کشته شدن بهای خیلی سنگینی برای ول‌گرد بودن است (2)

شب‌هایی که این سگ‌ها سر هم می‌ریختند و داد و فریاد راه می‌انداختند گاهی از پنجره زیر نظرشان می‌گرفتم، سگ کوچولوی سیاهی بود که از بالا به نظر می‌آمد شین‌لو باشد، همیشه حساب بقیه سگ‌ها را می‌رسید و می‌فرستادشان پی‌کارشان! گاهی هم که بقیه غالب می‌شدند من از این بالا پیشت پیشت می‌کردم تا دست از سرش بردارند! خلاصه این‌که هوای‌اش را داشتم! :))
دیروز توی باغ‌چه‌ی خانه‌مان پیدای‌اش کردم، خیلی هم شین‌لو نیست! احتمال دارد یکی از آبا و اجدادش شین‌لو بوده باشد چون به نظر می‌رسد یک رگه‌هایی از این نژاد دارد اما صورت‌اش زیاد شبیه شین‌لو‌ها نیست! روی زمین ولو شده بود. کنارش که رفتم فقط سرش را بلند کرد. نمی‌دانم زخمی بود – و هست- یا فقط خیلی ترسیده! تمام تلاش‌اش را به کار می‌برد تا از جای‌اش تکان نخورد … کمی نازش کردم و رفتم. شب هم کمی برای‌اش غذا بردم، رو به راه‌تر شد و بنای بازی کردن با من گذاشت! دنبال‌ام می‌دوید و وقتی توجه‌ام را جلب می‌کرد خودش در می‌رفت و من را مجبور می‌کرد دنبال‌اش بدوم!!!
یک چیز بامزه‌اش هم این بود که بغد از خوردن تکه‌های غذای‌اش نوک انگشتان‌ام را لیس می‌زد! اوایل فکر می‌کردم که دارد مانده‌های غذا را که به انگشتان من چسبیده می‌خورد اما بعدتر فهمیدم نازش هم که می‌کنم و خیلی خوش‌اش می‌آید نوک انگشتان‌ام را لیس می‌زند! کلی هم مواظب است گاز نگیرد!!! با آرامش خاصی انگشت‌ام را با پوزه‌اش این‌ور آن‌ور می‌کند! موجود شیطانی است! و البته باهوش! همین که از آن کشتار جان سالم به در برده نشان از هوش سرشارش دارد و البته این‌که برخلاف بقیه به پارکینگ پناه نبرده، لای برگ‌ها قایم شده طوری که به سختی می‌توان دیدش! تازه هر موقع با دست‌ام به‌اش علامت می‌دهم که بخواب- دست‌ام را بالا پایین می‌کنم- روی زمین ولو می‌شود! نمی‌دانم تصادفی است با واقعا می‌فهمد باید چه کند! اگر هم تصادفی باشد زیادی دارد رخ می‌دهد! از هر 10 دفعه 8 دفعه جواب می‌دهد!
چند لحظه‌ی پیش برای‌اش غذا بردم. موقع آمدن تا دم پله‌ها دنبال‌ام دوید و وقتی سمت‌اش برگشتم دوید سر جای‌اش و من را نگاه کرد که دنبال‌اش بروم! رفتم کمی دیگر سر به سرش گذاشتم و برگشتم، موقع آمدن غرغر اعتراض‌آمیزی کرد که خیلی برای‌ام خنده‌دار بود! راستش می‌ترسم هم‌سایه‌ها من را زیاد با این موجود ببیند بیایند با لگد پرت‌اش کنند بیرون. خیلی نگران سرانحام این موحود کثیف اما دوست‌داشتنی هستم، کسی سگ نمی‌خواهد؟! می‌دانم که نه! اما کاش می‌شد برای‌اش کاری کرد …

کشته‌شدن بهای خیلی سنگینی برای ول‌گرد بودن است …

دی‌شب با صدای تیر بلند شدم، هیچ‌وقت صدای گلوله را این‌قدر از نزدیک حس نکرده‌بودم! یک بنگ بلند و بعد از آن یک عوعوی سوزناک … آخر چند زمانی است که دور و بر خانه‌ی ما پر از سگ شده‌، این‌ها هر شب سر هم‌دیگر می‌ریزند و هاپ‌هاپ راه می‌اندازند…
این شد که امروز تعدادی سگ کشف شدند که از ترس جان‌شان به پارکینگ آپارتمان ما پناه آورده بودند و البته عصر یکی از هم‌سایه‌های ما هوس کرد این سگ‌های بی‌چاره را از پارکینگ بیرون کند، دیدم دارد عقب‌عقب می‌دود و شن‌کشی را هم‌راه‌اش می‌کشد، چیزی که دیدم حال‌ام را به هم زد، دست سگ بی‌چاره را لای شن‌کش گذاشته بود و او را دنبال خودش می‌کشید … حال‌ام به هم خورد از آدمیزادنماها حال‌ام به هم خورد …

لینوم بازسازی شد!

خوب باز من بی‌کار شدم رفتم سایت طراحی کردم!‌ :)) خوش‌حال می‌شوم نظرات‌تان را ببینم! زیاد هم به متن انگلیسی‌اش گیر ندهید که منظور تنها پر کردن فضا بوده! حالا سر فرصت به‌تر می‌نویسم!‌
خلاصه این شما و این هم لنیوم!

و باز هم این موجودات ریز که کشتن‌شان بسی شعف بر می‌انگیزد!

