از عواقب دیر واردشدن به دنیای آکادمیک

تمام روز وقت گذاشتم، ترقچه‌های هیجان‌انگیز برای پایان‌نامه‌ام زدم و کلی خودم را غافل‌گیر و شگفت‌زده کردم … توی یک ساعت گذشته هر مقاله‌ای که خواندم یک دزدی از ایده‌های من بوده … نمی‌دانم چطور توانسته‌اند در سال‌های 2000، 2004 و 2006 در حالی که خودم خبر نداشته‌ام ذهن‌ام را از پیش بخوانند و ایده‌های ناب من را بدزدند

فکر کنم Literature Survey را تعطیل کنم برود پی کارش، دارم کم کم به مرز Depression می‌رسم! ‍

کلی برنامه ریخته بودم برای جلسه‌ی هفتگی‌ام با استادم، گفتم حسابی ایده بزنم و خودی نشان بدهم، حالا با یک مشت ایده‌یِ N سال پیش اجرا شده چه کنم؟!‌

روزهای هفته

به عنوان یک دانش‌جوی بی‌چاره‌ی تفریح‌خواه (!) من تعطیلات آخر هفته (شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها) را بسیار دوست می‌دارم!

به همین سبب، جمعه‌ها برای‌ام بسیار دل‌پذیر هستند. صبح که وارد دفتر کارم در دانش‌گاه می‌شوم، سراپا غرق شعف به پایان رسیدن آن روز و فرارسیدن تعطیلات آخر هفته هستم!

در همین راستا، پنج‌شنبه‌ها را دوست دارم! چون می‌دانم فردای‌اش جمعه خواهد بود، جمعه‌ای که قرار است بعدش تعطیلات آخر هفته باشد.

به همین منوال، چهارشنبه‌ها هم چندان بد نیستند. هرچه باشد روز بعدش پنج‌شنبه خواهد بود که باب طبع من است ….

و اما در مورد سه‌شنبه ….

شرمنده! دیگر نمی‌توانم هیچ بهانه‌ای برای دوست‌داشتن سه‌شنبه‌ها و دوشنبه‌ها پیدا کنم! این روزها، عملا حسابی کسل‌کننده و به قول معروف زهرمار هستند!‌