خاطره‌ها

لابه‌لای نوشته‌های‌ام می‌گردم. زمان را مرور می‌کنم. چند سال اخیر را ورق می‌زنم و خودم را در نوشته‌های‌ام می‌جویم. این نوشته‌ها، فراموش‌کرده‌های بسیاری را یادآور می‌گردند. به متنی می‌رسم که در دی‌ماه سه سال پیش نوشته‌ام. تمام آن روز جلوی چشم‌ام روشن می‌شود. تمام حس‌های بد‌ی که داشتم.

آن زمان‌های‌ام را بیش از این زمان‌های‌ام دوست دارم. شاد، سرحال، پر از انرژی برای نوشتن و پر از حرف برای گفتن. اصولی که در نوشته‌های‌ام گفته‌ام بدان‌ها باید پای‌بند باشم و یا این‌که کارها و تصمیماتی که به خود پیش‌نهاد کرده‌ام برای صورت دادن از نظر خودم قابل تقدیرند. نباید نوشتن برای خود را کنار می‌گذاشتم. مدت‌هاست با خودم درددل، مشورت و هم‌فکری نکرده‌ام و این به نظرم به‌ترین دلیل برای سردرگم بودن است.

همیشه گفته‌ام و می‌گویم که تاریخ به‌ترین آموزگار انسان است. این تاریخ می‌تواند تاریخ حکومت‌های چندین و چند ساله‌ی یک سرزمین باشد و یا قسمتی از زندگی شخصی خودت. و من امروز تاریخ زندگی چند سال گذشته‌ام را مرور می‌کنم. آن دلایلی که پیش خودم در نظر داشتم در نوشته‌های‌ام پررنگ می‌شوند. در نوشته‌های گذشته‌ام.

————————-
ذهن‌ام مثل يک کوزه مي‌ماند، اوايل هرچه توي‌اش مي‌اندازي، انگار نه انگار، مي‌رود ته‌ته‌اش … در تاريکي درون‌اش، در اعماق‌اش گم مي‌شود، گويي هيچ‌گاه وجود نداشته، گويي نيست شده، يا اين‌که فراموش گشته است.

اما هر کوزه‌اي ظرفيتي دارد، از يک حدي که بگذرد، از يک مقداري که بيش‌تر پر شود، کم‌کم از لبه‌اش آن‌چه درون‌اش نهفته‌است، چشم را مي‌زند، کم‌کم همه‌چيز روي هم انباشته و به هم فشرده مي‌شوند، تمام روي‌داد‌ها، تمام خاطره‌ها، تمام ذهنيت‌ها، انگاره‌ها … ديگر نمي‌توان ناديده گرفت، نمي‌توان فراموش کرد، ديگر مي‌نتوان خود را به کوچه علي‌چپ زد.

————————-
بهار 84
————————-

پرت‌بینی‌های نیمه‌شبانه

دی‌شب برای نخستین بار توانستم در خواب شماره بگیرم. سکه‌ی پنج تومانی را داخل دستگاه انداختم و پس از آن کاملا واضح و آشکار، به ترتیب دگمه‌های تلفن را فشار دادم. اما این‌بار کسی آن‌طرف خط نبود که پاسخ دهد.

راستی، چند وقتی است خواب گنجشک می‌بینم. یک دسته گنجشک تپل (!) از آن‌هایی که همیشه در خیابان قربان‌صدقه‌شان می‌روم. یک جا نشسته‌اند، من به سراغ‌شان می‌روم و یکی یا چندتای‌شان را در دست‌ام می‌گیرم. گنجشک‌ها تقلای فرار دارند. گاهی خواهند توانست و گاهی نیز نه.

