که برای شخص تو نوشته شد! ( با چند درصد اطمینان؟!) اوایل تابستان بود …کنکور تمام شده بود …

نمی دانم این گل فروش

نمی دانم این گل فروش دیوانه چرا این قدر فضول است! آخر به تو چه ربطی دارد که من برای چه کسی گل می گیرم؟!… برای من از لذت دوران جوانی و پیش از ازدواج می گوید! … کلی دلم به حال زنش سوخت!…اگر می دانست شوهرش به جای گل فروختن… چشم چرانی می کند! و حسرت روزهای جوانی اش را می خورد!…

کلی خسته ام! حال کلاس

کلی خسته ام! حال کلاس رفتن نداشتم … اما چیزی که سر حالم آورد همان کلاس اختر فیزیکم بود!
مخصوصا که این بار به جای 1:30 ، 3:30 مستمر حرف زدم … آخر جای آقای نوروزی هم سر کلاس رفتم.  کلاس خوبی بود … تا زمانی که بحث فرمول به میان نیاید همه چیز عالی است … خوش بختانه کم کم فرمول ها تمام می شوند! … فوق اش یک جلسه دیگر!
بین دو ساعت هم که برای بچه ها کره آسمان حل کردم … بماند که کلی پیچاندنم!… روی جواب اشتباهشان پافشاری می کردند
دیگر چه؟ … فعلا همین قدر که کلی خسته ام و تو خوب می دانی که دلم چه می خواهد! … دلم می خواهد! … موردی که ندارد؟! … معلوم است که ندارد!دوورودودو!!!