چند روزي مي‌شود که اين

چند روزي مي‌شود که اين داستان از هفت‌سنگ را خوانده‌ام و باز هم چند روزي مي‌شود که دل‌ام مي‌خواهد چيزي در موردش بنويسم، پيش‌درآمدش جذب‌ام کرد، نثر روان و زيبا و احتمالا موضوع گرم‌اش من را به دنبال خودش کشيد و در نهايت قسمت 26سالگي‌اش ضربه نهايي را وارد کرد! اين پرسش که ” تو با دختري که باکره نباشه ازدواج مي‌کني؟” کلي من را به فکر واداشت، تلاش کردم ببينم من چه پاسخي به آن مي‌دهم، درست است که خوب من اگر هم بخواهم نمي‌توانم با يک دختر چه باکره و چه غير باکره ازدواج کنم!!! اما براي‌ام مهم بود که ببينم نگرش من چيست! کم‌کم دچار اين شک شدم که آيا اصلا مي‌توان خيلي راحت پشت رايانه نشست و به اين پرسش پاسخ داد؟! با حتي پس از ساعت‌ها فکر کردن، مي‌توان بشکن‌زنان فرياد يافتم، يافتم برآورد؟ به گمان‌ام نه، اين موضوع خيلي وابسته به شرايط است، به اين‌که طرف‌ات که باشد، ميزان احساس ميان‌تان چقدر باشد و …. فرض کردم شرايط در ايده‌آل‌ترين حالت ممکن باشد، پيش خودم گفتم شرايطي را در نظر مي‌گيرم که بدون مطرح کردن اين ويژگي بخواهم با طرف ازدواج کنم، درواقع با اين فرض تمام ويژگي‌هاي تأثيرگذار ديگر را حذف کردم، گفتم آيا ممکن است با کسي تنها به خاطر Virgin نبودن‌اش ازدواج نکنم؟! ديدم يک نه بزرگ حاضر است که از دهان‌ام بپرد بيرون! جلوي خودم را گرفتم و به شخصيت بي-اف دوم داستان نگاه کردم، شخصي که در مقاله‌هاي‌اش سنگ حقوق جنسي زنان را به سينه مي‌زند اما هنگامي که خود در ميدان عمل قرار مي‌گيرد مي‌بيند که هنوز با اين موضوع کنار نيامده‌است! راست‌اش را بگويم! اين شخصيت را که ديدم کلي دل‌ام خنک شد! احساس کردم خيلي دل‌ام مي‌خواست يک چنين شخصيتي هم در چنين ماجراهايي گنجانده شود، آدم‌هايي که مدام شعارهاي زيبا مي‌دهند اما در عمل خودشان تافته جدا بافته‌اند!
داشتم مي‌گفتم! ديدم نمي‌توانم بگويم نه! چون بايد در شرايط‌اش قرار بگيرم، اما بعد به خودم گفتم که من يک سري اعتقادها دارم! من بايد خودم را بشناسم! پس من بايد بتوانم اين روي‌داد را پيش‌بيني کنم! پس تلاش کردم که واقع‌بينانه‌تر کمي موضوع را بررسي کنم، خوب در نهايت پاسخ‌ام اين شد که با توجه به عقايد و منطق‌ام(!) Virgin بودن يا نبودن طرف يک Trace هم براي‌ام ارزش‌مند نيست! اما احتمال مي‌دهم که از نظر احساسي کمي با موضوع دچار مشکل شوم، اين که اين چه احساسي است و ناشي از چيست کمي غيرقابل توصيف و توضيح است، اما مسلما من ادعا نمي‌کنم که دليلي ندارد! شايد بتوان به تآثير 20 سال آموزش از محيط اطراف اشاره کرد؛ يا به تآثير کمٍ‌کم 20تا فيلم سينمايي ايراني‌اي که در اين رابطه ديده‌ام و… من نمي‌خواهم بگويم که آدم‌ها نمي‌توانند عقايد خود ساخته‌اي داشته باشند، همان‌طور که نمي‌توانم منکر در اين جامعه بزرگ شدن‌ام بشوم. هرچه باشد حرف زدن خيلي آسان‌تر از امتحان پس دادن است …
و اما مي‌رسيم به پرسش اصلي! چرا virgin بودن يا نبودن يک دختر بايد اين‌قدر در يک جامعه مهم باشد؟ Virgin بودن يا نبودن هم‌سر يک آدم چه سودي مي‌تواند براي‌اش داشته باشد؟! اين موضوع خيلي جاي بحث دارد؛ همان‌طور که ما پيش‌ترها با هم در موردش کلي حرف زده‌ايم!، شايد بتوان واقعا دلايلي بر مؤثر بودن‌اش بر بقاي نسل‌ها پيدا کرد، شايد اين‌که ببيني شخص مورد نظرت زماني با کسي ارتباطي داشته که اينک قطع شده، تو را دچار اين دلهره مي‌کند که رابطه او با تو هم به همان سرنوشت دچار شود، يا شايد اين ترس در اعماق وجودت نهفته‌است که علاقه‌اي که زماني وجود داشته دوباره سر باز کند و تو را شکست‌خورده ماجرا رقم زند؟ شايد احساس مي‌کني کسي که رابطه‌اي را به پايان رسانده، تمام کردن يکي ديگر چندان براي‌اش مهم و مشکل نباشد، و هزاران شايد ديگر، … بيش‌تر به گمان‌ام اين مشکلات باز مي‌گردد به احساس مالکيت ماها! ما با ايجاد يک احساس، يک رابطه و چيزهايي از اين قبيل، مي‌خواهيم مالک شخص مورد نظرمان شويم، مي‌خواهيم او فقط براي خودمان باشد! براي همين‌هم هست که دوست نداريم ببينيم که او زماني به قول خود ما مال کس ديگري بوده است! …
خوب من هميشه به اين نقطه از تفکرات‌ام که مي‌رسم وارد مقوله‌اي مي‌شوم که کم‌کم به سمت يٱس‌هاي فلسفي مي‌کشاندم! تلاش مي‌کنم مسئله مالکيت را حل کنم، از خودم مي‌پرسم که هدف از ايجاد يک رابطه چيست؟ يا حتي در سطح خيلي پايين‌تر، چرا آدم‌ها دوست‌دختر يا دوست‌پسر مي‌گيرند؟ چرا عاشق مي‌شوند؟ يا مهم‌تر اين که چرا ازدواج مي‌کنند؟ هر‌چه بيش‌تر در اين موضوع‌ها کنکاش مي‌کنم بيش‌تر به يأس‌هاي فلسفي‌ام افزوده مي‌شود، شايد من به دنبال دنيايي زيباتر از آن‌چه مي‌تواند باشد هستم، در اين‌جا خواندم، ما براي توليدمثل کردن به دنيا آمده‌ايم، نه خوش‌بخت بودن …

