يک روز اتفاقي در پي

يک روز اتفاقي در پي ارضاي حس خودمهم‌بيني‌ام طبق معمول نام خودم را در گوگل سرچ کردم تا ببينم درصد شهرت‌ام به کجا رسيده! چه ببينم خوب است؟ نوشته‌هاي‌ام در دوچرخه! (پيوست هم‌شهري) کلي شاد شدم! البته همه‌شان را پيدا نکردم، باشد سر فرصت.
خودمانيم دوراني بود ها! آن زمان‌ها لذت خاصي مي‌بردم از اين‌که براي دوچرخه و سردبيرش نامه بنويسم. خاطرات من و سارا دوست عزيزم در اين زمينه فراموش‌نشدني است! هيچ‌گاه يادم نمي‌رود با چه ذوق و شوقي براي دوچرخه کادوي نخستين سال‌گرد تولد‌اش را پست کرديم! يک هديه مبتکرانه و بي‌نظير! يک بوق شيپوري! از همين‌هايي که به دسته دوچرخه‌شان وصل مي‌کنند! از همان‌ها! سارا – دوست بي‌نظير من – يادت که هست؟!
آغاز نامه نوشتن‌ام زماني بود که سردبير معروف و البته خلاق دوچرخه در يکي از متن‌هاي‌اش يک مخفف از اسم‌اش نوشته بود.ساراي تيزهوش! از روي آن کشف کرد طرف آقاي فريدون عموزاده خليلي است! و خوب من هم طي نامه‌اي اين کشف را با کلي افتخار و غرور اعلام کردم!‌ آخر سردبير خيلي دل‌اش مي‌خواست ناشناس بماند! نامه‌ام چاپ شد البته با نام اشتباه ندا عباسي! که دليلي شد تا نامه بعدي‌ام را بنويسم و کلي غر سرشان خالي کنم!
اما شروع حقيقي ماجراهاي من و دوچرخه! بر‌مي‌گردد به متني از آقاي علي شريفان -که اتفاقا تازگي‌ها در ارکات من را پيدا کردند و کلي احساسات نوستالژيک‌ام را تحريک نمودند!- متني بود در مورد شازده‌کوچولو. من هم آن‌زمان‌ها کلي ادعاي شازده‌کوچولو برم داشته بود، پروژه رصدخانه‌ام کلي با شازده‌کوچولو همراه‌ام کرد! فرد يک چيزهايي مي‌داند نه؟!‌ آن متن را پاسخ دادم! و اين شد که 9 دي همان سال کسي من را پاي تلفن خواست! سردبير دوچرخه!!! کلي با من خوش‌وبش کرد و در نهايت ازم خواست تا در جلسات دوچرخه شرکت کنم؛ جلساتي که هميشه مي‌رفتم اما لذت نمي‌بردم. چون بچه‌هاي آن‌جا همه هم‌ديگر را مي‌شناختند اما من يک تازه‌وارد بودم، بودن سردبير در دوچرخه هم آن‌قدر طول نکشيد تا من کمي جا بيفتم!
داشتم مي‌گفتم! بعد‌ها فهميدم که سردبير عزيزم چقدر زيرک است! آخر 9 دي روز تولد من بود! و اين‌که او 9 دي با من تماس گرفت اصلا اتفاقي نبود! سردبيرخلاق دوچرخه کاملا زيرکانه روز تولدم با من تماس گرفت!
خلاصه رفتن‌ام به دوچرخه يک انگيزه بود براي نوشتن، فرم خبرنگار افتخاري را قبلا پر کرده بودم و از روي همان هم بود که سردبير کچل دوچرخه تلفن و روز تولدم و … را مي‌دانست.خوب پس از يک مدت ديگر خبرنگار افتخاري دوچرخه بودم، اين طرف و آن طرف مي‌دويدم تا سوژه گير بياورم. نجوم، رصدخانه، همايش‌ها و … نوشتم و نوشتم تا کنکور تمام شد، نوشتم و نوشتم تا به آخرين مطلبي که براي دوچرخه فرستادم رسيدم. عوض شدن سردبيرش کلي براي‌ام کم‌رنگ‌اش کرد. ديگر دوست‌اش نداشتم. ديگر نوجوان هم نبودم پس حس مي‌کردم راه من و دوچرخه جدا شده … عوض شدن سردبيرش کلي ماجرا را عوض کرد … ديگر دوچرخه را دوست نداشتم … فريدون عموزاده خليلي تنها سردبيري بود که دوچرخه مي‌توانست با آن سرزنده بماند. آرزوي شرکت در چرخ‌طلايي بر دلم ماند …
:)
اين هم ليست متن‌هايم تا به آن‌جايي که پيداي‌شان کردم!‌

اي اي شازده کوچولوي مهربان
مي‌تواني هزارتا کار بکني
بر بام کوچک رصدخانه
سردبير عزيز چرخ اول را ول نکنيد!
يک گله کوچک در نمايش‌گاه کتاب
صد سال به اين سال‌ها (به بوق روي ميز توجه کنيد! )

