فکر کردن

روزها و شب‌ها با خودم کلنجار می‌روم، سروکله می‌زنم و فکر می‌کنم … فکر می‌کنم به این‌که آیا اصلا باید به این موضوع بیندیشم یا نه؟!
:(

گیلانه

چند روز پیش با چندی از دوستان‌ام رفتیم فیلم گیلانه را ببینیم، پیش از رفتن به سینما کلی خوراکی خریدیم تا وسط فیلم که افطار می‌شد مشغول شویم و حتی دقیقه‌ای را از کف ندهیم! از این کلاپ‌های کالباس گرفتیم به همراه چیپس و شکلات و آب‌میوه.
با وجود عجله‌کردن‌های‌مان چند دقیقه‌ای دیر به فیلم رسیدیم، سالن دوی سینما سپیده‌ هم که منحصر به فرد است! جدای از کوچکی‌اش، مجبوری از کنار پرده وارد‌ شوی! در نتیجه ما با کلی سر و صدا در آن تاریکی مستقر شدیم! همه چیز با خوبی و خوشی پیش‌ رفت تا این‌که ساعت 5:45 شد و به حساب ما زمان افطار فرارسید! اول صدای باز شدن کلاپ‌ها بود که فضای سالن را پر کرد، من که از صحنه‌ی بمب‌باران فیلم استفاده کرده بودم و سهم خودم را در آن هیری‌ویری بدون آن‌که کسی صدای قیژقیژاش را بشنود باز کرده بودم! اما دوستان‌ام به نوبت قیژقیژ می‌کردند و پارازیت‌ای بر فیلم بی‌چاره می‌شدند! بعد نوبت چیپس شد! آخر نمی‌شود که آدم ساندویچ بدون چیپس بخورد! و بعد شکلات‌ها! و …
این پسر بغل‌دستی من که دیگر حسابی شاکی شده بود! من هم پیش خودم حساب می‌کردم که این اگر بخواهد کاری کند احتمالا اولین نفری را که دم دست‌اش برسد کتک می‌زند، با این حساب تلاش می‌کردم خودم را در جبهه آن‌طرف نشان بدهم …

خوراکی‌های ما به پایان رسید،
فیلم تمام شد،
آدم‌ها بلند شدند بروند پی کارشان،
ما بلند شدیم برویم پی کارمان،
کسی از پشت زمزمه کرد:
این‌ها شریفی بودندها!

راستی از کجا فهمیدند؟!

پ.ن: اگر بخواهم فیلم گیلانه را توصیف کنم می‌گویم: ” … ” جدا بیش از این نمی‌توان در موردش حرف زد! صحنه‌ی آخرش یک سه نقطه‌ی گنده‌است!

معارف دو

استاد: شما خانمی که آن ته کلاس نشسته‌ای [و داری وسط کلاس من Essay می‌نویسی که ایشالله سوسک بشی!] به نظر شما چرا می‌گویند افکار نیچه خودکشی‌برانگیز هستند؟!
بنده: چی استاد؟! چی‌چی برانگیز؟!
استاد: خودکشی‌برانگیز
بنده: دو نقطه او!
استاد: با نیچه آشنایی دارید شما؟
بنده: بله البته استاد! [ می‌دونم با ن و ی و چ و ه می‌نویسندش و البته می‌دونم یه کتاب چنین گفت زردشت داره که خوب من قبلاها فکر می‌کردم این کتاب رو زردشت نوشته بعد فهمیدم که هم‌چین خبرهایی نیست و اینو همون نیچه‌ی معروف نوشته!]
استاد: خوب اصلا نشنیده بودید که می‌گویند تفکر نیچه انسان را به سمت خودکشی سوق می‌دهد؟
بنده: خوب نه استاد! من شنیده بودم که آدم را ناامید می‌کند اما دیگر خودکشی به ذهن‌ام هم نرسیده بود!
[وارد فیکشن می‌شویم!]
اصلا یک چیزی استاد مگر خود نیچه خودکشی کرد؟
استاد: خیر
بنده: خوب من فکر می‌کنم اگر قرار بود کسی با درک افکار نیچه خودکشی کند ابتدا باید خودش این کار را می‌کرد چون خودش بیش از بقیه می‌فهمید دارد چه می‌گوید!
استاد: البته شما خبر دارید که نیچه دیوانه شد؟!
بنده: … آمممممم …. خوب …. بله …. البته قبول کنید که Case‌های‌شان کمی متفاوت است!!!!