زلزله

همین چند لحظه پیش تهران زلزله آمد. خیلی کوتاه و نه‌چندان قوی. اما آن‌قدر بود که لوسر‌ها بلرزند و صندلی‌ها تکان بخورند. آیا این تنها پیش‌درآمدی است؟! …

چندی با خواجه حافظ شیرازی

از کودکی، زمانی که سر دوراهی احساسات- منطق‌ام می‌مانم، سراغی از خواجه حافظ شیرازی می‌گیرم. وقتی دیوان را دست‌ام می‌گیرم، می‌دانم که بنا به دلایل منطقی گزینه‌ی X به گزینه‌ی Y برتری دارد، اما خوب دل‌ام چیز دیگری می‌گوید! در این حالت آن‌قدر فال می‌گیرم تا حافظ حسابی روی‌ام را کم کند و از شک و دودلی در بیاوردم. نمونه‌اش این فال‌گیری آخری‌ام است:

ابتدا نیت کردم که آیا باید X را برگزینم یا Y را؟

پاسخ آمد:

سحرم دولت بیدار به بالین آمد [] گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام [] تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد.

…..

بیت دوم شعر کمابیش جواب من بود و اما تفسیرش:

بشارت بر تو باد که دولت از راهی می‌رسد که انتظارش را نداری. اگر دشمنی داری دشمنی‌اش رفع خواهد شد. اگر سفر کرده داری بازخواهد آمد. اگر مشکلی داری حل خواهد شد و اگر کسی را رنجانده‌ای تو را خواهد بخشید. زمان خوشی‌ها فرا رسیده از یاد خدا غافل مشو.

خوب … گفتم حافظ کاملا موضع‌اش را مشخص نکرده! پس دوباره فال می‌گیرم. این بار خواجه ندا داد:

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور [] کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن [] وین سر شوریده باز آید به سامان غم‌مخور

…..

به‌زودی حال و روزت به‌بود خواهد یافت و مشکلاتت به پایان خواهد رسید. اما بدان که باید با عزمی راسخ و ایمانی قوی پیش‌رفت کنی تا اندک سختی‌های باقی‌مانده در راه رسیدن به مرادت را نیز با موفقیت پشت سر گذاری. آسایشی در انتظار توست که به آن می‌رسی.

باز هم قانع نشدم! چون دل‌ام چیز دیگری می‌خواست
گفتم این بار فال می‌گیرم که آیا گزینه‌ی X خوب است؟
آمد:

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد [] هدهد خوش‌خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ سخر نغمه‌ی داوودی باز [] که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

……

اخبار خوشی را دریافت خواهی کرد. از کسی آزرده‌دل هستی، زمان آشتی فرارسیده است. او اشتباهات خود را جبران خواهد کرد. اگر در کارت هم مشکلی داری به‌زودی حل خواهد شد. فقط آشتی را فراموش نکن!

دیگر فهمیدم که واقعا گزینه‌ی X همان‌ای است که باید باشد … اما گفتم از حافظ بپرسم گزینه‌ی Y چطور است؟!
گفت:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود [] هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال رخ تو [] به جفای فلک و غصه دوران نرود

…..

ثابت‌قدم بودن‌ات بسیار قابل ستایش است. این‌که سعی می‌کنی بر خواسته‌ات وفادار بمانی، بسیار پسندیده و نیکوست. اگر گاهی وسوسه می‌شوی که نظرت را عوض کنی این کار را نکن که به صلاح تو نیست.

دیگر چه باید می‌گفتم؟! حسابی روی‌ام کم شد!

قطعه‌ای در وصف ناگفته‌ها

این شعر کلی به دل‌ام نشست، شاید چون وصف حال خودم است:

و چه تنها آن رود

رو به آرامش دشت

خسته از خواهش کوه

پی دریا می‌گشت

من هم یک رود هستم …

راستی شعر را از این‌جا آورده‌ام. گرچه نمی‌دانم شاعر حقیقی‌اش چه کسی است.

