Yahoo 360

این قشنگ‌ترین پیامی است که تا به حال به عنوان Friendship Request دریافت کرده‌ام:

You always can realize clever people by looking in their eyes. i looked at yours…. will you come to be my friend?!!! …. waiting for you Lenium…

ذوق و سلیقه را در نوشتن چنین متن‌هایی ستایش می‌کنم. موضوعی که بیش‌تر آدم‌ها سرسری از کنارش گذر می‌کنند و به خودشان حتی زحمت خواندن پیام Default را نمی‌دهند.

دوست‌یابی SMSای

ماجرا از آن‌جا شروع شد که روزی دختر اس‌ام‌اس‌ای از یک ناشناس دریافت کرد: دوست‌دار تو
مدت‌ها با خودش فکر کرد که این ناشناس که می‌تواند باشد؟ در نهایت معقول‌ترین گزینه‌ای که به ذهن‌اش رسید پاسخ‌دادن به آن پیام کوتاه بود تا از فرد مذکور بخواهد خودش را معرفی کند. ” یکی از رفقا” و ” یکی از آشنایان” جواب‌هایی بودند که حسابی حس کنج‌کاوی‌اش را برانگیختند. دختر دیگر دل‌اش نمی‌خواست جواب سربالا بگیرد برای همین دکمه‌ی Call گوشی‌اش را فشار داد تا ببیند چه کسی پشت خط خواهد بود.


-بله؟

-ببخشید شما به من اس‌ام‌اس زده بودید، لطفا خودتان را معرفی کنید.

-خوب آخه پشت تلفن که نمی‌شود

خوب در آخر صحنه به‌تر است یک سطل آب یخ روی دختر ماجرا خالی کنید.

نمی‌دانم واقعا در فکر برخی از این پسرها چه می‌گذرد. داشتم فکر می‌کردم طرف چه کار می‌کرد اگر من به جای یک دختر 45 کیلویی یک سیبیل کلفت قصاب از کار در می‌آمدم!

پس از این‌که گوشی را قطع کردم مورد لطف پسر مورد نظر هم واقع شدم و پیام‌های زیر را دریافت کردم:


زندگی عشق است، عشق افسانه نیست، آن‌که عشق را آفرید دیوانه نیست.
عشق آن نیست که کنارش باشی، عشق آن است که به یادش باشی. پس من همیشه به یاد تو هستم.

و

از یه مار می‌پرسن نظرت در مورد عشق چیه؟ میگه بسوزه پدر عاشقی. هشت سال به پای دختر همسایه نشستم دیروز فهمیدم شیلنگه!

خلاصه من نفهمیدم طرف با این همه استعداد چرا به دوست‌یابی اس‌ام‌اس‌ای روی آورده!

یک توصیه 100٪ دوستانه!

اگر گذرتان به گالری (کافی‌شاپ فرهنگ‌سرای نیاوران) افتاد حتما دوتا از نوشیدنی‌های‌اش را تست کنید، نخست، ویرجین‌ماری و دوم کوکتل میوه.

خودمانیم، ما دو نفر واقعا چه فکر کردیم که این‌ها را سفارش دادیم؟ البته حقیقت‌اش در ذهن‌مان نمی‌گنجید مریم باکره مزه‌ی آب ترشی بدهد و کوکتل میوه حاوی ترش‌ترین گلابی رنده‌شده باشد!

هنوز هم باورم نمی‌شود

تا جایی که من دیده‌ام، همه چیز با یک انگشتر آغاز می‌گردد. یک روز صبح دسته‌جمعی با انگشتری در انگشت معنادار مریم روبرو شدیم … بعدها یک اتفاق‌هایی افتاد، گرچه آن روز انکار کرد!
چند وقت بعد برق انگشتری در دست آیدا نظرمان را جلب کرد و خوب بعدتر یک چیزکی شنیدیم!
و امروز … هرچه فکر می‌کنم درست به یاد نمی‌آورم که سروکله‌ی انگشتر مذکور کی در دست انارام پیدا شد!

از این حرف‌ها که بگذریم، کلی شادمان شدم وقتی فکر چنین روی‌دادی به ذهن‌ام خطور کرد. (خوب از آن‌جایی که من باهوش‌ام- تیزهوشان می‌رفته‌ام!- پیش از آن‌که خود انارام اعتراف کند حدس‌هایی زده بودم!) در مورد تمام دوستان‌ام با شنیدن بله‌برون‌شان کلی سر-از-پا نشناس می‌شدم/می‌شوم، اما در مورد انارام موضوع متفاوت است! شادمانی این مورد به نوعی متفاوت از دیگر موارد گفته شده است.

خلاصه این‌که باید از انارام و شیرزاد بابت این شادمانی که به من هدیه کرده‌اند ممنون باشم. و در نهایت این‌که، کلی این کار شیرزاد-با توجه به شرایط فعلی‌اش- برای‌ام ارزش‌مند بود. دفعه‌ی بعد که دیدم‌اش یادم باشد یک دم‌ات گرم بده‌کارم‌اش.