Cryogenic Regenerators در کتاب‌خانه مرکزی ما

در سالن‌های کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانش‌گاه ما دختران و پسران حق ندارند پشت یک میز بنشینند و با هم کتاب بخوانند، یادداشت بردارند و یا مشورت کنند!

نتیجه‌ی اخلاقی:
در دانش‌گاه ما دختران و پسران نباید با هم مقاله بنویسند! اگر هم از سر اجبار و نبود هیچ دختر دیگری برای هم‌گروهی شدن با یکی از سه دختر موجود در کلاس ، پسری با آن دختر (عامل فساد بالقوه!) هم‌گروه شد آن‌ها باید روی چمن دانش‌گاه سرفصل‌های مطالب‌شان را مشخص کنند وگرنه در کتاب‌خانه‌ی مرکزی اسلام برباد می‌رود و اگر مسئول کتاب‌خانه بیاید دمار از روزگار آن آقایی که از گیردادن به دختران و پسران نان می‌خورد در خواهد آورد!

من احمدی‌نژاد نیستم!

در حمایت از پسرشجاع عزیز اعلام کنم که من هم احمدی‌نژاد نیستم!!! چون اگر من احمدی‌نژاد بودم حتما ریش‌های‌ام را می‌زدم، یک دست کت‌وشلوار اندازه‌ی خودم و نه دو سایز بزرگ‌تر می‌پوشیدم و کم‌تر چرت و پرت می‌گفتم! کم‌تر هم این‌طرف و آن‌طرف هاله می‌دیدم!!!

حجاب‌ها کامل!

خانم‌ها! خانم‌ها!

در طی روز باید مراقب باشید که عملی از شما سر نزند که خدای نکرده آقایان گرامی تحریک شوند ، گناه کنند و روانه‌ی جهنم شوند!!!

به نظر من که یک چشم‌بند برای آقایان بیش‌تر جواب می‌دهد! این همه سال ما گونی سرمان کردیم نتیجه نداد، یک مدت آقایان چشم‌بند بزنند، احتمالا دنیا گلستان خوهد شد!

پ.ن: من با هرگونه محدودیتی مخالف‌ام! :)) حتی جناب رئیس‌جمهور هم چنین می‌اندیشند! من دیگر چطور می‌توانم؟!

برداشت‌پذیری آدم‌ها

بحثی بین شخص الف و شخص ب بر سر پ بودن یا نبودن ت درگرفته است! الف و ب دیدگاه‌های کاملا متفاوتی در این زمینه دارند که بخشی از آن ناشی از ناهم‌جنس بودن‌شان است! الف یا ب خودشان را بکشند هم نمی‌توانند دیگری را متقاعد کنند که برداشت آن‌ها در مورد ت درست است! تنها زمانی به نتیجه خواهند رسید که ت بیاید فریاد بزند که من پ هستم/نیستم. چه زمانی ممکن است با وجود تفاوت نظر، شخص الف/ب حرف ب/الف را بپذیرذ؟! آن هم در حالتی که اثبات موضوع ناممکن به نظر می‌رسد؟!

ماجراهای من و…

تا به حال دروغ‌گوی آماتور دیده‌اید؟! کسانی که آن‌چنان ناشیانه دروغ‌ می‌گویند که هنوز کلام‌شان به پایان نرسیده می‌فهمی قضیه از چه قرار است! بعضی‌ها این‌گونه‌اند! حداقل به خودشان زحمت نمی‌دهند کمی دست بالاتر چاخان سر هم کنند که تو نفهمی! شاید هم منظورشان دقیقا همین است که تو بفهمی! و تو می‌دانی چه چیزی سبب می‌شود که دوست ده ساله‌ی تو چنین سایه‌ی تو را با تیر بزند! نخست حسادت که بدترین دردهاست! و دوم خودکم‌بینی

جالب نیست؟! پس از ده سال؟! نگاه که می‌کنم می‌بینم او همیشه همین‌طور بوده، همیشه چشم دیدن تو را نداشته، اما تو همیشه از کنار این مسائل می‌گذشتی، اما اینک زمان اشباع شدن‌ات فرا رسیده، من خودم را چندان آدم بزرگ‌واری نمی‌دانم … اما بعضی‌ها دیگر از حد می‌گذرانند … بعضی‌ها آن‌قدر آتش حسادت‌شان تند است که شعله‌اش پوست تو را هم می‌گزد! حتی زمانی که خودخواسته روی‌ات را از آتش‌اش بازمی‌گردانی …

چه سخت است به دست آوردن اعتماد از دست‌رفته ….