فکر کنم حداقل 2 تا از متن‌هايم را هنوز پيدا نکرده‌ام! اين‌طور که به ياد مي‌آورم!
اين را هم اضافه کنم که دوچرخه هميشه در خراب کردن متن‌هاي من سررشته داشته است! هميشه در راستاي کوتاه کردن متن‌ها يک خراب‌کاري دستور زباني يا يک چيزي توي همين مايه ها به بار مي‌آورد! :)

خوب امروز هم افتتاحيه اين

خوب امروز هم افتتاحيه اين همايش بود! من که هيچ‌گاه از اين‌جور نمايش‌گاه يا حتي همايش‌ها خوش‌ام نيامده!‌ شايد به اين دليل که هيچ احساس نمي‌کنم به اين يک اپسيلون علم‌ام(‌؟)‌ افزوده مي‌شود! اين همايش‌ها بيش‌تر صنعتي هستند تا علمي! اين‌جور جاها زيادي بوي پول مي‌دهند! حداقل من که اينُ‌گونه حس مي‌کنم! بوي‌اش اين‌قدر براي‌ام تند است که هيچ‌گونه نمي‌توانم راهي بيايم براي استفاده بردن! هيچ‌گونه!

من يک مهندس شيمي خواهم شد!

اين براي‌ام جمله زيبايي است! زيبا! تا يک ماه پيش بي‌تفاوت بودم نسبتا! اما چند زماني است که يک سري مطالب زيبا در اين زمينه يافته‌ام! يک سري مطلب براي علاقه‌مند شدن! يک سري موضوع براي هدف‌مند شدن! اين جمله و تمام اهداف‌ام اميدوارکننده و زيبا هستند! اما در حالت مجردشان! نه زماني که اين جمله متصل مي‌شود به :

من در يک کشور نفتي زندگي مي‌کنم!
من در دانش‌کده مهندسي شيمي و نفت دانش‌گاه شريف درس مي‌خوانم!
دانش‌کده من بيش‌تر به گرايش نفت و گازش مي‌پردازد که البته طبيعي است!
نفت يعني سياست؟!‌ نه؟! خوب يعني تجارت؟ تجارت؟! من و تجارت؟!‌
نفت خيلي به شيمي مربوط است!!!!‌

چرا؟ چرا ندارد! اين‌جا خاورميانه است!

چرا من از گرايش نفت و گاز و اين‌جور همايش‌هاي خفن خوش‌ام نمي‌آيد؟!

دلايل پيش‌نهادي!‌ :

1- دستم به گوشت نمي‌رسد مي‌گويم پيف پيف بو مي‌دهد!
2- من ذاتا از پول بدم مي‌آيد!
3- چون يک مثقال بارم نيست سرم نمي‌شود و نمي‌فهمم که اين گرايش چه عظمتي است!
4- زماني در کودکي خاطره بدي از پول داشته‌ام!
5- مي‌ترسم نفتي شوم!
6- ديوانه‌ام! به سرم زده!
7- قضبه همان تجارت و سياست و شيمي است!
8- ديدگاهي که از اين گرايش دارم حس علم‌طلبي و تحقيق‌خواهي‌ام را برطرف نمي‌کند! چرا؟ به راستي چرا؟ نفت که اين همه زمينه تحقيق دارد! کلي هم توي هر کدام‌شان نان هست! چرا؟
9- يک جواب ساده! من چيزي زيباتر براي وقت‌صرف‌کردن يافته‌ام!
10- يا حتي ساده‌تر! من اين گرايش را دوست ندارم! اما آخر چرا؟!

فکر کنم مهم نيست که من چه دوست ندارم! مهم اين است که من چه دوست دارم و مي‌خواهم به چه برسم! اين من هستم که بايد تلاش کنم تا به آن‌چه مي‌خواهم دست پيدا کنم! درست است که مطلوب‌ام کمي در دانش‌کده مطرح نيست! مگر من همين را نمي‌خواستم؟! من هميشه دل‌ام مي‌خواسته تک باشم! کاري بکنم که هر کسي در آن سررشته نداشته باشد! کتابي بخوانم که هر کسي نخوانده باشدش! سازي بزنم که بعضي‌ها حتي نام‌اش به گوش‌شان نرسيده باشد! من هميشه دل‌ام مي‌خواسته بي‌همتا باشم! هاها! براي همين هم از بي‌همتاها خوش‌ام مي‌آيد! مي‌داني بي‌همتاي من؟!

خوب حالا من از چه خوشم آمده؟! Computational Fluid Dynamics به زودي در مورد‌ش مي‌نويسم!‌ به زودي زود!

