در باب خود ناارضایی

بالاخره تمام شد. فکر می کردم در چنین نقطه ی زمانی کلی خوشحال خواهم بود … شاد شاد، از دست یافتن به آزادی ذهن. اما تنها چیزی که شاید بتوانم ادعای نداشتنش را داشته باشم آزادی ذهن است وبس.

ترم خوبی بود. گاهی احساس می کنم از تمام شدنش خیلی خوشحالم. گاهی فکر می کنم چه خوب که به پایان رسید. اما هر چه بیشتر در اتمامش غرق می شوم، بیشتر در پوچی اش دست و پا می زنم.
مدت مدیدی است ننوشته ام. اما هر روز، در گوشه ذهنم، زمانی که از کنار رویدادهای زندگی ام آرام آرام می گذشتم، به نوشتن می اندیشیدم. به اینکه، از زیباییهای زندگی ام بگویم. از این که بیش از پیش شادم اما سرشلوغ …. تصمیم می گرفتم از زیبایی های زندگی ام بگویم. از این که این چنین است و آن چنان. از این که می گذرد آن چنان سریع که به گرد پایش هم نمی رسی ….

اما امروز فقط می توانم از حس خالی بودن بگویم …. شاید تنها یک چهارم یک ساعت ناقابل از این به پایان رسیدن گذشته باشد …. اما کیست که نداند در درونش چه و چرا می گذرد.