و اين هم يک MoonBow

و اين هم يک MoonBow زيبا! رنگين کماني که به واسطه نور ماه ايجاد مي‌شود!
فکر کنم شما هم مثل من تا به حال از اين نوع رنگين‌کمان‌ها نديده‌ايد! چون شرايط خيلي ويژه‌اي بايد بر محيط حاکم باشد تا چنين رنگين‌کمان‌هايي به وجود بيايند و البته فکر نکنيد که چيزي که مي‌بينيد به زيبايي اين عکس است! … شما به چشم خودتان نمي‌توانيد رنگي از اين رنگين کمان تشخيص دهيد! چون نور ماه کم است و چشمان ما در نور کم رنگ را تشخيص نمي‌دهند!
خلاصه اين هم از اين!

اين را از اين‌جا برداشتم!

اين را از اين‌جا برداشتم! خواندني است!

با انتشار کتاب خاطرات موشه قصاب پرده از یک راز بزرگ قدیمی برداشته شد. موشه قصاب رئیس جمهور اسبق اسرائیل که در حال حاضر فروشگاه سمساری بزرگ موشه و برادران را در شهر یزد اداره می کند و مالک زنجیره فروشگاههای سمساری موشه اند برادرز در سراسر جهان است، در خاطرات خود به ماجرای ملاقات رازآلودش با خاتمی در مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوم اشاره کرد. موشه قصاب در بخشی از خاطراتش نوشته است: وقتی خاتمی من را دید، گفت: سلام آقا! شما ایرانی هستید؟ من گفتم: بله، من شما را می شناسم. خاتمی گفت: شما لهجه یزدی دارید؟ من گفتم: بله، من یزدی هستم. خاتمی گفت: چه جالب! خوشحالم که با یک هموطن ایرانی در ایتالیا آشنا می شوم، آن هم در این مکان مقدس. من گفتم: من هم همینطور. بعد خاتمی گفت: ایران وطن شماست، به ایران برگردید، آغوش ایران برای شما باز است. من گفتم: خیلی ممنون. بعد خاتمی پرسید: شغل شما چیست؟ گفتم: من رئیس جمهور هستم. خاتمی با تعجب گفت: ولی رئیس جمهور من هستم. من گفتم: من رئیس جمهور اسرائیل هستم. بعد خاتمی گفت: اسرائیل؟ گفتم: بله. گفت: اسرائیل راستکی؟ گفتم: بله. گفت: جان مادرت راست می گی؟ گفتم: بله. گفت: ولی ما که با شما دشمن هستیم؟ من گفتم: بله. بعد گفت: پس چرا با هم دست دادیم؟ بعد رفت.

