لنیوم و نوروز

پنجره را باز می‌کنم و بو می‌کشم، هوا سرد است، باز هم بهار با خود برف آورده، دل‌ام برای جوانه‌ها می‌سوزد. منتظرم، منتظرم که احساس سال نو آمدن به‌ام دست بدهد. لباس‌های نوی‌ام در کمد مرتب روی هم چیده شده‌اند. هفت‌سین‌مان آماده آن گوشه چیده شده، ماهی‌ها در حال چرخش‌اند.
و من هم‌چنان پشت رایانه نشسته‌ام انگار قرار است عمو نوروز از صفحه‌ی مانیتور سر درآرد. می‌نویسم، فکر می‌کنم، بیش‌تر از هر چیزی ام‌سال انرژی‌ام را در فرستادن ای‌میل به دوستان غیرایرانی‌ام گذاشته‌ام. از نوروز و هفت‌سین و حاجی‌فیروز عکس می‌فرستم و در مورد نماد‌های آن‌ می‌نویسم و …
ام‌سال ته دل‌ام گرفته، گرفته از این‌که من سال نوی میلادی را به تمام دوستان‌ام تبریک گفته‌ام اما آن‌ها حتی نمی‌دانند که سال نوی مردم من آغاز نوشدن طبیعت است.

بابک و دوستان، کارتونی ایرانی

Babak and Friends - The Adventures of a Life time

دل‌ام کلی شاد شد وقتی این را دیدم.
کارتونِ بابک و دوستان که به همت شبنم رضايی، از فعالان در زمینه ترويج درست فرهنگ ايران ساخته شده و پخش آن از شبکه های تلويزيونیِ آمريکا و اروپا صورت گرفته است.
قدرت بالای انميشن‌های اين کارتون همراه با مضمونِ حساب شده و صداگذاری بی‌نظير پرويز صياد، شهره آغداشلو، علی پورتاش و … باعث شده که اين کارتون از محبوبيت بسيار بالايی برخوردار باشد، کارتونی که هدف‌اش آموزشِ فرهنگ اصيلِ ايرانی به جهانيان و البته خود ايرانی هاست! (اين کارتون به دو زبانِ فارسی و انگليسی ساخته شده)
برای رعایت کپی‌رایت باید اعلام کنم که در حقیقت مطالب بالا توسط شاهین عزیز در وبلاگ پژمان عزیز نوشته شده که خوب من آن‌قدر توضیحات را گیرا و مفید یافتم که تصمیم گرفتم تنها با یک ویرایش کوچک مستقیما همین‌‌جا قرارشان دهم.
این تبلیغ را هم ببینید.

امروزانه در راستای شناسایی امکانات رفاهی دم دستی

از صبح وقت‌ام را سر نصب این PC Suite نوکیا کرده‌ام. اما هنوز که هنوز است موبایل‌ام را نمی‌شناسد! هر عملیات محیرالعقولی که به ذهن‌ام می‌رسید انجام داده‌ام، بیش از 20بار برنامه را مجددا نصب کرده‌ام، اما؟!
یک نکته‌ی آزاردهنده‌ی دیگر هم این‌که هرچه گشتم نسکافه‌های‌ام را پیدا نکردم! گویا امروز زمین و زمان با من سر لج دارند!

انسان‌های چاق چسبنده

همیشه از این‌که آدم‌ها به من بچسبند بدم می‌آمده و متقابلا همیشه هم در اتوبوس، مترو و یا تاکسی چاق‌ترین آدم ممکن صندلی کناری من را برای نشستن برمی‌گزیده! چرا؟! شاید به این دلیل که احساس می‌کرده در کنار من جای بیش‌تری نصیب‌اش خواهد شد.

سرخه‌حصار

این‌که ماجرا دقیقا به کی باز می‌گردد را درست نمی‌دانم. اما تا جایی که به یاد دارم بحث‌ها و گفت‌گوهای این زمین پرمدعا را شنیده‌ام. از حدودهای نه سالگی، یعنی زمان‌ای که هم‌راه مادرم به اداره‌شان می‌رفتم. یک سری از هم‌کاران مادرم (و دوستان من!) به امید خانه‌دارشدن، به امید این‌که گره‌ای از مشکلات‌شان باز شود، زمین‌ای خریداری کردند، غافل از این‌که داستان زمین‌های سرخه‌حصار حتی ننه شهرزاد را هم به تته‌پته می‌اندازد.
نمی‌خواهم بگویم زمین‌های سرخه‌حصار ارزش حفظ کردن ندارند، نمی‌خواهم بگویم بی‌خیال محیط زیست، نمی‌خواهم بگویم ساخت‌وساز در این زمین‌ها کار درستی است …
اما من بسیاری از صاحبان سابق و فعلی این زمین‌ها را، آن‌هایی را که از وزارت کشاورزی زمین خریده‌اند را، می‌شناسم. هیچ می‌دانید چند درصد آن آدم‌ها مرده‌اند؟! مرده‌اند در آرزوی خانه‌دارشدن؟ 15-20 سال عمر کمی نیست! می‌توانم نام‌شان را در ذهن‌ام مرور کنم …
زمین‌های سرخه‌حصار ارزش زیست‌محیطی دارند، عمر، پول و زندگی‌ انسان‌ها چه؟
چرا این ماجرا باید این همه سال طول بکشد تا به پایان برسد؟ رک باشیم! سازمان حفاظت از محیط زیست خیلی زودتر از این حرف‌ها می‌توانست ماجرا را ختم به خیر کند. چرا به دارندگان زمین‌ها پیش‌نهاد داده نشد که در عوض زمین‌های سرخه‌حصار به‌شان معوض خواهند داد؟ یا به ازای‌اش پول خواهند پرداخت؟ زمین‌های سرخه‌حصار ارزش‌مند مگر نبود؟ نگویید که پیش‌نهاد معوض داده شده، که بارها این را از دوستان زیست‌محیطی‌ام شنیده‌ام!، نگویید، که این دروغ بزرگی بیش نیست. من به یاد می‌آورم روزهایی را که یک مشت کارمند بی‌چاره، سند به دست التماس‌کنان بیانیه صادر می‌کردند که آی محافظان محیط‌زیست، معوضی هم‌ارزش با زمین‌های ما به ما بدهید، سرخه‌حصار حفظ شود.
نمی‌دانم …. کاش از اول آن وزیر محترم پای‌اش را کج نمی‌گذاشت تا مثنوی سرخه‌حصار سروده نشود. اما برای من خیلی جالب است که بعضی‌ها این‌قدر راحت حقوق انسان‌ها را نادیده می‌گیرند و دم از حقوق حیوانات می‌زنند.