گذر از نادوستی‌ها

گاهی باید دست‌کشیدن را یاد بگیری … آن نداشته‌ای را که دودستی چسبیده‌ای و آویزان تقلای حفظ‌اش را داری رها کنی و در خلوت درون‌ات پنهان شوی … گاهی باید دست‌کشیدن را یاد بگیری … بندهای اهلی‌شدگی‌ات را پاره کنی٫ نشانه‌های‌اش را به خاک بسپاری و خاطره‌های‌اش را بگذاری خاک فراموشی بخورد.
دوستی یا عشق تفاوتی ندارد٫ اگر تصویر رابطه در ذهن فرد مقابل‌ات هم‌رنگ با خیال‌پردازی‌های تو نیست٫ زمان گذر است. اگر بیش از حد باید نیرو صرف کنی تا ارزش‌ات را بدانند٫ زمان گذر است. باید رها شوی و درها را پشت سرت ببندی تا مبادا زمانی دوباره٫ طوفانی از جانب دوستی‌های ظاهری دامن‌ات را بگیرد.

You’re lips are moving, but I can not hear what you’re saying

خودت هم تعجب می‌کنی …
آهسته، آهسته هدایت‌اش می‌کنیء به سمت‌ای که دوست داریء خودت هم از این همه دقت‌ و برنامه‌ریزی‌ات شگفت‌زده می‌شوی! کاملا به‌جا و به‌موقع به کنش‌ها واکنش می‌دهیء می‌سازیء بالا می‌بریء بنا می‌کنیء
که … که؟‌
با همان قدرتء دقتء استقامت و بدتر از همه با کلی آرامش زیر پای‌ات له‌اش کنی؟ مثل یادداشت‌روزانه‌ای که فقظ برای سطل زباله نوشته‌شده باشد.
هیچ‌وقت این‌قدر خودم را سنگ‌دل ندیده بودم.

در باب خود ناارضایی

بالاخره تمام شد. فکر می کردم در چنین نقطه ی زمانی کلی خوشحال خواهم بود … شاد شاد، از دست یافتن به آزادی ذهن. اما تنها چیزی که شاید بتوانم ادعای نداشتنش را داشته باشم آزادی ذهن است وبس.

ترم خوبی بود. گاهی احساس می کنم از تمام شدنش خیلی خوشحالم. گاهی فکر می کنم چه خوب که به پایان رسید. اما هر چه بیشتر در اتمامش غرق می شوم، بیشتر در پوچی اش دست و پا می زنم.
مدت مدیدی است ننوشته ام. اما هر روز، در گوشه ذهنم، زمانی که از کنار رویدادهای زندگی ام آرام آرام می گذشتم، به نوشتن می اندیشیدم. به اینکه، از زیباییهای زندگی ام بگویم. از این که بیش از پیش شادم اما سرشلوغ …. تصمیم می گرفتم از زیبایی های زندگی ام بگویم. از این که این چنین است و آن چنان. از این که می گذرد آن چنان سریع که به گرد پایش هم نمی رسی ….

اما امروز فقط می توانم از حس خالی بودن بگویم …. شاید تنها یک چهارم یک ساعت ناقابل از این به پایان رسیدن گذشته باشد …. اما کیست که نداند در درونش چه و چرا می گذرد.

يك آف‌لاين به موقع و زيبا، از آن‌هایی که انگار از آسمان برای شخص شخیص تو ارسال می‌شوند!

افلاطون مي‌گه: ” اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

گاهی در عجب می‌مانی از نامردی روزگار و گاهی انگشت به دهان از نامردی انسان‌ها

و تو می‌دانی که روزگار پیچیده در آدم‌ها و آدم‌ها پیچیده در روزگارند. یک‌رنگی‌شان نباید شگفت‌زده‌ات کند.

نقل‌قول حرف‌های‌ات را می‌خوانی و باز شگفت‌زده می‌شوی از دورویی آدم‌ها که حتی خود نمی‌دانند به چه معتقدند یا حتی به چه ایمان ندارند. وای که اگر این تو بودی و چنین عمل شنیعی را صورت می‌دادی، زمین را به آسمان می‌دوختند از توهینی که به‌شان روا داشته بودی!

در عجب‌ام!

پرت‌بینی‌های نیمه‌شبانه

دی‌شب برای نخستین بار توانستم در خواب شماره بگیرم. سکه‌ی پنج تومانی را داخل دستگاه انداختم و پس از آن کاملا واضح و آشکار، به ترتیب دگمه‌های تلفن را فشار دادم. اما این‌بار کسی آن‌طرف خط نبود که پاسخ دهد.