تأثیرگذارترین‌های زندگی یک لنیوم

هالهی عزیز از من دعوت کرده که در مورد تأثیرگذارترین‌ها در زندگی‌ام بنویسم:
به نظرم خیلی موضوع جالبی آمد. گرچه به خاطر سرمشغولی‌های‌ام کمی دیر دعوت‌اش را اجابت کرده‌ام، به نظرم این موضوع ارزش نوشته‌شدن و وقت صرف کردن دارد. پس می‌نویسم از تأثیرگذارترین‌های زندگی‌ام!

1- گزینه‌ای نخست مادر و پدرم.
مادرم با انتخاب‌های درست‌اش در زندگی‌ام. با تلاش‌هایی که صرف بزرگ‌کردن و آموزش من کرد. مخصوصا با کلاس‌های فوق‌برنامه‌ای که مرا نام نوشت. همیشه در ذهن‌ام نقش بسته روزی که به‌ام خبر داد مرا در ژیمناستیک ثبت‌نام کرده یا کلاس نجوم‌ام یا نقاشی و یا موسیقی و … دورانی که هرکدام شادی‌ها ولذت‌بخشی‌های ویژه خودش را داشت. گرچه اکثرا نیمه‌کاره ماندند. به طور مشخص‌تر، به نظرم آموختن موسیقی تأثیر به‌سزایی در تقویت حافظه و هوش یک کودک دارد. در مورد نجوم هم که نیاز به سخن‌رانی نیست. غیراز جنبه‌های علمی‌اش، این انتخاب مادرم پیش‌زمینه‌ای برای حضور سومین تأثیرگذار زندگی من شد.
کمی هم از پدرم بگویم. از او آرامش و فکرکردن‌اش را دارم. هر از گاهی، مثلا هنگام قدم‌زدن در خیابان سر بحث‌های فلسفی را با من باز می‌کرد. همیشه از من می‌پرسید زمان برای‌ام چه مفهومی دارد. یا مثلا این‌که خدا چیست؟! کیست؟! جطور آن‌گونه است که می‌گویند؟! یادم می‌آید همیشه در پایان این بحث‌ها از آن‌جایی که چندان درکی از سخنان پدر نداشتم عصبانی می‌شدم که جطور پدرم یک سری واضحات را نقض می‌کند؟! امروز می‌فهمم که او چه می‌گفت و می‌گوید و به خودم می‌بالم که زمانی با پدرم در این‌موارد سخن گفته‌ام.

2- گرچه دومین بند نوشته‌های من است، اما می‌رسیم به سومین تأثیرگذار زندگی لنا. این سومین کسی نیست جز معلم عزیزم، آقای نوروزی که همیشه به شاگردی‌اش افتخار کرده‌ام. سومین تأثیرگذار زندگی من کسی است که تنها نجوم به من نیاموخته، چیزهایی که از او یاد گرفتم بیش از این حرف‌ها هستند. یک مدل‌هایی منش زندگی‌ام را از او دارم. علاقه‌ام را به خیلی از چیزها و خیلی از اعتقادات‌ام را. صحبت‌های‌اش سرکلاس درس‌مان گرچه خارج از نجوم می‌نمودند، به نظرم مفیدتر و آموزنده‌تر از صدها مطلب نجومی بوده و هستند. حتی خاطره تعریف‌کردن‌های‌اش به نظرم اگر می‌خواستی چیزی برای یاد‌گرفتن در ته‌شان نهفته داشتند. آن زمان‌ها و این زمان‌ها در خیلی از زمینه‌ها تلاش کرده‌ام الگوی‌ام باشد. مخصوصا در مورد روابط و برخورد‌های اجتماعی‌اش. گرچه امروز که نگاه می‌کنم می‌بینم اصلا شاگرد خوبی در این یک زمینه نبوده‌ام و به طرز احمقانه‌ای یک سری از اعتقادات‌ام را زیر پا گذاشته‌ام.

