جاده چالوس بسته بود، در

جاده چالوس بسته بود، در نتيجه از هراز رفتيم آمل و بعد به سمت نمک‌آب‌رود حرکت کرديم. البته شب از چالوس بازگشتيم، خوش‌بختانه جاده به سمت تهران يک‌طرفه بود، آن‌قدر پيچ خورديم که نصف افراد داخل اتوبوس حال‌شان بد شد. چالوس است ديگر! دره‌هاي برف- مه گرفته‌اش در شب کلي هيجان‌انگيز يا حتي شايد بتوان گفت ترس‌آور بودند.
خوب باز هم از هم‌سفران‌مان بگويم! يک Leader داشتيم 21 ساله و پر از انرژي! کلي گفت و سربه‌سر گذاشت و براي اين و آن هم‌سر آينده جور کرد که اواخر راه ديگر صداي‌اش در نمي‌آمد! Leader دوم‌مان هم پسردايي همين اولي بود که خوب او هم دست کمي از پسرعمه‌اش نداشت.
صحنه بي‌نظير ديگري هم که از پشت شيشه اتوبوس ديدم، وانتي بود که داشت گاو و گوسفند جابه‌جا مي‌کرد، اين بي‌چاره‌ها را جلو-عقب مماس به هم پشت وانت قرار داده‌بودند کافي‌ بود يکي‌شان يک تکاني مي‌خورد تا شاخ آن‌يکي حساب‌اش را مي‌رسيد!
اين‌جور سفرها با دوستان خود آدم کيف مي‌دهد! خوب من از رقصيدن اصلا خوش‌ام نمي‌آيد! از نظرم کار بسي عبثي است! اگر با دوستان خودم بودم، مي‌دانم که به جاي دامبول ديمبول!‌ بساط پانتوميم و چشمک به راه بود، مدتي هم با هم دسته‌جمعي آواز مي‌خوانديم! اين مي‌شد برنامه راه ما! راستي سارا خانم! چند وقت است با هم سفر نرفته‌ايم؟! مي‌داني؟!

با تور رفته‌بوديم، ساعت 5

با تور رفته‌بوديم، ساعت 5 صبح ميدان آرژانتين سوار ماشين شديم و راه افتاديم، با يک مشت هم‌سفر! ابتداي راه چهار زوج BF-GF بين‌مان بود که در انتهاي سفر اين عدد به 6، 7 يا حتي بيش‌تر رسيد!!!! خوب ديگر! خيلي‌ها مي‌آيند تور تا تور کنند!!! باز جاي شکرش باقي است که …. بگذريم! مطابق رسم تورها از ابتداي راه بزن و به‌رقص به راه بود و صداي اين نوارهاي جفنگ ايراني توي مخ نويسنده بدبخت فرو مي‌رفت! ام‌پي‌تري پليرم را روشن مي‌کردم و مثلا کريس‌دي‌برگ گوش مي‌دادم! اما مگر اين ضبط اتوبوس مي‌گذاشت؟! نچ! اين دوست‌دخترها و پسرها ابتداي راه جدا از هم نشسته بودند و از اواسط راه بود که ديدم آرايش اتوبوس به هم خورد! من زياد به اين جوانان بي‌چاره دچار کمبود رو و البته امکانات! کاري ندارم! (آخر نمي‌دانيد پشت‌سر من چه اتفاقاتي در جريان بود!!!!‌ ) بيش‌تر براي‌ام جالب بود که چطور آدم‌ها بدون هيچ شناخت قبلي جفت شدند! يک‌جورهايي حس الکترون – پروتون بودگي به‌ام دست داد! کافي است ول‌شان کني!‌ به هم مي‌چسبند!

