The Unique Lenium

حالا هی بگویم آدم ویژه‌ای هستم و شما باور نکنید!
خلاصه‌ی این ویژه بودن این است که برای چشم بنده لنز یافت می‌نشود، باید بگویم مخصوص برای‌ام بسازند، Curve fitting چشم این‌جانب زیادی Rare است!

انتظار

من منتظرم! من منتظرم!

من منتظرم Study Permit تو بیاید!

من منتظرم تو ویزای‌ات را بگیری!‌

من منتظرم خودم ویزای‌ام را بگیرم!
من منتظرم از سفارت با من تماس بگیرند.
من منتظرم بلیط‌های‌ام اوکی شوند.
من منتظرم فلانی سرش به سنگ بخورد!
من منتظرم نمره‌های‌ام بیاید!
من منتظرم کارآموزی‌ام تمام شود.
من منتظرم این لرد بالاخره آستین‌های‌اش را بالا بزند!
من منتظرم این فرآیند بالاخره چاپ شود. (البته فقط به این دلیل که نام خودم را توی‌اش ببینم و حس خودبزرگ‌بینی‌ام ارضاء شود)
روزهای اداری من منتظرم ساعت 11:30 (وقت ناهار) فرارسد.
بعدش منتظرم که ساعت 3:30 (پایان زمان کار اداری) شود.
بعدش کلا هم منتظرم که آخر هفته بیاید.
بعد هم بدجوری منتظرم می‌شوم که این جمعه‌ی لعنتی به پایان برسد.
گاهی هم منتظرم که شب صبح شود،
بعد فردای‌اش منتظر می‌نشینم که شب بیاید.
منتظر تلفن نو می‌شوم
و از آن‌طرف منتظر زمانی که موقع‌اش شود از خواب بیدارت کنم!
الان هم بدجوری منتظرم این پست به پایان برسد!!!

این داستان سر دراز دارد.

با برخی مسائل باید ضربه‌ای برخورد کرد، نه کش‌اش داد، نه در موردش بحث منطقی کرد و نه در موردش توضیح داد. تا به حال خیلی این موضوع را تحمل کرده‌ام- اشتباه کرده‌ام؟!- این دفعه‌ی آخر گفتم می‌روم که تمام‌اش کنم، من معتقدم که من درست می‌گویم و او هم معتقد است که او درست‌گوی ماجراست و این وسط آزارهای‌اش برای من می‌ماند!
این دفعه نشد… گذشت … اما دفعه‌ی بعد که می‌دانم به همین زودی‌ها فراخواهد رسید، بی‌هیچ صحبتی ماجرا به خاتمه خواهد رسید. با خودم عهد کرده‌ام تنها یک بار دیگر اگر با مورد مشابه‌ای برخورد کنم بی‌هیچ دعوا، صحبت و بحثی، جول و پلاس‌ام را جمع کنم و پی کار و زندگی خودم بروم.
حتی اتم‌ها هم زمانی که لایه‌های‌شان زیادی در هم فرو می‌روند هم‌دیگر را دفع می‌کنند، من امروز زیادی احساس لب مرز بودن می‌کنم. احساس می‌کنم به براکت بسته‌ی بازه‌ی تحمل‌ام رسیده‌ام.
این ماجرا دو سر کله‌شق دارد، یک سرش من‌ام که تصمیم خودم را گرفته‌ام و یک سرش هم تویی … پایان داستان ما از این‌جا به بعد وابسته به این است که تو چه نقشی برای خودت برگزینی.

نخستین پرتال شخصی ایرانی راه‌اندازی شد

ببینم! این را دیده‌اید؟! ندیده‌اید؟! حتما ببینید! جالب است! پندار من تولدت مبارک!
در مورد این مطلب یک نگاهی به این مصاحبه بیندازید بد نیست! در ضمن لازم به ذکر است که جناب امین رجایی معروف که در متن مصاحبه با نام‌اش برخورد خواهید کرد از دوستان من هستند و خوب این یعنی من هم معروف‌ام دیگر! قبول ندارید؟! :)