صبح‌گاهان دل‌ام هوای یار کرده بود!

صبح که از خواب بیدار شدم، در یک لحظه به این نتیجه رسیدم که دل‌ام برای نوشتن تنگ شده. بعد یادم آمد که دل‌ام شدیدا هوای سفررفتن کرده، به مرور همان‌طور که خواب از سرم می‌پرید به یاد آوردم که چند وقتی است بدجوری به فکر این افتاده‌ام که موسیقی را از سر بگیرم و سازی بزنم. بیش‌تر که گذشت، یادم به دی‌شب افتاد، که قدم‌زنان، خسته از یک روز تحصیلی 12 ساعته، چشم‌درچشم زهره به خانه بازمی‌گشتم و توی ذهن‌ام با روز نجوم‌های گذشته که با دوستان برپا می‌کردیم و روز نجوم آینده که حتی وقت نکرده‌ام در جلسه‌ی برنامه‌ریزی‌اش شرکت کنم کلنجار می‌رفتم.
پشت رایانه که نشستم و برای تسلی خاطر (!) شروع به وب‌گردی کردم به نوشته‌ی یکی از دوستان در هزارتو برخوردم و به یاد گذشته سری به بلاگ‌اش زدم، ناگهان یادم افتاد مدت‌هاست وبلاگ‌ای نخوانده‌ام و بدتر از آن بدجوری هوس کتاب‌ای از کالوینو (نویسنده‌ی محبوب‌ام) کردم. بعد یاد دوچرخه و رشدجوان افتادم و این‌که چگونه پیچاندم‌شان و داشتم احساس گناه می‌کردم که SMS عربده‌کشی از انارام دریافت کردم که چرا دی‌شب زنگ نزده‌ام پروژه‌مان را تقسیم کنیم. بعدش چی کار کردم؟! نه! خودکشی نکردم جای‌اش رفتم صبحانه بخورم!!

(…)

کروکودیل گل‌مان فرمودند این پست را بردار و خوب ما هم گفتیم چشم! درنهایت اضافه می‌کنیم که:
کرو دوستت داریم! کرو دوستت داریم!

خود‌درددلی

همیشه از این‌که مطلب‌ای را دو بار توضیح دهم خسته می‌شوم. چه برسد به این‌که پس از بارها توضیح‌دادن با پرسش‌ای بنیادین در مورد مطلب مورد نظر روبرو شوم. در چنین مواردی ناگهان متوجه دیوار میان خودم و شنونده‌ام شده و شدیدا از رسیدن به یک زبان مشترک ناامید می‌شوم.
نکته‌ی آزاردهنده‌ي دیگر، روزمرگی و قابل پیش‌بینی بودن شرایط و رفتار آدم‌ها برای‌ام است. در چنین شرایط‌ای خیلی زود خسته می‌شوم. در خیلی از مسائل خلاقیت ماجرا بیش از هرچیز دیگری برای‌ام ارزش دارد. از میزان فکر پشت هدیه‌ی تولدم لذتی ناب می‌برم در حالی که ارزش مادی‌اش اصلا برای‌ام اهمیت ندارد. از این‌که در برنامه‌ای شرکت کنم که برنامه‌ریزش شخص دیگری بوده و من بدان دعوت شده‌ام بیش‌تر لذت می‌برم تا آن‌که خودم مسئول برنامه‌ریزی و دعوت آدم‌ها باشم.
یک سری نکات برای‌ام بسیار مهم هستند، نکاتی که برخی بسیار کوچک دانسته‌اندشان و به همین سبب من را آدمی حساس و گاهی زودرنج شمرده‌اند. میزان Trade offای که آدم‌ها در تصمیم‌گیری‌های‌شان در مسائل مربوط به من صورت می‌دهند شدیدا برای‌ام اهمیت دارد. خوش‌ام نمی‌آید اگر کسی به سبب سود شخصی‌اش کاری را انجام می‌دهد که البته به نفع من هم هست چنان قضیه را جلوه دهد که گویا لطف بزرگ‌ای به من کرده و اصلا به روی خودش هم نیاورد که دلیل اصلی فعل‌اش سود شخصی‌اش بوده است. در چنین مواردی اصلا دلیلی نمی‌بینم که احساس کنم مورد لطف قرار گرفته‌ام،‌ تنها معتقدم خیلی خوب است که به طور تصادفی از کار فرد مورد نظر شادمانی‌ای نصیب من شده و در مقابل این‌که علت این رخ‌داد آسوده‌خاطری من جلوه داده شود واکنش نشان می‌دهم.
جدای از این حرف‌ها، تازگی‌ها به یک نتیجه‌ی جالب رسیده‌ام. آن هم این‌که برای آن‌که مسئولیت روی‌دادی به گردن‌ات نیفتد به‌تر است یا به کلی زیر همه چیز بزنی و منکر هر آن‌چه گفته‌ای و صورت داده‌ای شوی و یا آن‌که آن‌قدر خود را به نفهمی بزنی که طرف از عدم ادراک تو دچار وحشت شود و فرار را بر اثبات مسائل مورد نظرش ترجیح دهد.

The Columbus of The Cosmos

46 سال پیش در چنین روزی، یوری گاگارین افتخار این را یافت که نخستین انسانی باشد که در مداری گرد زمین، آن هم با سرعت 27400 کیلومتر بر ساعت به مدت 108 دقیقه می‌گردد، بیش‌ترین ارتفاعی که این فضانورد از زمین گرفت حدود 327 کیلومتر بود. در آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست که 7 سال بعد سانحه‌ای هوایی شانس دومین پرواز فضایی را از او خواهد ربود.

Yuri Gagarin

Yuri Gagarin

کاپوچینوی مدرنیزه شده

پس از کلی کلنجار رفتن برای انتخاب از میان کاپوچینوی امریکایی و ایتالیایی:

-ببخشید آقا، این کاپوچینو بود؟!
– بله خانم! این کاپوچینوی ایتالیایی بود، نسکافه با شیر و خامه، آن کاپوچینوی امریکایی است که قهوه فرانسه است!
– بله متوجه شدم!

هنوز هم که هنوز است وقتی فکر می‌کنم اگر از طرف قهوه فرانسه و یا نسکافه با شیر می‌خواستم چه تحویل‌ام می‌داد نتیجه‌ای نمی‌گیرم!