دي‌روز ديگر بر دو حس

دي‌روز ديگر بر دو حس 1- تنبلي 2- عذاب‌وجدان هدايت‌کننده به سوي درس‌خواندن! غلبه کردم و سر از آي‌دي‌اس‌اس درآوردم! قرار بود ساعت 9 صبح آن‌جا باشم! که خوب 11 رسيدم! :)) کلي کتاب بار خودم کرده بودم که مثلا کمي درس بخوانم! اما بازار حرف و گفت‌گو که گرم شود، درس کيلويي يک قران!
ساعت 4 بعدازظهر با بچه‌هاي دبيرستان کافه نادري قرار داشتيم! من هم به دوستان دانش‌گاهي‌ام گفته بودم بيايند تا حسابي شلوغ‌بازي در بياوريم! دل‌ام براي دوستان‌ام تنگيده بود!
يافي بود! ميم بود! و … گرچه يک خرده زيادي شلوغ بود براي اين‌که کسي بتواند کسي را زياد تحويل بگيرد، اما من به اندازه کافي از ته ميز براي آن‌طرفي‌ها لاو ترکاندم! اين کافه نادري هم خيلي جاي سنتي و البته خنده‌داري است ها! اين گارسون‌هاي‌اش (؟) مدام مي‌آمدند و به ما تذکر مي‌دادند که ساکت باشيد!‌ پيرمرد‌هاي بامزه‌اي بودند! آخر سر يکي‌شان آمد به ما گفت که ديگر نياييد اين‌جاها! چقدر شلوغ مي‌کنيد! ما هم نامردي نکرديم نيش‌مان تا بناگوش باز شد و توي صورت طرف خنديديم!
خيلي حس خاصي به کافه نادري ندارم، اين‌که خيلي جاي ويژه‌اي باشد، نه زيباست، نه معماري ويژه‌اي دارد و نه قهوه‌هاي منحصر به فردي! صرف اين‌که زماني، آدم‌هاي مشهور و مهمي به آن‌جا مي‌آمده‌اند براي‌ام امتياز مثبتي محسوب نمي‌شود!
يک نکته بامزه هم بگويم! يکي به خاطر اين‌که با من قهر است! راه‌اش را کج کرد و به آدم‌هاي سمت راست ميز سلام نکرد! يک خرده بچه‌گانه نيست؟! آدم ياد بچه‌هاي دو ساله مي‌افتد که به‌شان آب‌نبات نمي‌دهي قهر مي‌کنند!‌ نگاه‌شان که مي‌کني، روي‌شان را برمي‌گردانند! خلاصه اين‌که کلي بامزه است اين‌گونه رفتارها!
ساعت 6:30 هم که برنامه باشگاه بود و گزارش سفر آقاي تفرشي، خانم حامدي‌ و آقاي صفاريان‌پور! همان‌طور که انتظار داشتم زيبا بود! خيلي دل‌ام صحنه‌هايي از فيلم‌شان را مي‌خواست که خوب به خاطر اين‌که تنها 5 روز بود به ايران آمده‌بودند، چنين چيزي مقدور نشد.
چرا اين‌‌روز نوستالژيک است؟! چون من مثل قديم‌ها صبح از خانه زدم بيرون! شب بازگشتم و در اين ميان صدها آدم مختلف از اطرافيان‌ام را ديدم و 4 تا برنامه مختلف هم داشتم! حس خوبي به‌ام دست داد!
يک چيزهاي نگفته‌اي هم اين ميان وجود دارد! يک چيزهايي که اين‌جا نمي‌نويسم چون حتي دل‌ام نمي‌خواهد ميان نوشته‌هاي‌ام به روي خودم بياورم که چنين برخوردهايي ديده‌ام … حتي …..