بالاخره اين ترم من هم

بالاخره اين ترم من هم به پايان رسيد! هم خودش هم امتحانات‌اش! خيلي خسته شدم! اين امتحان‌ها ديگر داشت جانم را به لب‌ام مي‌رساند! بماند که حسابي هم خراب‌کاري به بار آورده‌ام! آخر آدم معادلات 13 مي‌شود؟! راستي! تنظيم خانواده هم با 10:30 پاس کردم! :)) به عنوان توضيح اضافه کنم که اين درس تا آخر اين ترم صفر واحدي است! و فقط مهم است که پاس بشود! اما از ترم بعد مي‌خواهند يک واحدي‌اش کنند! من هم که ديدم اين‌طور است شب قبل از امتحان گفتم بروم يک تلاشي بکنم! تيري در تاريکي! عجب هم جواب داد! اطلاعات عمومي است ديگر!
از امروز دو هفته‌اي درس و مشق ندارم! وه! چه منظره زيبايي! به کلي از کارهايم مي‌رسم! کلي نقشه چيده‌ام! خوب هميشه از اين قسمت‌اش خيلي خوش‌ام مي‌آمده! اين که بعد از آخرين امتحان بنشينم و در مورد اين‌که تعطيلي‌ام را چگونه بگذرانم فکر کنم!! يک ليست بلند‌بالا تهيه کنم از کارهايي که دوست دارم انجام بدهم! هر دفعه هم به روي خودم نمي‌آورم که برنامه پيشين‌ام راه به جاهاي باريکي برده است!

لرد عزيز در يکي از

لرد عزيز در يکي از کامنت‌هايش پرسيده بود آيا به به راستي جبار محبوب‌ترين صورت‌فلکي است؟!

خوب پاسخ اين پرسش کمي پيچ‌درپيچ است! چون به يک مشت احساس بر‌مي‌گردد که خودشان پيچ‌درپيچ‌تر از هر‌چيز ديگري هستند!‌
به قول يکي از دوستان جواب شما هم مثبت است و هم منفي!
ابتدا يک سري نکته اين‌جا مي‌نويسم در نهايت نتيجه‌گيري‌اش را به خودتان مي‌سپارم!
1- جبار صورت‌فلکي بسيار واضحي است!
2- ستارگان پرنوري دارد!
3- بي‌شباهت به آن‌چه به عنوان افسانه گريبان‌گير‌اش شده نيست!
4- به اندازه کافي بزرگ است!‌
5- کافي است يک‌بار آن را در آسمان بالاي سرت ديده باشي! ديگر هيچ‌گاه نياز به نقشه يا راه‌نمايي نخواهي داشت تا بيابي‌اش!
6- با توجه به پرنوري ستارگان‌اش، در آسمان آلوده تهران هم ديده مي‌شود! گرچه خيلي از ابهت‌اش را از دست مي‌دهد!
7- سحابي معروف جبار در کمر‌بنداش نهفته‌ است! يک جرم غيرستاره‌اي که به راحتي با چشم غيرمسلح هم ديده مي‌شود و مي‌توان به جرأت گفت در يک شب زمستاني نخستين جرمي است که يک رصدگر آماتور تلاش مي‌کند در ميدان‌ديد دوربين يا تلسکوپ‌ اسيرش کند! و البته به ويژگي‌هاي فيزيکي اين سحابي اشاره نمي‌کنم!
8- کمربند جبار يک ويژگي منحصر به فرد دارد! اين سه ستاره در امتداد استواي کره آسمان قرار گرفته‌اند! و درواقع جداکننده نيم‌کره‌شمالي و جنوبي آسمان محسوب مي‌شوند! پس اگر زماني دل‌تان براي استواي سماوي تنگ شد سري به جبار بزنيد!
9- تنوع رنگ‌ها! ستاره‌ها رنگي هستند! زماني که اين جمله براي نخستين بار به گوش کسي مي‌رسد و کلي مايه تعجب‌اش مي‌شود حتما براي اثبات اين موضوع نگاهي به جبار مي‌اندازد!
10- شکارچي هم زيبا و هم پرنور است! پس کلي به درد عکاسي‌هاي نجومي- هنري مي‌خورد! يک بناي باستاني که رد ستارگان جبار بر فرازش خودنمايي مي‌کنند! و البته اين‌که استواي سماوي از وسط جبار مي‌گذرد شاه‌کار بي‌نظيري از منحني‌هاي محدب و مقعر که با يک خط صاف از هم جدايي گرفته‌اند رقم مي‌زند!‌
خوب اين هم ده‌تا نکته در راستاي محبوبيت شکار‌چي آسمان شب! کاش يکي بود اين همه از من تعريف مي‌کرد!‌
يک نکته کوچک ديگر هم بايد اين‌جا بنويسم! آن‌هم اين‌که پس از يک مدت اگر به عنوان يک نجومي دچار يک سري ادعاها شويد! جبار بي‌چاره خيلي در پس‌زمينه ذهن‌تان کم‌رنگ مي‌شود! کافي است دل‌تان بخواهد يک کاري بکنيد که هرکسي توان انجام‌اش را نداشته باشد! در اين صورت مي‌رويد ياد مي‌گيريد چطور در آسمان روباهک پيدا کنيد! و يا اين که مي‌رويد سراغ کهکشان‌هاي گيسو! و يا تلاش مي‌کنيد راه‌کهکشان روي فيلم عکاسي ثبت کنيد!