راستی، چند وقتی است خواب گنجشک می‌بینم. یک دسته گنجشک تپل (!) از آن‌هایی که همیشه در خیابان قربان‌صدقه‌شان می‌روم. یک جا نشسته‌اند، من به سراغ‌شان می‌روم و یکی یا چندتای‌شان را در دست‌ام می‌گیرم. گنجشک‌ها تقلای فرار دارند. گاهی خواهند توانست و گاهی نیز نه.

چندی با خواجه حافظ شیرازی

از کودکی، زمانی که سر دوراهی احساسات- منطق‌ام می‌مانم، سراغی از خواجه حافظ شیرازی می‌گیرم. وقتی دیوان را دست‌ام می‌گیرم، می‌دانم که بنا به دلایل منطقی گزینه‌ی X به گزینه‌ی Y برتری دارد، اما خوب دل‌ام چیز دیگری می‌گوید! در این حالت آن‌قدر فال می‌گیرم تا حافظ حسابی روی‌ام را کم کند و از شک و دودلی در بیاوردم. نمونه‌اش این فال‌گیری آخری‌ام است:

ابتدا نیت کردم که آیا باید X را برگزینم یا Y را؟

پاسخ آمد:

سحرم دولت بیدار به بالین آمد [] گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام [] تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد.

…..

بیت دوم شعر کمابیش جواب من بود و اما تفسیرش:

بشارت بر تو باد که دولت از راهی می‌رسد که انتظارش را نداری. اگر دشمنی داری دشمنی‌اش رفع خواهد شد. اگر سفر کرده داری بازخواهد آمد. اگر مشکلی داری حل خواهد شد و اگر کسی را رنجانده‌ای تو را خواهد بخشید. زمان خوشی‌ها فرا رسیده از یاد خدا غافل مشو.

خوب … گفتم حافظ کاملا موضع‌اش را مشخص نکرده! پس دوباره فال می‌گیرم. این بار خواجه ندا داد:

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور [] کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن [] وین سر شوریده باز آید به سامان غم‌مخور

…..

به‌زودی حال و روزت به‌بود خواهد یافت و مشکلاتت به پایان خواهد رسید. اما بدان که باید با عزمی راسخ و ایمانی قوی پیش‌رفت کنی تا اندک سختی‌های باقی‌مانده در راه رسیدن به مرادت را نیز با موفقیت پشت سر گذاری. آسایشی در انتظار توست که به آن می‌رسی.

باز هم قانع نشدم! چون دل‌ام چیز دیگری می‌خواست
گفتم این بار فال می‌گیرم که آیا گزینه‌ی X خوب است؟
آمد:

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد [] هدهد خوش‌خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ سخر نغمه‌ی داوودی باز [] که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

……

اخبار خوشی را دریافت خواهی کرد. از کسی آزرده‌دل هستی، زمان آشتی فرارسیده است. او اشتباهات خود را جبران خواهد کرد. اگر در کارت هم مشکلی داری به‌زودی حل خواهد شد. فقط آشتی را فراموش نکن!

دیگر فهمیدم که واقعا گزینه‌ی X همان‌ای است که باید باشد … اما گفتم از حافظ بپرسم گزینه‌ی Y چطور است؟!
گفت:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود [] هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال رخ تو [] به جفای فلک و غصه دوران نرود

…..

ثابت‌قدم بودن‌ات بسیار قابل ستایش است. این‌که سعی می‌کنی بر خواسته‌ات وفادار بمانی، بسیار پسندیده و نیکوست. اگر گاهی وسوسه می‌شوی که نظرت را عوض کنی این کار را نکن که به صلاح تو نیست.

دیگر چه باید می‌گفتم؟! حسابی روی‌ام کم شد!

دوست‌یابی SMSای

ماجرا از آن‌جا شروع شد که روزی دختر اس‌ام‌اس‌ای از یک ناشناس دریافت کرد: دوست‌دار تو
مدت‌ها با خودش فکر کرد که این ناشناس که می‌تواند باشد؟ در نهایت معقول‌ترین گزینه‌ای که به ذهن‌اش رسید پاسخ‌دادن به آن پیام کوتاه بود تا از فرد مذکور بخواهد خودش را معرفی کند. ” یکی از رفقا” و ” یکی از آشنایان” جواب‌هایی بودند که حسابی حس کنج‌کاوی‌اش را برانگیختند. دختر دیگر دل‌اش نمی‌خواست جواب سربالا بگیرد برای همین دکمه‌ی Call گوشی‌اش را فشار داد تا ببیند چه کسی پشت خط خواهد بود.