من نفهمیدم این پشه‌ها چه پدرکشتگی‌ای با من دارند! اگر از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ من باشید!!! حتما از ماجراهای لنا و پشه‌گان حبر دارید!!!
امروز هم یک پشه نوش‌جان کردم! امیدوارم این یکی حداقل پروتئین کافی داشته بوده باشد!
یکی نیست به این پشه‌ها بگوید حالا هر سوراخی پیدا کردید که نباید سرتان را بیندازید پایین و شیریجه بزنید داخل! من برای خودتان می‌گویم! وگرنه برای من یک پشه بیش‌تر یا کم‌تر زیاد تفاوتی نمی‌کند!

آش‌پزی دانش‌جویی

سولوژن عزیزم چند روزی است که ناهار و شام‌اش شده غذای بیرون! غیر از این‌که دل‌ام برای معده‌ی عزیزش می‌سوزد! برای جیب مبارک‌اش هم غصه می‌خورم! در نتیجه پست امروزمان را اختصاص می‌دهم به یک غذای آسان و سریع که متأسفانه مشکل معده را خیلی برطرف نمی‌کند اما درمان خوبی برای قصیه‌ی جیب است!

خوب این هم دستور پخت سریع‌ترین غذایی که اگر ناهار در خانه‌ی ما می‌یافت‌نشود! بنده ترجیح می‌دهم برای خودم درست کنم!

مواد لازم:
سوسیس
گوجه
فلفل دلمه‌ای
کره

نخست گوجه‌های مذکور را رنده کنید سپس به سراغ فلفل دلمه‌ای‌ها رفته و آن‌ها را هم خرد نمایید. حال سوسیس‌ها را هم دایره دایره کرده و در روغن کم سرخ کنید، هنگامی که نیم‌سرخ شد فلفل دلمه‌ای را اضافه کرده و کمی دیگر سرخ کردن را ادامه دهید تا فلفل‌ها آب بیفتند! بعد گوجه‌ی رنده‌شده را اضافه کنید و باز هم سرخ کردن را ادامه بدهید تا گوجه‌ها هم کمی سرخ شوند و در نهایت کره را به مجموعه‌تان اضافه کنید.
اگر دوست داشتید می‌توانید در کنار این مجموعه تخم‌مرغی هم نیمرو کنید و ضیافت شاهانه‌تان را تکمیل نمایید!
خیلی چیز ساده‌ای است! اما من واقعا این غذا را دوست دارم! مخصوصا اگر خودم پخته باشم‌اش!

من و کروکودیلی آن‌ور دنیا

وقتی من خوابم، کروکودیل‌ام بیدار است! وقتی من بیدارم کروکودیل‌ام خواب است!
وقتی من به او شب به خیر می‌گویم او برای من آرزوی روزی خوب می‌کند و وقتی من او را روزخوش می‌گویم او برای‌ام آرزوی خوابی شیرین می‌کند.
خلاصه می‌خواستم بگویم که من و پسرم 24 ساعته هوای بلاگستان را داریم! ما مثل یک روح هستیم در دو بدن! یک روح شگفت‌انگیز که 24 ساعته هم خواب و هم در حال فعالیت است! از پله‌های ادمونتون بالا می‌دود و 24 ساعت بعدش از پله‌های شریف پایین می‌آید! به عنوان شام غذای ژاپنی می‌خورد و در کنارش نیم‌رو به عنوان صبحانه صرف مي‌کند! این روح کوچولو دل‌اش همیشه برای خودش تنگ می‌شود! نه این‌که غصه بخورد! چرا باید غصه بخورد؟! وقتی که همیشه خودش با خودش است؟! =))
عجب چیزی شد! :))

Template

دارم تلاش می‌کنم وبلاگ انگلیسی‌ام را راه بیندازم!
فقط چند نکته!
یک این‌که من یک سری تمپلیت می‌خواهم تا از میان‌شان انتخاب کنم! کجا می‌توان برای مووبل‌تایپ یک سری تمپلیت رایگان گیر آورد؟
دو این که این Blacklist من به طور خودکار کامنت‌ها را پاک نمی‌کند، حتما باید به صفحه مربوط‌اش بروم و ازش بخواهم که این‌کار را انجام بدهد! در ضمن کاری هم به ترک‌بک‌ها ندارد! چرا؟!
یک چیز هم در مورد لینوکس بپرسم! من می‌خواهم در کنار ویندوزم لینوکس نصب کنم. با یکی از دوستان‌ام که صحبت می‌کردم گفت که با نصب کردن لینوکس دیگر در Start Up ویندوز نمایش داده نمی‌شود، در حقیقت لینوکس به ایکس‌پی صدمه‌ای نمی‌زند فقط دیگر نمی‌گذارد من انتخاب‌اش کنم! گفت باید یک چیزی نصب کنم تا مشکل Start Up حل شود! حالا من باید چه نصب کنم؟! یکی کمی در این‌باره برای من توضیح دهد!

Is there any body out there?!

بزرگ‌شوندگي يک ويژگي شگفتي‌برانگيز!

هميشه براي‌ام عجيب بوده که آدم‌ها بزرگ مي‌شوند! جالب است‌ها! يک مدت که آدم‌ها را نمي‌بيني از بزرگ شدن‌شان حسابي شوکه مي‌شوي! نگاه مي‌کني مي‌بيني که طرف که زماني توي قنداق بود و تو هي بالا پايين‌اش مي‌کردي الان دارد مي‌رود کلاس سوم راه‌نمايي! به حق چيزهاي نشنيده!‌