نیمه‌شبانه

پس از مدت‌ها ساعت دوی صبح وبلاگ آپ‌دیت کردن هم حال‌ و هوایی دارد!
دل‌ام تنگ شده …. دل‌ام برای خیلی چیزها تنگ شده … تازگی‌ها تلاش می‌کنم گذری به خاطرات‌ام بزنم …. اما همه چیز خیلی دور است، چیزی نیست جز یک تصویر مه‌آلود از هر آن‌چه پشت درهای فرودگاه باقی گذاشتم
خواب می‌بینم برگشته‌ام و مشغول دوباره راهی‌شدن
اما چشم‌های‌ام را که می‌گشایم آرزوی بازگشتن ندارم، تنها افسوس می‌خورم که چرا در یکی از این خواب‌های پرت شبانه، در آغوش گرفتن‌شان را دوباره تجربه نمی‌کنم ….

 

ادی‌نامه

چند وقتی گذشته … و من هنوز یاد نگرفته‌ام که این‌جا درهای‌شان از داخل به بیرون باز می‌شود. هر دفعه هنگامی که می‌خواهم وارد و یا خارج از ساختمانی بشوم باید کلی با در سر و کله بزنم تا یادم بیاید این‌جا واقعا جان انسان‌ها مهم است. (ربط‌اش را درک کردید؟!)
البته سنجاب‌ها و خرگوش‌های این‌جا هم هنوز به من عادت نکرده‌اند. وقتی صبح‌ها سوت‌زنان با نیش تا بناگوش من مواجه می‌شوند نمی‌دانم چه احساسی به‌شان دست می‌دهد … البته با قاطعیت می‌توانم بگویم از دیدن من خیلی بیش‌تر از مشاهده‌ی یک چینی خوش‌حال می‌شوند … به هر حال هیچ‌کسی دوست ندارد تبدیل به آب‌گوشت شود.
دیگر این‌که … این‌جا زیباست … سرد است … اما آسمان آبی و آفتابی‌اش کلی دل‌گرم‌ات می‌کند … و مهم‌تر از آن برخورد گرم و پرانرژی مسئولان‌اش است که تا ساعت‌ها روی ابرها می‌بردت.

پ.ن: رفته بودم برای گرفتن SIN Card ام. این‌قدر آقای مسئول این کار Honey, Lovely, Sweety بارم کرد تا صبح فردای‌اش کیفور بودم!

Picture_034.jpg

Picture_035.jpg

Picture_038.jpg