-بله؟

-ببخشید شما به من اس‌ام‌اس زده بودید، لطفا خودتان را معرفی کنید.

-خوب آخه پشت تلفن که نمی‌شود

خوب در آخر صحنه به‌تر است یک سطل آب یخ روی دختر ماجرا خالی کنید.

نمی‌دانم واقعا در فکر برخی از این پسرها چه می‌گذرد. داشتم فکر می‌کردم طرف چه کار می‌کرد اگر من به جای یک دختر 45 کیلویی یک سیبیل کلفت قصاب از کار در می‌آمدم!

پس از این‌که گوشی را قطع کردم مورد لطف پسر مورد نظر هم واقع شدم و پیام‌های زیر را دریافت کردم:


زندگی عشق است، عشق افسانه نیست، آن‌که عشق را آفرید دیوانه نیست.
عشق آن نیست که کنارش باشی، عشق آن است که به یادش باشی. پس من همیشه به یاد تو هستم.

و

از یه مار می‌پرسن نظرت در مورد عشق چیه؟ میگه بسوزه پدر عاشقی. هشت سال به پای دختر همسایه نشستم دیروز فهمیدم شیلنگه!

خلاصه من نفهمیدم طرف با این همه استعداد چرا به دوست‌یابی اس‌ام‌اس‌ای روی آورده!

خود‌درددلی

همیشه از این‌که مطلب‌ای را دو بار توضیح دهم خسته می‌شوم. چه برسد به این‌که پس از بارها توضیح‌دادن با پرسش‌ای بنیادین در مورد مطلب مورد نظر روبرو شوم. در چنین مواردی ناگهان متوجه دیوار میان خودم و شنونده‌ام شده و شدیدا از رسیدن به یک زبان مشترک ناامید می‌شوم.
نکته‌ی آزاردهنده‌ي دیگر، روزمرگی و قابل پیش‌بینی بودن شرایط و رفتار آدم‌ها برای‌ام است. در چنین شرایط‌ای خیلی زود خسته می‌شوم. در خیلی از مسائل خلاقیت ماجرا بیش از هرچیز دیگری برای‌ام ارزش دارد. از میزان فکر پشت هدیه‌ی تولدم لذتی ناب می‌برم در حالی که ارزش مادی‌اش اصلا برای‌ام اهمیت ندارد. از این‌که در برنامه‌ای شرکت کنم که برنامه‌ریزش شخص دیگری بوده و من بدان دعوت شده‌ام بیش‌تر لذت می‌برم تا آن‌که خودم مسئول برنامه‌ریزی و دعوت آدم‌ها باشم.
یک سری نکات برای‌ام بسیار مهم هستند، نکاتی که برخی بسیار کوچک دانسته‌اندشان و به همین سبب من را آدمی حساس و گاهی زودرنج شمرده‌اند. میزان Trade offای که آدم‌ها در تصمیم‌گیری‌های‌شان در مسائل مربوط به من صورت می‌دهند شدیدا برای‌ام اهمیت دارد. خوش‌ام نمی‌آید اگر کسی به سبب سود شخصی‌اش کاری را انجام می‌دهد که البته به نفع من هم هست چنان قضیه را جلوه دهد که گویا لطف بزرگ‌ای به من کرده و اصلا به روی خودش هم نیاورد که دلیل اصلی فعل‌اش سود شخصی‌اش بوده است. در چنین مواردی اصلا دلیلی نمی‌بینم که احساس کنم مورد لطف قرار گرفته‌ام،‌ تنها معتقدم خیلی خوب است که به طور تصادفی از کار فرد مورد نظر شادمانی‌ای نصیب من شده و در مقابل این‌که علت این رخ‌داد آسوده‌خاطری من جلوه داده شود واکنش نشان می‌دهم.
جدای از این حرف‌ها، تازگی‌ها به یک نتیجه‌ی جالب رسیده‌ام. آن هم این‌که برای آن‌که مسئولیت روی‌دادی به گردن‌ات نیفتد به‌تر است یا به کلی زیر همه چیز بزنی و منکر هر آن‌چه گفته‌ای و صورت داده‌ای شوی و یا آن‌که آن‌قدر خود را به نفهمی بزنی که طرف از عدم ادراک تو دچار وحشت شود و فرار را بر اثبات مسائل مورد نظرش ترجیح دهد.