زدم کانال دو ديدم احمد‌نجفي

زدم کانال دو ديدم احمد‌نجفي با آب و تاب در حال معرفي کردن کسي است! علاقه‌مند شدم ببينم طرف که هست! ديدم خداشناس خودمان است! (يکي از مسافران قطب‌جنوب که در مورد ويژگي‌هاي شخصيتي‌اش چيزي نگويم به است!) بعدا فکر کردم ديدم به گمانم احمد نجفي او را به عنوان اولين مسافر قطب جنوب از ايران معرفي کرده که خوب البته چنين نيست ( پيش از اين يک گروه ديگر از ايران به قطب‌جنوب رفته‌اند) بعد پاي تلفن با دوست گل‌ام به اين نتيجه رسيديم که ايشان احتمالا اولين آدم خداشناسي بوده‌اند که از ايران به قطب رفته‌اند!!!!‌

يک‌روزه رفتيم نمک‌آبرود و برگشتيم!

يک‌روزه رفتيم نمک‌آبرود و برگشتيم! به راه‌اش مي‌ارزيد؟ آري! به گمان‌ام! منظره‌اي که از بالاي تله‌کابين ديدم بي‌همتا بود! …. دامنه پر از درخت کوه که باران بر سرش مي‌باريد، درختان سربرافراشته‌اي که تا نوک‌شان پوشيده از خزه بود يک زمينه سبز که به مرور به سفيدي مي‌گراييد! از يک‌جايي به بعد، باران به برف تبديل مي‌شد و زمين سبز به سفيدي مي‌زد، و در نهايت درختاني پوشيده از برف و قنديل در دامنه کوه که به دست باد سپرده شده‌بودند. مسير تله‌کابين را که با چشمان‌ات پي مي‌گرفتي به نوک فرورفته در مه کوه مي‌رسيدي … يک منظره بي‌نظير … زيبا
پياده که شديم، همه شروع کردند به تيليک تيليک لرزيدن! مه همه‌جا را گرفته بود و شديدا برف مي‌باريد، نکته بدش همين بود که هيچ‌کس حاضر نبود بيايد کمي در جنگل بگرديم، مامان و خواهرم دور کوچکي زدند و برگشتند توي صف بازگشت ايستادند، من و خاله‌ام کمي پيش‌روي کرديم تا خاله گل‌ام فيلم بگيرد، اما حتي او هم نيامد کمي بيش‌تر قدم بزنيم، مي‌ترسيد ليز بخوريم! احتمال‌اش بود! خوب ليز مي‌خورديم! چه مي‌شد مگر؟!‌ ياد برف‌بازي کلک‌چال سال پيش‌مان افتادم! و احتمالا کلک ام‌سال! (گرچه پارسال نمي‌شود ادعا کرد که من برف‌بازي کردم، بيش‌تر بچه‌ها بودند …) کلي براي برف‌بازي و کتک‌کاري توي برف شرايط فراهم بود! هيجان‌انگيز! بيش‌تر از 10 متر جلوتر را نمي‌ديدي! مه غليظي بود …..
اين تمام لذت سفر بود! همه راه و خستگي و ناراحتي‌ها به اين بازه يک ساعته مي‌ارزيد! کاش عکس‌اش را داشتم و پست مي‌کردم …. چرا دوربين نبرده بودم؟! خوب چون اين ميانگين آي‌کيو من است که بالاست! به هر‌حال در يک زمان‌هايي داده‌هاي پرت هم دارم!!!!‌ نبردم چون به عقل‌ام نرسيد! به همين راحتي! دقت کنيد که من ادعاي عکاس بودن‌ام هم مي‌شود!
ادامه دارد …

خوب! ديروز سفارش يک آگهي

خوب! ديروز سفارش يک آگهي گرفتم!
آي پسرهاي خوب! گوش به زنگ باشيد!
يکي از خوانندگان گل وبلاگ من دل‌اش يک BF مي‌خواهد! هر چه ازش پرسيدم که طرف بايد چه ويژگي‌اي داشته باشد گفت که فقط BF باشد کافي است! و البته کلي هم در مورد اين‌که تنبل نباشد!!! سفارش شده‌ام! رزومه‌هاي‌تان را براي‌ام اي‌ميل کنيد!!!! دقت کنيد که رزومه‌تان نقشي اساسي در انتخاب نهايي خواهد داشت! :)) حواس‌تان هم باشد که من حاضر نيستم دختر گل مردم را دست هر کسي بدهم!