مردها

کلی خندیدم وقتی این را شنیدم! :)) فکر می‌کنید چقدر درست است؟! یعنی مردها چقدر شکم‌پرست هستند؟! در این حد که این ضرب‌المثل را برای‌شان بسازند؟

The nearest way to your husband`s heart, is his stomach!!!

قورباغه و کروکودیل 3

قورباغه: کروکودیل‌ام! این لپ‌تاپ‌ات رو می‌آری ایران من هم به‌اش یک انگشت بزنم؟!‌
کروکودیل: آره می‌آرم‌اش اما تو دست‌هات چسبوناکه نه؟!
قورباغه: خوب قورباغه‌ها دست‌هاشون چسبوناکه دیگه!
کروکودیل: پس باید قبل‌اش دست‌هات رو بشوری!!!‌
قورباغه: دددددددد :(( مگه تو عاشق همین دست‌های چسبوناکه من نشده بودی؟! :((

گردش

می‌گم بیا یه سر با هم بریم جام‌جم یا این‌که بیا بریم پارک ملت قایق‌سواری! حالا اگه هیچ‌کدوم از این دوتا هم نشد بریم پستو پاستا بخوریم!!! بیا بریم دیگه! اصلا مهمون من! تو فقط یه سر از ادمونتون بیا این‌جا منو ببر بیرون بگردون!
کروکودیل‌ام! هی‌هی! …

ام‌شب

ام‌شب از آن شب‌هاست … از آن شب‌هایی که آن‌لاین‌ام، مي‌گویم، می‌خندم و گاهی به صندلی‌ام تکیه مي‌دهم و به سر شب فکر می‌کنم …
ام‌شب از آن شب‌هایی است که زیادی شادم و نمی‌دانم چرا شکاکیت کسی برانگیخته نمی‌شود؟!
من ام‌شب زیادی شادم …

من و یونی و کلاس زبان

این‌قدر حال و هوا و البته زمان نوشتن نداشتم که تازه امروز فهمیدم هنوز Office روی این کامپیوتر نصب نکرده‌ام! تازگی‌ها دوبازه فرمت‌اش کرده‌ام. آخر من و این کامپیوتر مدام در حال فرمت‌کردن هم هستیم! به نوعی یکی از سرگرمی‌های‌مان است!
چه بگویم؟! کمی از اوضاع این‌روزهای‌ام بگویم! من هستم و یک هفته که با کلی کلاس و درس و کتاب پر شده است. و دیگر؟! تقریبا هیچ … امروز به عمق ماجرا پی بردم و دیدم که مدت مدیدی است کتاب داستان نخوانده‌ام، وبلاگ ننوشته‌ام، بیرون نرفته‌ام و در حقیقت هیچ مشغولیتی به غیر از این دانش‌گاه لعنتی نداشته‌ام.
این ترم هر 5 روز هفته دانش‌گاه‌ام و کلاس زبان هم می‌روم (کانون). در نتیجه وقت سرخاراندن ندارم! نکته‌ی جالب‌اش این است که اصلا نمی‌فهمم این روزها از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند! هفته‌ها به سرعت برق و باد دود می‌شوند! هنوز هیچی نشده مهرماه دارد به پایان می‌رسد، هنوز هیچی نشده! این خودش نکته‌ی مثبتی است! نکته‌ی مثبت دیگرش هم این است که شب‌ها جنازه‌ام به خانه می‌رسد و دیگر مشکل خواب ندارم! می‌روم سرجای‌ام غش می‌کنم و فردا صبح‌اش احساس می‌کنم از چشم‌های‌ام انرژی دارد فوران می‌کند! از بس که شب خوب خوابیده‌ام! دیگر کروکی حرکت شبان‌گاهی پشه‌ها را در ذهن‌ام ثبت شده نمی‌یابم!
اگر بتوانم مشکل کتاب داستان خواندن‌ام را حل کنم دنیا ایده‌آل ایده‌آل می‌شود! همیشه دوست داشتم همین مدلی باشم! از صبح تا شب بدوم و شب به جای خوابیدن بی‌هوش شوم و فردای‌اش Fresh بدون این‌که کسی صدای‌ام کند از خواب بیدار شوم. البته ترجیح می‌دادم این دویدن‌ها صرف چیز لذت‌بخش‌تری از دانش‌گاه می‌شد. شاید نجوم؟ شاید حتی همین مهندسی شیمی در یک محیط به‌تر … شاید یک چیز لذت‌بخش‌تر …
پ.ن کسی در مورد این‌که کی قرار است Speaking به تافل اضافه شود نظری ندارد؟