امروزانه

سرانجام توانستم با یکی از دوستان‌ام بروم بیرون و کمی خوش‌گذرانی کنم! تعطیلات میان‌ترمی من فقط 5 روز بود و این بدین معناست که از امروز ترم جدید من آغار شده، گرچه من دودر زدم و دانش‌گاه نرفتم!
فردا هم کلاس‌های بعدازظهرم را خواهم پیچانید! اما قول می‌دهم حالا اگر از چهارشنبه نشد، از شنبه بمانند همیشه دانش‌جوی نمونه‌ای باشم!!!

من عاشق کادو خریدن هستم! یکی از دلایل‌ای که همیشه آرزو می‌کردم پول‌دار باشم این بوده که بتوانم یک دنیا هدیه برای کسانی که دوست‌شان دارم بخرم!

لنا خانم در حال خواندن یک کتاب جدید است! این یکی یک کم کت و کلفت است و یک روزه نمی‌شود تمام‌اش کرد! مرشد و مارگریتا. تقریبا از میانه‌اش گذشته‌ام و به نظرم کتاب بسیار جالب و کشنده‌ای است! یک جاهایی‌اش هم مشکوک می‌زند! حالا باید به پایان‌اش برسم و بعد در مورد آن قسمت‌ها نظر بدهم. مدت‌ها بود بنا به دلایل‌ای خواندن این کتاب را به تعویق می‌انداختم، در حقیقت دل‌ام نمی‌آمد این کتاب را بخوانم و به پایان برسانم‌اش! اما دیدم آخرش که چی؟! واقعا زیباست! اگر در To-Do listتان خرید یک کتاب داستان را یادداشت کرده‌اید؛ گزینه‌ی مناسبی است! نوشته‌ی میخائیل بولگاکف است.

راستی نظرتان در مورد تمپلیت فعلی وبلاگ‌ام چیست؟! به زودی لینک‌ها و کانترم را هم اضافه خواهم کرد، لیست کتاب‌های‌ام هم – که در وبلاگ اولیه‌ام بود – به زودی به sidebar اضافه خواهد شد!

یوهو!

Dizzy Rocker

این پست Dizzy Rocker عزیز کلی به نظرم جالب آمد! :) فکر کنم در این زمینه خودم هم قبلا یک چیزهایی نوشته بودم، در مورد این‌که بعد از مدت‌ها صاحب یکی از وبلاگ‌ها را دیدم و خوب یک هفته‌ای در شوک بودم! :))

تولدت مبارک ضدخاطراتٍ خاطرات‌برانگیز

گویا یک خبرهایی بوده و ما به روی خودمان نیاورده‌ایم! گویا باید زودتر از این‌ها طبل و دهل می‌زدیم و شادی می‌کردیم! خوب به هر حال تولد یک وبلاگ روی‌داد بسیار بزرگی است! مخصوصا که نویسنده‌ی آن سولوژن باشد! من به عنوان یکی از اهالی وبلاگستان از او به خاطر این‌که این همه سال نوشت تا بخوانم و یاد بگیرم و مهم‌تر از همه، شده ثانیه‌ای “فکر” کنم، سپاس‌گزارم! خوب حالا بگو ببینم این ضدخاطرات شما چند ساله شد؟!
من که هر سال با تبریک تولد وبلاگ این دوستٍ فیلسوفٍ دانش‌مندٍ تازه مقیم کانادا شده‌ام مشکل داشته‌ام! خوب این ضدخاطرات که می‌بینید از اول همینی که الان هست نبوده! سولوژن معروف هی درش را تخته کرده و هی دوباره راه‌اش انداخته! به این‌که چه زمان‌هایی و به چه دلایلی وبلاگ‌اش تعطیل شده و جالب‌تر چه زمان‌هایی و به چه دلایلی دوباره راه‌اندازی شده زیاد کاری نداشته باشید! مهم این است که او تقریبا دو سال است که بدون ترمز کردن، تخته گاز می‌راند!

لنای استادباشی

من اگر زمانی استاد دانش‌گاه شوم هیچ‌وقت دانش‌جو جماعت را این‌قدر اذیت نمی‌کنم! تلاش می‌کنم خوب درس بدهم (‌گرچه قول نمی‌دهم!)، برگه خوب صحیح می‌کنم، خوب نمره می‌دهم و مهم‌تر از همه هیچ‌گاه دانش‌جوی‌ام را احمق حساب نمی‌کنم! به شخصیت‌اش هم احترام می‌گذارم، هرچند کوچک آن‌ها هم آدم هستند! حالا می‌خواهد سال دومی باشند یا سومی یا …
هیچ‌گاه هم قول‌ای نمی‌دهم که بعدا زیرش بزنم … قولی که اگر دیدم میانگین نمره‌های کلاس‌ام گویا زیادی بالاست با یک مشت دروغ سر و ته‌اش را هم بیاورم!
پ.ن: بدی‌اش این است که مسبب نوشتن این پست یکی از استادانی است که دوست‌اش دارم!

امان! امان!

جان‌ام از دو چیز به لب رسیده‌است!
1- اسپم‌های پایان‌ناپذیر!
2- امتحان‌های پایان‌نایافتنی
نخست باید دومی حل شود تا وقت‌ای پیدا شود که ما از شر این ام‌تی خلاص شده و به درگاه ورد‌پرس پناه بریم!
پیش به سوی افق‌های روشن وبلاگ‌داری!