چند روز پيش با يکي

چند روز پيش با يکي از دوستان‌‌ در مورد اين‌که مسائل انتقال‌حرارت چقدر شبيه به مسائل الکتريسيته هستند صحبت مي‌کرديم. بحث به اين کشيده شد که هر معادله ديفرانسيلي را مي‌توان با يک مدار الکتريکي نشان داد و البته هر مسئله مکانيکي را. اين‌جا بود که ترقچه ذهني من زده شد و پيش‌نهاد دادم که يک مدل ماشين حساب‌گر ساخته شود که با بستن يک مدار الکتريکي مسائل و معادلات را حل کند! خلاصه اين‌که من آنالوگ کامپيوتر را اختراع کردم! قرار است کمي تلاش‌ام را بيش‌تر کنم شايد به خلق ديجيتال‌اش هم نايل شدم!

يک گربه کوچولو تازگي‌ها مهمان

يک گربه کوچولو تازگي‌ها مهمان دم‌دري‌خانه‌ما شده! نه اين‌که فکر کنيد داخل خانه راه‌اش نمي‌دهيم‌ها! نه! ما در را باز مي‌کنيم، ايشان سرکي داخل مي‌کشند و افتخار نمي‌دهند! قضيه برمي‌گردد به دي‌شب که ديديم پشت گلدان طبقه‌مان يک فسقلي خوش‌گل قايم شده و از آن‌جا که حس حيوان‌دوستي در خون خانواده ما نهفته است! باران پنير و آب‌گوشت و سيب‌زميني بود که بر سر گربه جوان باريد! بعد هم که من هي رفتم در را نيمه باز کردم تا چشم‌هاي گربه کوچولو را ببينم در حالي که متعجب توي صورت‌ام زل زده‌اند. صبح‌ هم هرکسي به نوبه خودش پبش از سلام کردن به بقيه در خانه را باز کرد و سراغي از گربه گرفت؛ من از بقيه خبر ندارم اما زماني که رفتم ببينم کجاست با جاي خالي‌اش روبرو شدم، که البته با يک پيش‌پيش کوچولو ديدم ناقلا جلوي چشم‌ام سبز شد! خجالت‌اش ريخته بود و خودش را لوس مي‌کرد هي يک نگاه به من مي‌کرد بعد خودش را به ميله‌ها مي‌ماليد. زير گلوي‌اش را ناز کردم خرخر کيفور شدگي‌اش در آمد، من هم که خوب بدجنس! تا ديدم خوش‌اش آمده ول‌اش کردم برگشتم داخل! خوب مي‌دانيد! اين روز‌ها هوا سرد است و …
در حال حاضر از موجود مذکور خبري نيست و پيش‌پيش‌هاي من بي‌پاسخ مانده، پدرم مي‌گويد حتما رفته يک جاي گرم‌تر! …. شايد … نمي‌دانم …. قبلاها که سگ جوجه ناز من را کشت پدرم مي‌گفت جوجه‌ات را دزديده‌اند … يک‌بار هم قناري‌مان مرد و پدرم به‌ام گفت که قناري زرنگ موقع پاک کردن قفس در رفته … خوب من هم باور کردم، بچه بودم ديگر! عقل‌ام نمي‌رسيد! اما اين‌بار فرق دارد! گربه کوچولو حتما يک جاي گرم و نرم و پر از غذا پيدا کرده! و حسابي اوضاع‌اش روبه‌راه است! اصلا امکان ندارد که سرايدار ساختمان با کله توي برف پرت‌اش کرده باشد … نه امکان ندارد …. الان حتما دارد يک استخوان به عنوان دسر ليس مي‌زند!

دل‌ام خيلي براي شاخه فيزيک

دل‌ام خيلي براي شاخه فيزيک دانش‌گاه تهران تنگ شده بود … ياد‌ش به‌خير! براي يک مدت طولاني باشگاه نجوم در آن‌جا برگزار مي‌شد و ما ماهي يک‌بار آن‌جا بوديم…. هيچ‌جيز عوض نشده بود …. دست‌شويي‌هاي‌اش سر جاي‌شان بودند… در کلاس‌هاي‌اش يک سري ارائه برگزار مي‌شد … مثل گذشته يک سري پوستر در جاي‌جاي‌اش نصب شده بود ….و البته مثل گذشته هيچ‌کس يقه من را نگرفت، هيچ‌کس نپرسيد که هي! تو توي کنفرانس دانش‌جويي کامپيوتر چه مي‌کني؟! … خودمانيم! هرچه گشتم هيچ چيز مربوط به مهندسي شيمي پيدا نکردم!