دوست‌شان دارم

17 آبان روز به‌خصوصی است! یک روز بسیار مهم و بی‌نظیر! سارا و صفورای گل‌ام یک جشن‌واره‌ی “بخور و بپز” راه انداخته‌اند و اسم‌اش را هم گداشته‌اند: ” یادمان محبوبه، لنا، آیدا، دلاوران عرصه‌ی بپزهای هیجان‌انگیز”

دوست‌شان دارم … سارا و صفورا را می‌گویم. درحقیقت نیمی از جمعیت کثیر دوستان دبیرستانی مرا تشکیل می‌دهند که اگر ازشان بپرسید آن‌ها نیز من را به عنوان دوست صمیمی دبیرستانی‌شان به رسمیت می‌شناسند!‌( اگر خدا توفیق دهد!)

هیچ‌وقت تنهایی دوران پیش‌دانشگاهی‌ام را از یاد نمی‌برم. سالی که هرچه تلاش کردم از مرز آشنایی خیلی‌ها بگذرم موفق نشدم. و بعد هم دانش‌گاه و دورافتادن از تمام آن‌ها. هیچ‌گاه نفهمیدم چرا سد محافظ برخی آن‌قدر محکم است. هرچه تلاش می‌کنی نمی‌توانی دل‌شان را به‌دست بیاوری … جای‌گاه‌ات در ذهن‌شان تغییر نمی‌کند … همیشه در همان مرتبه‌ای هستی که بودی …

بیش‌تر مواقع در میان انبوه آشنایان‌ام، در تعداد دوستان صمیمی معدود بوده‌ام. گاهی شدیدا سرخورده می‌شوم. مخصوصا زمانی که یکی از دوستان نامی‌ام بعد از مدت‌ها به من ای‌میل‌ای می‌زند تنها به این‌سبب که مشکلی دارد که به دست من گشاده می‌شود. (تقاضای سریع پاسخ‌دادن به وخامت ماجرا می‌افزاید.)

گاهی آرزو می‌کنم یک سری ویژگی‌های زندگی‌ام جور دیگری می‌بود و خیلی از روی‌دادهای‌اش رخ نمی‌داد. روی‌دادهایی که توانایی تغییرشان را نداشتم و هزاران‌بار حسرت داشتن چنان قدرتی را بر دل‌ام می‌نشاندند …

این‌‌جا شادم … سال‌های کودکی‌ام را در پروراندن یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای زندگی‌ام گذرانده‌ام، این‌جا یک گام به رسیدن به آن دست‌نیافتنی نزدیک‌ترم و در حسرت سال‌هایی که می‌توانست خوش باشد و نبود.

در وصف تابع خوش‌بختی لنیوم

زندگی ام شدیدا سینوسی شده! یک هفته یک عالم روی‌داد خوب پشت سرهم برای‌ام رخ می‌دهد، هفته‌ی بعد خوش‌بختی‌ام ته می‌کشد و با نازل‌شدن یک مشت عذاب الهی، به قعر بدشانسی سقوط می‌کنم …

فکر کنم یک دکمه‌ای آن بالابالاها هست که گویا خداوندگار گرامی تازگی کشف‌اش کرده و به‌سبب تحریک بیش‌ازحد حس کنج‌کاوی‌اش، متناوبا خاموش و روشن‌اش می‌کند … بالا، پایین،بالا، پایین، …

از همین الان اعلام کنم که من توابع خطی را بیش‌تر از هر چیز دیگری دوست دارم، خوب مگر یک خط با یک ضریب شیب شدیدا بزرگ و مثبت چه اشکالی دارد؟!‌ … البته به غیر از احتمال منفجر شدن آدم!‌

فعلا در کف وفور اعتماد‌به‌نفس در برخی به اصطلاح دوستان هستم …. هنوز نتوانسته‌ام هضم‌اش کنم!!!!

ماجراهای آفیس جدید ما به عنوان یک دانش‌جوی بدبخت فوق‌لیسانس

شنیده‌اید که Edmonton فقط سه فصل دارد؟! اگر گفتید آن سه فصل چه هستند؟!
1- زمستان
2- هم‌چنان زمستان
3- تعمیرات

!!!!‌

بر پایه‌ی همین تقسیم‌ندی، دانش‌کده‌ی محترم این‌جانب تصمیم به ساخت‌وساز گرفته و چند بی‌نوا – که ترین‌شان من‌ام!- را بی‌خانمان نموده ….

Officeام را منتقل کرده‌اند به Lounge طبقه‌ی دوم! روزی 100 نفر آدم از کنارم رد می‌شوند که:
1- بروند Officeشان
2- بروند Office دوست‌شان
3- بروند از یخ‌چال یک چیزی بردارند
4- بروند در مایکروفر غذا گرم کنند
5- بروند از شیر آب بردارند
6- بروند روی اعصاب این‌جانب!

احساس یک پناهنده‌ی بی‌خانمان را دارم که به‌اش لطف کرده‌اند و توی یک آلونک مستقرش کرده‌اند.
اصلا Privacy در چنین مکانی معنا ندارد! دست توی دماغ‌ات بکنی 100 نفر نظاره‌گر خواهند بود.

گفتند درست می‌شود … گفتیم We will see!

چه می‌شد اگر من می‌نوشتم؟!‌

پاییز ادمونتون زیباترین و زودگذرترین پاییزی است که به چشم دیده‌ام!‌

نمی‌فهمم معنی این خواب‌های دری‌وری شبانه‌ام چیست!‌ یعنی … می‌فهمم اما خودم را به نفهمی می‌زنم!‌ تقریبا هر شب در رویاهای‌ام قدم به وطن قدیمی‌ام می‌گذارم و تمنای بازگشت به ادمونتون یخ‌زده را با تمام وجود حس می‌کنم …
این خواب‌ها چه معنایی دارد جز این‌که این دل بی‌چاره‌ی من با وجود بی‌تابی برای یک جفت مامان و بابا اصلا نمی‌خواهد به میهن عزیزش برگردد.

بعد از یک عمری! آمدم وبلاگ به‌روز کنم شروع کردم به غرغر کردن!‌

اگر بخواهم از قسمت‌های قشنگ زندگی بگویم باید متذکر شوم که بنده دیگر برای خود یک‌پا آش‌پز محسوب می‌شوم! زمینه‌ی مورد علاقه‌ام هم ته‌چین و لوبیا پلوست! هاها!‌
دست به نوشتن‌ام خشکیده! کسی یک راه درمانی سراغ ندارد که من دوباره وبلاگ بنوبسم؟! لنیوم مرد رفت پی کارش!