3-اگر بخواهم از روی‌دادهای مؤثر زندگی‌ام بنویسم، نخست باید به فرزانگانی بودن‌ام اشاره کنم. خیلی خوش‌حال‌ام که در چنان مدرسه‌ای درس خواندم. و خیلی خوش‌حال‌ام که می‌توانم دوستانی چون سارا باقری، صفورا، سارا سجادی، آیدا، نونا، محبوبه، چشمه، زینب و … داشته باشم. البته باید اضافه کنم که فرزانگانی بودن معایبی هم داشت که خوب بر آن‌ها چشم می‌پوشم چرا که به نظرم بیش از آن‌که از دست داده باشم از فرزانگان به دست آورده‌ام.
روی‌داد بعدی شریفی‌شدن‌ام است. افسوس نمی‌خورم بر آن‌چه برگزیده‌ام. آن زمان که فرم انتخاب رشته پر می‌کردم کاملا می‌دانستم برای چه دارم شریف را انتخاب می‌کنم و امروز که به آن‌چه می‌خواستم رسیده‌ام شاکی بودن از شریف را ناحق می‌دانم. اما خوب 4 سال شریفی بودن عذاب‌های زیادی برای‌ام داشت. زندگی چندان خوش‌آیندی نبود. و من خیلی از داشته‌های‌ام را از دست دادم.
مطلب دیگری که احساس می‌کنم در شکل‌گیری شخصیت‌ام مؤثر بود، این است که مهدکودک و سه سال نخست دبستان‌ام نزدیک محل‌کار مادرم بود و من همیشه بعد از تمام شدن کلاس‌های‌ام پیش مادرم می‌رفتم و کارکردن‌اش را از نزدیک می‌دیدم. نکته‌ی دیگر ویژه بودن نام‌ام است. این نام تک همیشه مرا در معرض توجه همه قرار می‌داد و البته عینکی بودن‌ام در سن کم که توجه همه را به خودش جلب می‌کرد. به همین سبب من همیشه عادت داشته‌ام در مرکز توجهات باشم. این‌که این صفت چقدر خوب یا بد است بماند. مهم این است که من دوست دارم به‌ام توجه کنند!

حقیقت این است که این داستان سر دراز دارد! اما بسنده‌کردن به همین سه بند را مناسب یک مطلب وبلاگی می‌دانم!

نیاوران‌گردی

باورم نمی‌شد هنوز هم در تهران چنین ماشینی، آن هم به این تمیزی پیدا می‌شود! در حال گرفتن سومین عکس بودم که یک پیرمرد تروتمیزتر هم آمد و سوار ماشین شد.

Image142.jpg

به یاد یونان …

از زندگی عزیز از دیده‌ها وشنیده‌های‌اش در یونان می‌نویسد، این بهانه‌ای شد که تعدادی عکس در وبلاگ‌ام بگذارم

نخستین گروه از عکس‌ها باز می‌گردند به Meteora، مجموعه‌ای تشکیل شده از یک سری صومعه که بر فراز صخره‌هایی طبیعی ساخته‌شده‌اند. صخره‌هایی که شکل و ساختاری بسیار ویژه داشته و ساعت‌ها ذهن آدم را به خود مشغول می‌سازند:

IMG_00301.jpg

IMG_0068.jpg

IMG_0085.jpg

IMG_0100.jpg

IMG_0148.jpg

دومین دسته از عکس‌ها، باز می‌گردند به تسالانیکی، دومین شهر بزرگ یونان، برجی که در یکی از عکس‌ها می‌بینید با پرچم خوش‌رنگ یونان برفرازش، نماد این شهر است:

IMG_1619.jpg

IMG_1617.jpg

IMG_1591.jpg

و اما گروه سوم از الیمپوس، جای‌گاه خدایگان یونان باستان است که قله‌اش در ارتقاع 2915 متری جا خوش کرده است:

IMG_0342.jpg

IMG_0323.jpg

IMG_00301.jpg

IMG_0344.jpg

IMG_0441.jpg

IMG_0477.jpg

IMG_0517.jpg